
Abuzar Kiyan
۱۵
اشتباه اصلی شما اين است كه اهميت چشمهای آدمها را دستكم میگيريد. اين را بدانيد كه اگر زبان میتواند حقيقت را پنهان كند، چشمها نمیتوانند، هرگز. پرسشی دور از انتظار از شما میكنند، حتا يكه هم نمیخوريد، خيلی سريع به خودتان چيره میشويد و میدانيد برای پنهانكردن حقيقت چی بايد بگوييد، با اعتمادبهنفس كاملی حرف میزنيد و هيچ ماهيچهای از صورتتان تكان نمیخورد، اماــ افسوس!ــ حقيقت كه اين پرسش برايش هشداری بوده، ناگهان از اعماق روحتان اوج میگيرد و به چشمانتان میرسد؛ آنوقت كار تمام است. آن را میبينند و شما مشتتان باز میشود.»
Mahshid Pourhosein
۱۱
اگر بدی وجود نداشته باشد، نيكی تو بهچه درد میخورد و زمين چنانچه سايههای شر در آن حضور نداشته باشند، به چه صورتی درمیآيد؟
عقل سرخ
۸
كسی كه فردی را میپرستد، بايد در سرنوشت او هم شريك باشد.
شاهین
۷
ناشناس با لحن ملايمی گفت: «مرا ببخشيد، اما برای ادارهكردن، آدم بايد بتواند آينده را كموبيش با دقت پيشبينی كند، آن هم در مهلتی كوتاه. باری ــ اجازه بدهيد از شما بپرسم ــ چهگونه آدم میتواند بر سرنوشت خود حاكم باشد وقتی كه نهتنها قادر نيست كوچكترين پيشبينیای برای آينده، حتا برای مدتی كوتاه كه مسخره بهنظر میآيد، يعنی فرض كنيم هزار سال بكند، بلكه حتا نمیتواند نسبت به فردای خودش كوچكترين اطمينان خاطری داشته باشد؟»
شاهین
۶
صدايش را پايين آورد و پرسيد: «يسوعای ناصری آيا خدايانی هستند كه تو به آنها اعتقاد داشته باشی؟»
يسوعا جواب داد: «فقط يك خدا وجود دارد و من به او ايمان دارم.»
Mahshid Pourhosein
۶
واقعيتها سمجترين چيزها در دنيا هستند
nazanin
۴
«خورشيد دارد غروب میكند و باز هم از مرگ خبری نيست.»
شکوفه
۳
هر قدرتی خشونتی است كه نسبت به مردم اِعمال میشود و زمانی خواهد رسيد كه ديگر قدرتی بهجا نخواهد ماند، نه مال سزار و نه مال هر كس ديگری. آدمها وارد دوران حكمفرمايی حقيقت و عدالت خواهند شد كه هرگونه قدرتی در آن بیثمر خواهد بود.»
jef_raj
۳
«عشق مانند آدمكشی كه در گوشهی تاريكی از پسكوچهای ناگهان قد علم كند، ناگهان در دلمان شعلهور شد و هردومان را به آتش كشيد. آنگونه كه صاعقه بر سر كسی فرود میآيد، يا خنجری سينهی كسی را میشكافد، وانگهی پس از آن تأييد كرد، اين رويداد به اين صورت اتفاق نيفتاده، چون بهطور حتم، از خيلی وقت پيش يكديگر را دوست میداشتهايم، هميشه، بدون اينكه هم را بشناسيم، يا هرگز همديگر را ديده باشيم
sara
۳
سرانجام بگو كيستی؟
ــ من بخشی از آن نيرويی هستم كه تا ابد خواهان شر است وتا ابد جز خيرخواهی، كار ديگری انجام نمیدهد.
تپولی خواه
۲
سرانجام بگو كيستی؟
ــ من بخشی از آن نيرويی هستم كه تا ابد خواهان شر است وتا ابد جز خيرخواهی، كار ديگری انجام نمیدهد.
گوته، فاوست
sjoun
۲
ترس و بزدلی بهعقيدهی يسوعا ناصری يكی از بزرگترين گناهان بود. نه، فيلسوف، بزدلی بهنظر من از همهی گناهان بدتر است!
شاهین
۱
زندانی تعريف كرد: «ميان حرفهايی كه به او زدم، اين را هم گفتم هر قدرتی خشونتی است كه نسبت به مردم اِعمال میشود و زمانی خواهد رسيد كه ديگر قدرتی بهجا نخواهد ماند، نه مال سزار و نه مال هر كس ديگری. آدمها وارد دوران حكمفرمايی حقيقت و عدالت خواهند شد كه هرگونه قدرتی در آن بیثمر خواهد بود.»
ــ بعد چی گفتی؟
ــ بعد؟ هيچی. در اين موقع بود كه مردم به من هجوم آوردند، دستهايم را از پشت بستند و بهزندانم انداختند.
amin azadi
۱
خودت را در اين كاخ به بند كشيدهای و به هيچكس اعتماد نداری. قبول كن كه آدم نمیتواند همهی مهربانیاش را به يك سگ اختصاص بدهد. زندگیات بیمايه و توخالی است، سرورم.»
Mahshid Pourhosein
۱
كسی كه فردی را میپرستد، بايد در سرنوشت او هم شريك باشد.
jef_raj
۱
ــ بله، او مرده. مرده... اما ما، زندهايم!
بله، موجی از درد راه افتاد، بالا گرفت، برجا ماند... سپس فروكش كرد، بعد شروع كردند به مرتبكردن ميزها، عدهای پنهانی يا آشكارا جرعهای شراب نوشيدن و در پی آن تكهای غذا به دهان گذاشتند. يعنی آدم بايد از خوردن كوفتهی جگر پرندگان چشم بپوشد؟ با گرسنهماندن، چه كمكی به برليوز میتوانيم بكنيم؟ چون بالاخره ما كه آدمهای زندهای هستيم.
sjoun
۱
اشتباه اصلی شما اين است كه اهميت چشمهای آدمها را دستكم میگيريد. اين را بدانيد كه اگر زبان میتواند حقيقت را پنهان كند، چشمها نمیتوانند، هرگز.
F.Z
۱
واقعيتها سمجترين چيزها در دنيا هستند.
F.Z
۱
اگر بدی وجود نداشته باشد، نيكی تو بهچه درد میخورد و زمين چنانچه سايههای شر در آن حضور نداشته باشند، به چه صورتی درمیآيد؟ آيا اين سايههای شر را آدمها و اشياء پديد نياوردهاند؟
H.H
۰
گفتهام كه پرستشگاه كه مربوط به ايمانی قديمی است فرو خواهد ريخت و بهجايش پرستشگاه جديدی از حقيقت بنا خواهد شد.
amin azadi
۰
زمانی خواهد رسيد كه ديگر قدرتی بهجا نخواهد ماند، نه مال سزار و نه مال هر كس ديگری. آدمها وارد دوران حكمفرمايی حقيقت و عدالت خواهند شد كه هرگونه قدرتی در آن بیثمر خواهد بود.»
کاربر mim_ alf
۰
«گفتن حقيقت آسان و دلپذير است.»
کاربر mim_ alf
۰
هر قدرتی خشونتی است كه نسبت به مردم اِعمال میشود و زمانی خواهد رسيد كه ديگر قدرتی بهجا نخواهد ماند
کاربر mim_ alf
۰
فردی يكراست از آينهی ديواری بيرون آمد. قد كوتاهی داشت، اما شانههايش بینهايت پهن بودند، كلاه شاپويی بهسر داشت و يكی از دندانهای نيشش از دهانش بيرون زده بود، درنتيجه قيافهاش را كه همينطوری هم كريه بود، بهطرز عجيبی كريهتر میكرد. از همهی اينها گذشته، موهايش سرخ آتشين بودند.
کاربر mim_ alf
۰
اما چيزی از اين بدتر هم در اتاق وجود داشت: موجود ديگری بیتكلف روی يكی از مخدههای جواهرفروش لم داده بود: همان گربهی سياه عظيمجثه بود، گيلاسی نوشيدنی در يك پنجه و چنگالی در پنجهی ديگر داشت كه تكهای قارچ در نمك و سركه خوابانده به نوك آن زده بود.
کاربر mim_ alf
۰
گربه سربريده را به فاهوت داد و او هم موهايش را چنگ زد و دستش را بالا برد تا آن را به تماشاچيان نشان بدهد و سر بريده با صدايی نوميدانه كه در سرتاسر سالن شنيده شد، فرياد زد: «دكتر، دكتر را خبر كنيد.»
کاربر mim_ alf
۰
عشق مانند آدمكشی كه در گوشهی تاريكی از پسكوچهای ناگهان قد علم كند، ناگهان در دلمان شعلهور شد و هردومان را به آتش كشيد. آنگونه كه صاعقه بر سر كسی فرود میآيد، يا خنجری سينهی كسی را میشكافد،
کاربر mim_ alf
۰
صورتش بهطور كامل در معرض حملهی مگسها و خرمگسها قرار گرفته و زير نقابی سياه و پرجنبوجوش و پرغوغا پنهان شده بود. زير بغلها، شكم و كشالههای رانش را خرمگسهای درشت بهتصرف خود درآورده و شيرهی بدن جوانش را میمكيدند.
کاربر mim_ alf
۰
يسوعا سرش را بلند كرد. مگسها وزوزكنان بهپرواز درآمدند و كسانی كه پايين صليب ايستاده بودند صورتی ديدند با چشمهای ورمكرده، پر از نقطههای قرمز بر اثر گزش مگسها، چهرهای كه ديگر شناخته نمیشد.
کاربر mim_ alf
۰
پشت ميز عظيم كه دوات كريستال بزرگی رويش بود، كت و شلواری خالی نشسته بود و قلم را بدون قطرهای مركب روی ورق كاغذی میدواند. كت و شلوار، كراوات هم داشت و خودنويسی در جيب كوچك روی كتش بود، اما بالای كت نه از گردن خبری بود و نه از سر، ضمنآ هيچ دستی هم از آستينها بيرون نيامده بود.
