جملات زیبای کتاب ویولن دیوانه | طاقچه
تصویر جلد کتاب ویولن دیوانهsubscriptionAvailable

کتاب ویولن دیوانه

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۳۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
سلما لاگرلوف، سروش حبیبی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
fatima
۹
ترسْ درد بی‌درمانی است و هر کس که به این درد مبتلا شود از زندگی روی خوشی نمی‌بیند.
کاربر حسن ملائی شاعر
۵
هنر ایزدی است که جا دارد آدم تا دم مرگ به او خدمت کند.
مانی
۵
نادیده گرفتن دوستان قدیمی را از سنگ‌دلی و نارفیقی می‌شمرد.
zahra
۳
برای بیماری مبتلا به بلای ملال در بستری به نرمیِ آب نیز خواب نیست.
zahra
۳
در زندگی واقعی خیال می‌کنی که دردت وخیم‌ترینِ دردهاست. غافل از این‌که دیگرانی هستند که دردشان سیاه‌تر است.
شراره
۲
انسان در زندگی گاهی در شرایطی قرار می‌گیرد که معنا و نقشی نمادین دارند و با نشان‌هایی همراه‌اند که باید تفسیر شوند
zahra
۲
حالش به درختی می‌مانست که به جای این‌که تنهٔ آن را با اره ببُرند ریشه‌هایش را در خاک قطع کنند و تنه را برپا بگذارند تا به‌تدریج بمیرد. درخت برپا می‌ماند، اما در حیرت، که چرا آب و غذا به آن نمی‌رسد. برای زنده ماندن می‌جنگد اما برگ‌هایش به‌تدریج کوچک‌تر می‌شوند. دیگر هیچ جوانه‌ای از شاخه‌هایش برنمی‌جوشد و پوستش چروکیده و سخت می‌شود و چاره‌ای جز مُردن ندارد زیرا دستش از سرچشمهٔ زندگی کوتاه شده است.
جانانک🍬
۲
با خود می‌گفت «گمان نمی‌کنم که در دنیا چیزی آن‌قدر خواستنی باشد که بتواند میل به زندگی را در من بیدار کند.»
نسیم رحیمی
۱
کسی که هیچ‌کس دوستش نداشته باشد حق زنده بودن ندارد.
zahra
۱
گمان نمی‌کنم که در دنیا چیزی آن‌قدر خواستنی باشد که بتواند میل به زندگی را در من بیدار کند.
مانی
۱
ترسْ درد بی‌درمانی است و هر کس که به این درد مبتلا شود از زندگی روی خوشی نمی‌بیند.
جانانک🍬
۱
«دوای درد اینگرید عشق است. یک دریا عشق. در انتظار این عشق می‌گدازد. به علت همین اشتیاق سرخورده است که نمی‌تواند وظیفه‌ای را که به عهده دارد انجام دهد. در انتظار عشق است که خود را وامی‌گذارد و به عالم رؤیا می‌رود. هیچ‌کس نیست که بفهمد اینگرید برای کسی که او را دوست داشته باشد تا چه اندازه آمادهٔ کار و تحمل رنج است. برای دلی که او را دوست بدارد
Hana
۰
شخیص این نیز که کسی سالم است یا از افسردگی درمانده، دشوار نیست. کافی است که وقتی از کار روزانه می‌آساید یا پای بخاری نشسته، در چشمانش نگاه کنی. در چشمان یک آدم سالم پرتوِ شیرین‌کامی پیداست. اما در چشمان اینگرید هیچ نور سعادتی دیده نمی‌شد مگر زمانی که رودخانه را می‌دید که از نشیب جنگلْ ترانه‌خوان و رقصان سرازیر است. زیرا همین رودخانه بود که نوید پایان زمستان و باز شدن راه را با خود داشت.
Hana
۰
شخیص این نیز که کسی سالم است یا از افسردگی درمانده، دشوار نیست. کافی است که وقتی از کار روزانه می‌آساید یا پای بخاری نشسته، در چشمانش نگاه کنی. در چشمان یک آدم سالم پرتوِ شیرین‌کامی پیداست. اما در چشمان اینگرید هیچ نور سعادتی دیده نمی‌شد مگر زمانی که رودخانه را می‌دید که از نشیب جنگلْ ترانه‌خوان و رقصان سرازیر است. زیرا همین رودخانه بود که نوید پایان زمستان و باز شدن راه را با خود داشت.
Hana
۰
شخیص این نیز که کسی سالم است یا از افسردگی درمانده، دشوار نیست. کافی است که وقتی از کار روزانه می‌آساید یا پای بخاری نشسته، در چشمانش نگاه کنی. در چشمان یک آدم سالم پرتوِ شیرین‌کامی پیداست. اما در چشمان اینگرید هیچ نور سعادتی دیده نمی‌شد مگر زمانی که رودخانه را می‌دید که از نشیب جنگلْ ترانه‌خوان و رقصان سرازیر است. زیرا همین رودخانه بود که نوید پایان زمستان و باز شدن راه را با خود داشت.
Hana
۰
گونار باز نالید که «نه، مردم نمی‌توانند این چیزها را فراموش کنند. آن‌چه من بودم بیش‌ازحد وحشتناک است. هیچ‌کس نمی‌تواند مرا دوست داشته باشد!» «من عوضِ همه دوستت دارم!» گونار با دیرباوری سر بلند کرد و گفت «تو مرا بوسیدی که من دیگر دیوانه نشوم. بوسه‌ات از دلسوزی بود.» «باز هم می‌بوسمت! با کمال میل!»
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
انسان در زندگی گاهی در شرایطی قرار می‌گیرد که معنا و نقشی نمادین دارند و با نشان‌هایی همراه‌اند که باید تفسیر شوند.
مانی
۰
هنر ایزدی است که جا دارد آدم تا دم مرگ به او خدمت کند.
مانی
۰
انسان در زندگی گاهی در شرایطی قرار می‌گیرد که معنا و نقشی نمادین دارند و با نشان‌هایی همراه‌اند که باید تفسیر شوند.
مانی
۰
با خود می‌گفت «گمان نمی‌کنم که در دنیا چیزی آن‌قدر خواستنی باشد که بتواند میل به زندگی را در من بیدار کند.»
مانی
۰
بار سنگینی وبال گردنش بود و آن این‌که از چارپایان سخت می‌ترسید. در حقیقت فقط از بزها می‌ترسید. اما هربار وحشت داشت از این‌که اسب‌ها یا سگ‌ها و گربه‌ها در حقیقت بز باشند که در جلد این جانوران رفته‌اند تا او را گول بزنند. خیالش هرگز از این بابت آسوده نبود و از این ترس جنون‌آمیزش از چارپایان سخت در عذاب بود.
مانی
۰
گورستان از جنگل دلپذیرتر بود، زیرا در جنگل احساس تنهایی‌اش عمیق و آزارنده بود و در او وحشت القا می‌کرد. این‌جا سکوت به همان ژرفای سکوت جنگل بود. اما در عوض این‌جا تنها نبود، زیرا زیر هر سنگ و هر تل علف کسی خوابیده بود، درست همراهانی که او می‌خواست تا احساس تنهایی و تشویش نکند.
مانی
۰
درست مثل آدم‌ها که وقتی سخت می‌ترسند هر چه دانسته‌اند فراموش می‌کنند.
مانی
۰
تازه به وحشت افتاد. وحشتی مرگ‌بار. وحشت از این‌که ممکن بود در این دقیقه به‌راستی مُرده باشد. دور نبود که جسدی وحشتناک باشد، که به‌زودی شروع به گندیدن کند. او را در این گور گذاشته بودند و به‌زودی زیر توده‌ای خاک مدفون می‌شد و کسی جز مشتی خاک به حسابش نمی‌آورد و میان زندگان جایی نمی‌داشت. خوراک کرم‌ها می‌شد و هیچ‌کس ککش نمی‌گزید. زیرا این حال برای همه عادی بود.
مانی
۰
حالش به درختی می‌مانست که به جای این‌که تنهٔ آن را با اره ببُرند ریشه‌هایش را در خاک قطع کنند و تنه را برپا بگذارند تا به‌تدریج بمیرد. درخت برپا می‌ماند، اما در حیرت، که چرا آب و غذا به آن نمی‌رسد. برای زنده ماندن می‌جنگد اما برگ‌هایش به‌تدریج کوچک‌تر می‌شوند. دیگر هیچ جوانه‌ای از شاخه‌هایش برنمی‌جوشد و پوستش چروکیده و سخت می‌شود و چاره‌ای جز مُردن ندارد زیرا دستش از سرچشمهٔ زندگی کوتاه شده است.
مانی
۰
جرئت نداشت حرکت کند. می‌ترسید که با کوچک‌ترین جنبشْ احساسِ شیرینش از میان برود. مثل این بود که مرغک نازک‌دلی بر شانه‌اش نشسته باشد و او بترسد که او را بترساند. یک حرکت او ممکن بود مرغک را بتاراند و کوهی از غم جانشینش گردد.
مانی
۰
از این گذشته پیرزنِ مهربان نمی‌توانست ترسان واپس ننگرد، زیرا مدام احساس می‌کرد که عفریت مرگ با داس هولناکش دنبال آن‌هاست تا دختری را بازستاند که کشیش طی سخنرانی‌اش با سه مشت خاکی که بر تابوت ریخته بود، به عقدش درآورده بود.
مانی
۰
از این سِیر ملایم به سوی شبْ لذتی وصف‌ناپذیر می‌برد. روشنایی شتابی در رفتن نداشت و آرامش شب چادر خود را نرم‌نرمک می‌گشود. خوبی‌های روز و شب در این ساعت به‌شیرینی در کنار هم بودند و باهم می‌آمیختند.
مانی
۰
بله، انتظار بهار نصیبهٔ همه است.
مانی
۰
روزشماری برای دیدن زیبایی‌های بهار تلخ نیست. دلدادهٔ در گداز اشتیاق و در انتظار بهار اولین کلوخی را که سر از برف بیرون کند برمی‌دارد و می‌بوید و می‌بوسد. اولین برگ گزنه را به‌محضِ باز شدن می‌چیند تا سوزش آن را بر پوست صورت خود همچون نخستین پیام رسیدن بهار حس کند.