جملات زیبای کتاب آدم های چهارباغ | طاقچه
تصویر جلد کتاب آدم های چهارباغ
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب آدم های چهارباغ

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۱۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
علی خدایی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
باران
۱۸
«وقتی می‌رفتیم چارباغ می‌خواستم تموم نشه این خیابون و کِش بیاد کِش بیاد کِش بیاد.»
باران
۱۳
از مدرسهٔ چارباغ صدای اذان آمد. چراغ‌های هتل کم‌کم سو گرفت. عادله‌دواچی فکر کرد، «خدا خودش چاره‌سازه.»
باران
۱۰
«او در دل است و هیچ دلی نیست بی‌ملال.»
باران
۶
با هم... می‌رفتیم بالا. بالای سی‌وسه‌پل. چه شب عیدیِس. بش می‌گفتم پُرآب روونی زنده‌رود، نون بدهٔ مایی زنده‌رود. این دم عیدی، غم‌هام را به‌تون بوگم می‌بری بشوری و یه قلب خوشحال برام بیاری؟ آی زنده‌رود،‌ آی زنده‌رود...»
باران
۵
«آدم که گم می‌کونِد یه چیزیا حتم بدون پیدا می‌کوند چیزای خُب‌خُبا. منم پیدا کردم.»
باران
۴
مرگ در همین غوغاها اتفاق می‌افته. یک‌آن. نه بیش‌تر.
golnaz
۳
«می‌دونی غم‌شاد چیه؟» مهدی گفته بود «لابد یک چیزیه شبیه بستنی‌فالوده یا هویج‌بستنی.» عادله گفته بود «یکی را به سامون می‌رسونی و وقتی می‌ره جا خالیش دلِدا جمع می‌کونِد.
Farhad Ahmadi Araghi
۰
نغمه مادر را دیده بود که در را باز کرده بود، نان را گرفته بود و با لهجهٔ اصفهانی صحبت کرده بود. دیشب مادر حرف زده بود و حالا انگار در هتل کار می‌کرد. عادله نغمه را دید و به او گفت «مادرِدون خُب مادریه. پشتی حال‌بدیش همه‌ش شوماهایْد.» نغمه گفت «شما هم خیلی خوبید. انگار مادر همهٔ اصفهان شمایید.» عادله گفت «اون وقت که همه‌ش بالاسرم قابله‌ست و ماما!» و خندید از ته دل. «حالام که بالاسرم همه‌ش قابلمه‌س.»
sara sem
۰
پُرآب روونی زنده‌رود، نون بدهٔ مایی زنده‌رود.