جملات زیبا از متن کتاب این عکس من است | طاقچه
تصویر جلد کتاب این عکس من استsubscriptionAvailable

کتاب این عکس من است

۴.۳(از ۸ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
مارگارت اتوود، شهاب مقربین
انتشارات: 
نشر چشمه
categoryدسته‌بندی: 
شعر جهان

قیمت:

۹۹,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

از او بپرس: ارزشش را داشت؟ (کسی را نجات دادی؟)
Mohammad
۱۸
یک‌بار مردی به من گفت: بچه‌ها نباید قرمز بپوشند. دختران جوان نباید قرمز بپوشند. در بعضی از کشورها قرمز رنگ مرگ است، در بعضی دیگر رنگ شهوت، در بعضی جنگ، در بعضی خشم، در بعضی قربانی کردن. دختر باید خود حجاب باشد، سایه‌ای بی‌رنگ، پریده‌رنگ مثل تصویر ماه در آب، مخاطره‌آمیز نه. او باید سکوت کند و از کفش قرمز، جوراب قرمز و رقصیدن بپرهیزد. رقصیدن با کفش قرمز تو را می‌کُشد. ۲ اما رنگ قرمز، حق طبیعیِ ماست، رنگ لذت پُر از هیجان و رنج سرریز که ما را به هم پیوند می‌دهد.
mobina
۱۵
همیشه چیزهایی هست که نمی‌دانی.
da☾
۱۳
آن‌چه را نمی‌توانی نجات دهی، بکُش آن‌چه را نمی‌توانی بخوری، دور بریز آن‌چه را نمی‌توانی دور بریزی، دفن کن آن‌چه را نمی‌توانی دفن کنی، به دیگری ببخش آن‌چه را نمی‌توانی ببخشی، باید که بر دوش خود ببری، این سنگین‌تر از آنی‌ست که فکرش را می‌کردی.
یك رهگذر
۱۲
من این راز را به تو خواهم گفت، به تو، تنها به تو. نزدیک‌تر بیا. این آواز، فریاد کمک‌خواهی‌ست: کمکم کن! تنها تو، تنها تو می‌توانی، کسی مانند تو نیست.
شعبده‌باز واژگان
۸
حقیقتی‌ست آشکار: تو دریایی. پلک‌هایت خمیده بر آشوب‌هاست. دستان من هر جای تو را لمس می‌کنند جزیره‌های کوچکی می‌سازند؛ زندگی در آن‌ها جاری. به‌زودی تمامِ زمین خواهی بود: دیاری آشنا، موطنی.
mobina
۷
گاه‌گاه صدایت می‌زنم که خاطرجمع شوم هنوز آن‌جایی.
negar
۶
گاه‌گاه صدایت می‌زنم که خاطرجمع شوم هنوز آن‌جایی.
یك رهگذر
۴
در روشنایی روز می‌دانیم آن‌چه که رفت رفته است، اما در شب فرق می‌کند. هیچ‌چیز تمام نمی‌شود، نه مرگ، نه سوگواری. مُردگان تکرار می‌شوند، مثل مست‌های بی‌دست‌وپا کج‌کج تلوتلو می‌خورند از میان درهایی که ما در خواب برای‌شان گشوده‌ایم.
mobina
۳
این هم دروغ بود، اگر می‌خواستم می‌توانستم داخل شوم. این خانه از آنِ کیست؟ ما هر دو در آن زندگی می‌کنیم اما به هیچ‌کدام‌مان تعلق ندارد. از من چه انتظاری هست که راهم را پیدا کنم؟ اگر می‌خواستم می‌توانستم داخل شوم، اما مسئله این نیست، فرصت نمی‌کنم. باید کاری را انجام دهم
کاربر ۱۵۲۶۶۸۱
۳
تنهایم بگذار، ‫این زمستان من است.
مهرنوش
۳
این‌جا زمان به شکل موج در گذر است، دل‌آشوبه‌ای غلتان بر آن، روزها از پس روزها. بالا می‌روم، اسمش بیداری‌ست، پس آن‌گاه فرومی‌افتم در شب‌های پُرتشویش اما هرگز پیش نمی‌روم.
mobina
۲
تو سلانه‌سلانه کنار من قدم می‌زنی، از زیبایی صبح می‌گویی، حتی خبر هم نداری که سِیلی اتفاق افتاده است.
negar
۲
جسم می‌میرد، ذره‌ذره خود را دفن می‌کند، می‌پیوندد به حواس پریشان، به بوته‌های تمشک و خار، روان در بادهایی پُرخاروخس بر فراز پِی‌های سست خانه‌های پیشین‌مان که اکنون حفره‌هایی نیمه‌تاریک بر زمین شنی‌اند. آیا من این‌همه سال را سپری کردم برای برپا ساختن این عمارت، این ترکیبی که خودْ منم، این آلونک در حال فروریختن؟
negar
۲
خورشید بودن، گشتن در فضا دور و بی‌اعتنا، هدیه کردن نوری به آنان که نظاره‌گرند آموختن که چگونه این‌گونه زندگی کنی. یا که نه، انتخاب کنی که انسان هم باشی، جسمی فانی و دستخوش زوال، ناتوان از نجات خود، دعاکنان به هنگام سقوط، به شیوهٔ خود.
negar
۲
جهانی که تو را دارد نمی‌تواند یکسره بد باشد، اما آیا تو را دارد؟ از این فاصله تو یک سرابی، تصویری براق با همان شکلی که آخرین‌بار دیدمت.
mahii
۲
دنبال ماجرای واقعی نباش. به چه کارت می‌آید؟
da☾
۲
چرا من این‌قدر سردم است؟ لطفاً ببرم خانه.
da☾
۲
آن‌چه را نمی‌توانی نجات دهی، بکُش آن‌چه را نمی‌توانی بخوری، دور بریز آن‌چه را نمی‌توانی دور بریزی، دفن کن آن‌چه را نمی‌توانی دفن کنی، به دیگری ببخش آن‌چه را نمی‌توانی ببخشی، باید که بر دوش خود ببری، این سنگین‌تر از آنی‌ست که فکرش را می‌کردی.
دختر پاييزي
۲
با تماشای شما ‫ای آدم‌های من، من بدبین می‌شوم. ‫شما امید مرا از من گرفته‌اید ‫و تنها با سیاست رهایم کرده‌اید...
مهرنوش
۲
من این راز را به تو خواهم گفت، ‫به تو، ‫تنها به تو. ‫نزدیک‌تر بیا. ‫این آواز، فریاد کمک‌خواهی‌ست: ‫کمکم کن! ‫تنها تو، ‫تنها تو می‌توانی، ‫کسی مانند تو نیست. ‫آه که این چه آواز ملال‌آوری‌ست، ‫اما همیشه اثر می‌کند.
مهرنوش
۲
نمایی از دلبستگی‌های قدیمی‌ام را شعله‌ها رقم می‌زنند. آن‌چه در سرم می‌ماند دنیایی سیاه‌شده است: حقیقت امر. خانه کجا رفت؟ کلمات کجا می‌روند وقتی که آن‌ها را گفته‌ایم؟
mobina
۱
تو در من معلقی، زیبا و منجمد، من حافظ تواَم، در من در امن‌وامانی. اصلاً این تردستی نیست، این استادی‌ست؛ آینه‌ها زیرک‌اند.
mobina
۱
من گفتم: در تبعید جان به در بردن نخستین ضرورت است. بعد از آن می‌توانیم آغاز کنیم. (این را با احتیاط می‌گویم.) تو گفتی: جان به در بردن از چه؟ در نور ضعیف از فراز شانه‌ات نگاه کردی. گفتی: هیچ‌کس هیچ‌وقت جان به در نمی‌برد.
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۱
در تبعید جان به در بردن نخستین ضرورت است. بعد از آن می‌توانیم آغاز کنیم.
یك رهگذر
۱
تنها باید ما مانده باشیم در این مه که همه‌جا را فراگرفته است و این جنگل‌ها را هم.
negar
۱
این‌جا در حاشیه قوزکرده زیر تازیانهٔ دلخراشِ زمستان در خانه‌های یخی زندگی می‌کنیم. نه این‌که دلخواه‌مان باشد، از آن‌رو که برای زنده ماندن چیزی را که می‌توانیم و ناگزیریم، می‌سازیم با آن‌چه که داریم.
negar
۱
حقیقتی‌ست آشکار: تو دریایی. پلک‌هایت خمیده بر آشوب‌هاست. دستان من هر جای تو را لمس می‌کنند جزیره‌های کوچکی می‌سازند؛ زندگی در آن‌ها جاری. به‌زودی تمامِ زمین خواهی بود: دیاری آشنا، موطنی.
negar
۱
این حُقهٔ توست یا معجزه‌ات، که تلف شوی و باز برخیزی بی‌کم‌وکاست، دوباره و دوباره، حتی در اسطوره‌ها هم حدی هست، در زمانی که شکست را به انجام رسانی و باز برگردی
شعبده‌باز واژگان
۱
همیشه چیزهایی هست که نمی‌دانی
شعبده‌باز واژگان
۱