
بریدههایی از کتاب مالون میمیرد
۳٫۵
(۲۲)
جستوجو در پی خودم پایان یافته است، در دنیا دفن شدهام
عارفه
اما آرزو میکردم که هیچوقت شب به پایان نرسد و هیچوقت صبح نیاید تا انسانها بیدار شوند و بگویند، چندی دیگر میمیریم، بیایید لذت ببریم.
عارفه
بهتر است که سادهترین توضیح را اتخاذ کنم، حتا اگر ساده نباشد، حتا اگر خیلی زیاد توضیح ندهد. روشنایی زیادی لازم نیست، تنها شمعی قلمی کافی است تا در غرابت زندگی کرد، اگر درست بسوزد.
Sarvnoosh
سعی کردم زندگی کنم بیآنکه بدانم برای چه سعی میکنم. شاید زندگی کردهام بااینهمه، بیآنکه بدانم
سیدآرمین عقیلی
فقط کافی است که چشمانم را باز کنم تا دوباره شروع شوند، آسمان و دود بشر.
سیدآرمین عقیلی
به طور جدی کوشیدم که دیگر جدی نباشم، که زندگی کنم، که سرهم کنم
سیدآرمین عقیلی
دوباره شروع کردم، به سعیکردن و زندگیکردن، موجب زندگیشدن، یکی دیگر شدن، در خودم، در یکی دیگر. تمامش چهقدر ساختگی است.
سیدآرمین عقیلی
مردگان و دفنشدگان مثل کسی که در حال غرقشدن است، برخلاف انتظار، میل به برخاستن از سطح خاک دارند.
سیدآرمین عقیلی
بیهوده چیزی بود که ساپو بهآسانی میتوانست درکش کند. چون شمار زیادی از کارها بیشک از این نوع است، و تنها راه تمامکردنشان دستکشیدن از آنهاست.
سیدآرمین عقیلی
اگر میتوانستم بدنم را به کار بگیرم از پنجره بیرون میانداختمش. اما شاید اطلاع از ناتوانی است که به من دلوجرئت میدهد تا این فکر را بکنم. تمام حلقهها باهم، در زنجیرم.
سیدآرمین عقیلی
تابهحال کسی به کمکش نیامده تا یاریاش دهد در جلوگیری از خارها و تلههایی که ملازم گامهای پاکی است، و او هیچوقت نمیتوانست با هیچ ترفندی جز ترفند خودش، روی هیچ نیرویی حساب کند تا از صبح به شب و بعد از شب به صبح برسد بیهیچ صدمهٔ مرگآوری.
سیدآرمین عقیلی
تا اواسط عمر گریه میکردم، بیآنکه هرگز، با وجود تجاربی که داشتم، واقعاً در زمینهٔ تأثر و تألم رشد کرده باشم.
سیدآرمین عقیلی
خودم را از شر چیزهایی خلاص میکردم که دوست داشتم، اما به دلیل چیزهای دوست داشتنی جدید نمیتوانستم خیلی نگهشان دارم. و اکثر اوقات دلم برایشان تنگ میشد. اما طوری پنهانشان کرده بودم که دیگر حتا نمیتوانستم پیدایشان کنم
سیدآرمین عقیلی
عاقبت دوران عشقمان فرا رسیده است، بیا نهایت استفاده را از آن ببریم، گلابیهایی هست که فقط در دسامبر میرسد.
سیدآرمین عقیلی
نیاز عجیبی است که انسان میخواهد بداند مردم کهاند و برای گذران زندگی چه میکنند و از تو چه میخواهند.
سیدآرمین عقیلی
نیازم به زیبایی از بین رفته است.
سیدآرمین عقیلی
میتوانستم همین امروز بمیرم، اگر میخواستم، فقط با کمی تلاش، اگر میتوانستم بخواهم، اگر میتوانستم تلاشی بکنم. اما بهواقع بهتر است بگذارم بمیرم، بیسروصدا، بیهیچ عجلهای
سیدآرمین عقیلی
دیگر نه جوش میآورم و نه سرد میشوم، ولرم میمانم، ولرم میمیرم، بیهیچ اشتیاقی.
سیدآرمین عقیلی
همه قِسم پرنده. میآیند و مینشینند بر هرهٔ پنجره، در پی غذا! تأثرآور است. بر شیشهٔ پنجره ضربه میزنند، با نوکهایشان. هیچوقت چیزی بهشان نمیدهم. اما باز هم میآیند. در انتظار چهاند؟ لاشخور که نیستند.
سیدآرمین عقیلی
مهم خوردن است و دفعکردن. بشقاب و لگن
سیدآرمین عقیلی
از دردهایم حرف نمیزنم. آنقدر مرا به زانو درآوردهاند که چیزی حس نمیکنم.
سیدآرمین عقیلی
زندگی کن و سرهم کن. سعی کردهام. باید سعی میکردم. سرهم کن. کلمهاش این نیست. زندگی کن هم نیست. مهم نیست. سعی کردهام. در همان هنگام که حیوان وحشیِ شوق در درونم بالاوپایین میرفت، میغرید، گرسنه، میدرید. این کار را کردهام. و کاملاً تنها، کاملاً پنهانی، نقش دلقک را بازی کردهام، کاملاً تنها، ساعات متمادی، بیحرکت، اغلب ایستاده، طلسمشده، نالان. درست است، ناله. نمیتوانستم بازی کنم. آنقدر میگشتم تا گیج میشدم، کف میزدم، میدویدم، داد میزدم، بردنم را میدیدم، باختنم را میدیدم، شادمانی، ماتم. بعد ناگهان خودم را روی اسباببازیها میانداختم، اگر اسباببازیای بود، یا روی بچهای، تا شادمانیاش را بدل کنم به جیغکشیدن، یا فرار میکردم، برای پنهانشدن.
فروغ
میدانم چه میگویم. اما هربار از نو سعی میکردم دیوانه میشدم، به تاریکی میگریختم انگار که به ملجائی، به آغوش او که نه میتواند زندگی کند و نه از دیدن زندگی دیگران رنج بکشد. میگویم زندگی، بیآنکه معنایش را بدانم. سعی کردم زندگی کنم بیآنکه بدانم برای چه سعی میکنم. شاید زندگی کردهام بااینهمه، بیآنکه بدانم.
فروغ
متهمکردن کلمات فایدهای ندارد، بنجلتر از آنچه دورهفروشی میکند نیست. بعد از شکست کامل، تسکین، فراغت، دوباره شروع کردم، به سعیکردن و زندگیکردن، موجب زندگیشدن، یکی دیگر شدن، در خودم، در یکی دیگر. تمامش چهقدر ساختگی است. حالا فرصتی برای توضیحدادن نیست.
فروغ
جستوجو در پی خودم پایان یافته است، در دنیا دفن شدهام، میدانستم جایم را روزی پیدا میکنم، دنیا پیروزمندانه منزویام میکند.
سیدآرمین عقیلی
تمام آنچه میخواهم بدانم این است که آیا مرگ من و فقط مرگ من، مانع از ادامهٔ زیستن، بردن، باختن، شادمانیکردن، رنجکشیدن، پوسیدن و مردن او میشود، و حتا اگر زنده میماندم آیا او پیش از آنکه بمیرد برای مردن بدنش صبر میکرد.
سیدآرمین عقیلی
زمانی که این نخستین آزمایش سخت پشتسر گذاشته میشد آزمایشهای دیگری میآمد، هر سال، چندینبار در سال.
سیدآرمین عقیلی
ذهنش ازدحامی از سؤالات نامشخص بود که درهم میآمیخت و تکهتکه میشد و بهسستی محو میگشت.
سیدآرمین عقیلی
اگر چشمانم را ببندم، واقعاً ببندمشان، نه آنطور که دیگران نمیتوانند، بلکه آنطور که میتوانم، چون ناتوانیام حدوحدودی دارد، آن وقت گهگاه تختخوابم در هوا گیر میافتد، و درحالیکه روی آن هستم همچون کاهی با گردبادهای چرخان به تلاطم درمیآید. خوشبختانه کار پلکها خیلی مهم نیست، بلکه ظاهراً روح است که باید پوشیده باشد، روحی که بیهوده منکرش میشوند، روح هوشیار، نگران، در قفسش چون فانوسی میچرخد، در شب بدون پناهگاه یا پیشه یا ماهیت یا ادراک.
سیدآرمین عقیلی
آرزو میکردم که هیچوقت شب به پایان نرسد و هیچوقت صبح نیاید تا انسانها بیدار شوند و بگویند، چندی دیگر میمیریم، بیایید لذت ببریم.
سیدآرمین عقیلی
حجم
۳۴۸٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۲۸۵ صفحه
حجم
۳۴۸٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۲۸۵ صفحه
قیمت:
۱۹۲,۰۰۰
تومان