
Mohammad
۲۵
چه میتوانستم بکنم؟ بیفایده بود همینطور خودم را با گذشته اذیت کنم؛ هر چه شده بود گذشته بود؛ باید مطمئن میشدم آینده بهتر از این میشود.
Mohammad
۲۱
پرسید «تو کی هستی؟»
من گفتم «هیچکس
ایران
۱۴
هر شب با تلسکوپم به اطراف نگاه میکردم. پس از دو شب متوجه شدم روی کهکشانی با فاصلهٔ صد میلیون سال و یک روز نوری هم یک تابلو عَلَم کردهاند که «دیدمت». شکی نبود که آنها همه به همان زمان اشاره میکردند. چیزی که من همیشه سعی کرده بودم پنهانش کنم نهتنها در یک صورت فلکی، که در یکی دیگر در منطقهٔ کاملاً متفاوتی از فضا دیده شده بود. و بقیه هم بودند: در شبهای بعد باز هم تابلوهای «دیدمت» را دیدم که هر کدام در صور فلکی متفاوتی عَلَم شده بودند. از محاسبهٔ سالهای نوری مشخص شد که لحظهای که من را دیدهاند دقیقاً یک لحظه بوده.
منصوره جعفری
۱۰
فقط یک چیز را نتوانستم پیشبینی کنم: چشمهایی که در نهایت باز شدند تا ما را ببینند نه به ما، بلکه به دیگران تعلق داشتند.
ایران
۹
و صدای چنگش دلنشین و سوزناک بود، آنقدر دلنشین و سوزناک که نمیشد تاب آورد، و مجبور میشدیم جیغهای بلندی بکشیم، البته نه برای همراهی با موسیقی، بلکه برای گوش ندادن به آن.
roham.soltani
۷
مامانبزرگ Bb’b، که هنوز به عادات دوران گذشتهاش چسبیده بود، همیشه کارهای خجالتآوری انجام میداد: مثلاً همچنان بر این اعتقاد بود که کافی است زباله را هر جایی ریخت تا در دوردست رقیق و ناپدید شود. توی مغزش نمیرفت که فرآیند چگال شدن مدتی است آغاز شده، و در نتیجه کثافت روی ذرات جمع میشد و دیگر نمیتوانستیم از شرش خلاص شویم
KeetaabKhaan
۶
من عاشق او بودم و او عاشق من، و بیش از این از زندگی چه میخواستم؟
آنوشا
۴
من برای رفع کنجکاویام میخوانم
منصوره جعفری
۳
اندازهگیریها را با دقت انجام داده بودیم (هنوز متوجه نشده بودیم ماه دارد از ما دور میشود)؛ تنها چیزی که باید خیلی حواسمان به آن میبود این بود که دستهامان را کجا میگذاریم.
شاهین صفری
۲
شاید راز همین بود: اینکه شخص خودش را چنان با وضعیت سقوطش یکی بداند که بفهمد خط سیر سقوطش نه چیزی که به نظر میرسد، بلکه چیز دیگری است یا بتواند آن مسیر را به تنها روش ممکن، یعنی با تبدیل کردن آن به چیزی که همیشه بوده، تغییر دهد.
منصوره جعفری
۲
قسمت سخت کار حمل آن به زمین بود. روش کار ما اینطور بود: قاشق را با هر دو دست میگرفتیم و محتویات آن را، مثل منجنیق، به هوا پرتاب میکردیم. پنیر پرواز میکرد، و اگر آن را به قدر کافی محکم پرتاب کرده بودیم،
به سقف، یعنی به سطح دریا، میچسبید و بهمحض اینکه به آنجا میرسید، شناور میماند و دیگر به قایق کشاندنش کار آسانی بود.
منصوره جعفری
۲
در آن دوره من هیچ الگویی نداشتم که از آن پیروی کنم. نمیتوانستم بگویم دارم آن را شبیه چیزی میسازم یا متفاوت با چیزی، هیچچیز نبود که بشود از آن رونویسی کرد، هیچکس نمیدانست خط چهجور چیزی است، راست است یا خمیده، یا حتی نقطه یا برآمدگی یا تورفتگی چیست.
منصوره جعفری
۲
من باز به اسکلت نگاه کردم، به پدر، برادر، همنوعم، خودم، به اندامِ بدونِ گوشتِ خودم، طرح بدنم که در سنگ حک شده بود، تمامِ چیزهایی که پیشتر بودیم و در آن لحظه دیگر نبودیم؛ شکوه، اشتباهات و زوالمان را بازمیشناختم.
Narvan
۲
رویم اسم گذاشتند «زشته»، به خاطر اینکه با آنها فرق داشتم و نه
به دلیل دیگری.
Mostafa F
۱
ممکن است بپرسید ما اصلاً برای چه میرفتیم روی ماه؛ برایتان توضیح میدهم. با یک قاشق بزرگ و یک سطل میرفتیم که شیر جمع کنیم.
نورا
۱
(در آن تاریکی، ما باز هم رؤیای تاریکی میدیدیم؛ چون چیز دیگری به فکرمان نمیرسید)
نورا
۱
ترجیح میدادیم قرنها مثل دقیقه بیایند و بگذرند؛ هیچ کاری نداشتیم جز اینکه صبر کنیم، خودمان را تا آنجا که میتوانستیم پوشیده نگه داریم، چرت بزنیم، هرازگاهی حرفی بزنیم که مطمئن باشیم همهمان هنوز هستیم؛ و طبیعتاً خودمان را بخارانیم؛
Mostafa F
۱
کسی که دویست میلیون سال صبر کرده باشد ششصد میلیون سال را هم میتواند صبر کند؛ و من صبر کردم
Mostafa F
۱
همهٔ مسابقهها قلقی دارند: همهٔ قضیه این است که سر پیچها چهطور بپیچید.
منصوره جعفری
۱
شاید الآن وضعیت فرق کرده باشد، ولی آن موقع ماه، یا حداقل ماتحت و زیر شکم ماه، آنجایی که به زمین نزدیکتر بود و تقریباً به آن میسایید، با پوستهای از فلسهای تیز پوشیده شده بود. یکجوری شبیه شکم ماهی بود و بویش هم، تا آنجا که یادم میآید، اگر دقیقاً بوی ماهی نبود، اما به آن شباهت داشت، مثل بوی ماهی سالمون دودی.
منصوره جعفری
۱
جی. پی. کوئیپر میگوید سیارههای منظومهٔ شمسی در تاریکی، با چگال شدن ابرهایی از مایعِ بیشکل به وجود آمدند. همهجا سرد و تاریک بود. بعد خورشید فشردهتر شد، تا اینکه ابعادش تقریباً به ابعاد فعلی رسید، و در این فرآیند دما بالا و بالاتر رفت تا به هزاران درجه رسید و خورشید انتشار تشعشعات در فضا را آغاز کرد.
منصوره جعفری
۱
فکر میکنم قبلاً گفتهام که چهطور روی سحابیها زندگی میکردیم: مثل دراز کشیدن بود، ما تخت و خیلی بیحرکت بودیم و با چرخش آنها میچرخیدیم، نه اینکه بیرون روی سطح سحابی دراز کشیده باشیم، میفهمید که، نه، بیرون سرد بود. ما تویش بودیم، انگار یک لایهٔ مایع دانهدار را مثل لحاف رویمان کشیده باشند.
منصوره جعفری
۱
دنیای ما همراه کنارههای کهکشان از میان فضاهای دور میگذشت، و علامت همان جایی مانده بود که من گذاشته بودمش تا آن نقطه را مشخص کنم، و درعینحال مرا مشخص میکرد، آن را با خودم حمل میکردم، در من زندگی میکرد، یکسره مرا در اختیار داشت، بین من و هر چیزی که ممکن بود سعی کنم رابطهای با آن برقرار کنم قرار میگرفت.
منصوره جعفری
۱
این حقیقت اثبات شده بود که گاهوبیگاه ما از کنار دنیایی میگذشتیم (یا شاید دنیایی از کنار ما میگذشت)، اما مشخص نبود که آیا تعدادی دنیا بودند که در فضا پراکنده بودند یا فقط یک دنیا بود که در خط سیری پیچخورده و اسرارآمیز هربار از کنارش میگذشتیم یا اصلاً دنیایی در کار نبود و چیزی که فکر میکردیم دیدهایم سرابِ دنیایی بود که شاید زمانی وجود داشته و تصویرش همچون پژواک صدا به دیوارهای فضا برخورد میکرد و منعکس میشد.
ایران
۱
عناصر که شکل گرفتند، شروع کردیم صاف کردن شرطهامان با اتمهای عناصر کمیابتر، و اینجا بود که من اشتباه کردم. فهمیده بودم کمیابترینشان تکنوتیوم است؛ بنابراین شروع کردم سر تکنوتیوم شرط بستن و بُردن و احتکار کردن. پیشبینی نکرده بودم که این عنصر ناپایدار است و به تشعشع تجزیه میشود. یکدفعه مجبور شدم دوباره از صفر شروع کنم.
آنوشا
۱
این علایق علمی از کجا ریشه میگیرند؟
آنوشا
۱
حقایق علمی مادهٔ منفجرهای هستند که فکر میکنم قادرند هنگام خواندن، ذهن را از داستان مرئی و داستانی با مختصات انسانی به بیرون پرتاب کنند
نورا
۰
من هنوز بهمحض اینکه اولین اشعهٔ نقرهای در آسمان ظاهر میشود، دنبال او میگردم، و هر چه کاملتر میشود، تصور میکنم که بهتر او را میبینم، او را یا چیزی از او، ولی تنها او را، در صد، در هزار چشمانداز مختلف، او که ماه را ماه میکند، و وقتی کامل است، سگها را در سراسر شب به گریستن وامیدارد، و مرا هم.
Mostafa F
۰
یک انفجار راستین عشق همگانی، در یک لحظه مفهوم فضا و خود فضا را آغاز کرد، و جاذبهٔ جهانی را، و جهان جاذب را، و میلیاردها میلیارد خورشید را، و سیارهها و مزارع گندم و خانمهای Ph(i)Nk۰ را که در قارههای مختلف سیارهها پراکنده شدند و با دستهای آغشته به آرد و روغن خمیر را ورز دادند ــ و او در همان لحظه گم شد ــ و ما را که در سوگش نشستهایم.
منصوره جعفری
۰
اگر Rwzfs داشت بازی میکرد، معنایش این بود که چیز تازهای پیدا کرده است: در واقع بعدها با اغراقهای معمول گفتند که یک ریگ پیدا کرده. ریگ نبود، ولی مطمئناً مجموعهای از مواد جامدتر یا ــ بگذارید بگوییم ــ چیزی کمتر گازی بود. برادرم هیچوقت این نکته را کاملاً روشن نکرد؛ یعنی هر داستانی را که به ذهنش خطور میکرد تعریف میکرد، و وقتی دورهای رسید که نیکل شکل گرفت و هیچکس حرف هیچچیز را نمیزد جز نیکل، برادرم گفت «خودشه، نیکل بود. داشتم با یهکم نیکل بازی میکردم!» بنابراین، از آن به بعد صدایش میکردند Rwzfs نیکل.
