خانه بس غمگین است.
رهاشده برجای میمانَد،
در هیئتِ آرامش واپسین کس که میرود؛
گویی که بازَش خواهد یافت.
اما عاری از کسی که مایهٔ خشنودیاش شود
میپژمُرَد
بیداشتنِ دلی که بر این تاراج چشم پوشد
و دیگربار به نقطهٔ آغاز بازگردد،
تصویرِ شادِ چیزها
آنگونه که باید باشند،
جملگی دورافتاده.
میتوان دید چهسان بوده است:
نگاه کن
به عکسها و کاردوچنگالها.
نُتهای روی چهارپایهٔ پیانو.
آن گلدان.