آدم‌های چهارباغ

دانلود و خرید آدم‌های چهارباغ

۴٫۷ از ۶ نظر
۴٫۷ از ۶ نظر

برای خرید و دانلود   آدم‌های چهارباغ  نوشته  علی خدایی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت
«وقتی می‌رفتیم چارباغ می‌خواستم تموم نشه این خیابون و کِش بیاد کِش بیاد کِش بیاد.»
باران
از مدرسهٔ چارباغ صدای اذان آمد. چراغ‌های هتل کم‌کم سو گرفت. عادله‌دواچی فکر کرد، «خدا خودش چاره‌سازه.»
باران
«او در دل است و هیچ دلی نیست بی‌ملال.»
باران
با هم... می‌رفتیم بالا. بالای سی‌وسه‌پل. چه شب عیدیِس. بش می‌گفتم پُرآب روونی زنده‌رود، نون بدهٔ مایی زنده‌رود. این دم عیدی، غم‌هام را به‌تون بوگم می‌بری بشوری و یه قلب خوشحال برام بیاری؟ آی زنده‌رود،‌ آی زنده‌رود...»
باران
«آدم که گم می‌کونِد یه چیزیا حتم بدون پیدا می‌کوند چیزای خُب‌خُبا. منم پیدا کردم.»
باران
مرگ در همین غوغاها اتفاق می‌افته. یک‌آن. نه بیش‌تر.
باران
نغمه مادر را دیده بود که در را باز کرده بود، نان را گرفته بود و با لهجهٔ اصفهانی صحبت کرده بود. دیشب مادر حرف زده بود و حالا انگار در هتل کار می‌کرد. عادله نغمه را دید و به او گفت «مادرِدون خُب مادریه. پشتی حال‌بدیش همه‌ش شوماهایْد.» نغمه گفت «شما هم خیلی خوبید. انگار مادر همهٔ اصفهان شمایید.» عادله گفت «اون وقت که همه‌ش بالاسرم قابله‌ست و ماما!» و خندید از ته دل. «حالام که بالاسرم همه‌ش قابلمه‌س.»
Farhad Ahmadi Araghi
صفحه قبل۱صفحه بعد