نغمه مادر را دیده بود که در را باز کرده بود، نان را گرفته بود و با لهجهٔ اصفهانی صحبت کرده بود. دیشب مادر حرف زده بود و حالا انگار در هتل کار میکرد. عادله نغمه را دید و به او گفت «مادرِدون خُب مادریه. پشتی حالبدیش همهش شوماهایْد.» نغمه گفت «شما هم خیلی خوبید. انگار مادر همهٔ اصفهان شمایید.» عادله گفت «اون وقت که همهش بالاسرم قابلهست و ماما!» و خندید از ته دل. «حالام که بالاسرم همهش قابلمهس.»