ای بانوی جهان، ای بیروت ...
دستبندهای یاقوتنشانت را که فروخت؟
انگشتری جادوییت را که در مصادره گرفت؟
بافههای زرینت را که برید؟
شادی خفته در چشمان سبزت را که بسمل کرد؟
که با کارد بر رخسار تو خط کشید؟
و بر لبهای بشکوهت آب آتش ریخت؟
آب دریا را که با سم آلود؟ کینه بر کرانههایگلفام که افشاند؟
اینک ما آمدهایم ... عذرخواه ... و معترف
که با ذهنیتی قبیلهای به تو آتش کردیم ...
و زنی را کشتیم ...که نامش «آزادی» بود .