وقیحانه و با صدای بلند خرخر میکرد. با هر نفس خون بر دهانش حباب میشد. دیگر چند نفس بیشتر برایش نمانده بود. من میدانستم ولی خودش نه. به همین خاطر به دریغ بزرگ زندگی یک انسان بر روی زمین خیره شدم. منظورم این نیست که همه میمیریم، دریغ بزرگ این نیست. منظورم این است که او نمیتوانست به من بگوید چه رویایی میبیند و من نمیتوانستم به او بگویم که چه چیز واقعی است.