زندگی کن و سرهم کن. سعی کردهام. باید سعی میکردم. سرهم کن. کلمهاش این نیست. زندگی کن هم نیست. مهم نیست. سعی کردهام. در همان هنگام که حیوان وحشیِ شوق در درونم بالاوپایین میرفت، میغرید، گرسنه، میدرید. این کار را کردهام. و کاملاً تنها، کاملاً پنهانی، نقش دلقک را بازی کردهام، کاملاً تنها، ساعات متمادی، بیحرکت، اغلب ایستاده، طلسمشده، نالان. درست است، ناله. نمیتوانستم بازی کنم. آنقدر میگشتم تا گیج میشدم، کف میزدم، میدویدم، داد میزدم، بردنم را میدیدم، باختنم را میدیدم، شادمانی، ماتم. بعد ناگهان خودم را روی اسباببازیها میانداختم، اگر اسباببازیای بود، یا روی بچهای، تا شادمانیاش را بدل کنم به جیغکشیدن، یا فرار میکردم، برای پنهانشدن.