استبداد بهقدری در نابودی همهچیز خبره شده بود که چرا باید برای از میان بردن عشق تعلل میکرد؟ حال چه عمدی چه سهوی. استبداد از تو میخواست حزب و دولت و رهبر بزرگ و زمامدار و توده را دوست داشته باشی. ولی عشق فردی ــ بورژوایی و خاصنگر ــ حواس مردم را از آن عشقهای عظیم و والا و بیمعنا و بیخردانه پرت میکرد. و در چنین مواقعی مردم در معرض این خطر بودند که دیگر خودشان نباشند. اگر به اندازهٔ کافی میترساندیشان تبدیل به چیزی دیگر میشدند، چیزی خوار و حقیر: یک مشت تکنیک صِرف برای بقا. و به این ترتیب مشکلش فقط اضطراب نبود، اغلب ترسی هولناک را تجربه میکرد: ترس از اینکه روزهای آخر عشق فرا رسیده باشد.