جملات زیبای کتاب تا سبز شوم از عشق | طاقچه
تصویر جلد کتاب تا سبز شوم از عشق

کتاب تا سبز شوم از عشق

شعرهای عاشقانه و نثر نزار قبانی

نوع کتاب
۲.۸ امتیاز(از ۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
نزار قبانی، موسی اسوار
انتشارات: 
انتشارات سخن
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
lordartan
۱۰
نمی‌توانم زیست بی آنکه در هوایی دم برا ورم که تو در آن نفس می‌کشی وکتابهایی بخوانم که تو می‌خوانی و قهوه‌ای بخواهم که تو می‌خواهی و به موسیقیی گوش دهم که تو گوش می‌دهی وگلهایی را دوست بدارم که تو می‌خری
Zeina🌸💕
۷
عشق تو ... ای بانوی من تا درون شهرهای حزن و اندوهم برده است. و من پیش از آنکه تو را بشناسم.. به درون شهرهای حزن و اندوه قدم ننهاده بودم و هرگز نمی دانستم که اشک تجسم انسان است
Pariya
۵
خواندن شعر هرگز به معنای تکرار تجربه‌ای مرده نیست، بلکه برانگیختن دوباره تجربه است با همه رگ و پی و نبض آن. خواندن شعر کاری است چندطرفه، به بوسه‌ای توفیق‌آمیز می‌ماند که هرگز نمی‌توان آن را یکطرفه انجام داد.
lordartan
۵
همه گلهای من از باغهای توست همه شراب من از دهش تاکهای تو همه انگشتریهایم از معادن زر تو همه دفترهای شعرم بر روی جلد امضای تو را دارد ...
lordartan
۲
ای زنی ... که همه متونم را به مبارزه می‌طلبی ... و برای آنکه در حد و اندازه تو باشم مرا به دهها زبان نیاز است ...
Eli.az
۱
مشکل من با نقد این است که هرگاه شعری به رنگ سیاه نوشتم گفتند که آن را از چشمانت رونویسی کرده‌ام ...
ali momamadi
۱
شاعر چون زنبور عسلی آبستن هزار قطره شکرین است، زنبوری که در احشای او شکر تخمیر می‌شود. زنبور و شاعر را از این جویبار شکرین و از غده‌های جمالی که در آنها نهان است گزیری نیست... وگرنه عطرشان هلاکشان خواهد کرد.
Pariya
۱
شعر رقص با زبان است. زبان را بازآفرینی می‌کنم. این رقص با همه اجزای جان است، با همه خلجانهای ارادی و غیرارادی آن و همه لایه‌های پیدا و پنهان آن و همه رؤیاهای ممکن و ناممکن ان و همه پیشگوییهای منطقی و غیرمنطقی آن.
Zeina🌸💕
۱
بگذار به همه زبانهایی که می‌دانی و نمی‌دانی بگویم که تو را من دوست دارم ... بگذار واژگانی جستجو کنم که به حجم دلتنگی من برای تو باشد .
Eli.az
۰
بگذار من برایت جای بریزم تو در این بامداد افسانه‌ای از زیبایی هستی و صدایت نقش زیبایی است بر پیرهن زنی مراکشی وگردن‌آویز تو چون کودک زیر آیینه‌ها بازی می‌کند
Eli.az
۰
بیش از این نمی‌توانم در بیشه‌های گیسوانت پیشروی کنم که از سالها پیش در روزنامه‌ها اعلام کرده‌اند که من مفقودالاثر شده‌ام و تا اطلاع ثانوی همچنان من مفقودالاثر هستم..
Eli.az
۰
در تاریخ من ... و تاریخ تو، ای بانوی من، چه می‌گذرد؟ که هرگاه بوسه‌هایم را برگیسوان تو پراکندم گیسو بلندتر شد!!..
Pariya
۰
آن که دوستدار زنی است دوستدار وطنی است و آن که به رخساری زیبا دل می‌بازد به جهان دل‌باخته است. اما سرزمین من به عشق جز از سوراخ سوزن نمی‌نگرد و به آن جز از خلال جغرافیای پیکر زن نگاه نمی‌کند.
lordartan
۰
ای بانوی جهان، ای بیروت ... دستبندهای یاقوت‌نشانت را که فروخت؟ انگشتری جادوییت را که در مصادره گرفت؟ بافه‌های زرینت را که برید؟ شادی خفته در چشمان سبزت را که بسمل کرد؟ که با کارد بر رخسار تو خط کشید؟ و بر لبهای بشکوهت آب آتش ریخت؟ آب دریا را که با سم آلود؟ کینه بر کرانه‌های‌گلفام که افشاند؟ اینک ما آمده‌ایم ... عذرخواه ... و معترف که با ذهنیتی قبیله‌ای به تو آتش کردیم ... و زنی را کشتیم ...که نامش «آزادی» بود .
lordartan
۰
سر آن داشتم که بیروت را از خاطراتم حذف کنم و همه خیابانهایش را ... همه رستورانها را ... همه نمایش‌خانه‌ها را ... نادیده بینگارم سر آن داشتم که از نزدیک شدن به همه آن قهوه‌سراهایی بپرهیزم که ما دو تن را می‌شناخت و برای ما دلتنگ بود و به رغم هرچه از زمان گذشته بود خطوط دستان ما را به یاد داشت خواستم همه آن نواحی زیبا میان صیدا" و جبیل" را از یاد ببرم شمیم پرتقال و جیرجیر ملخان را از یاد ببرم عشق تو اما همچنان از پذیرفتن همه راه حلها تن می‌زند و چون صفیرکشتیها در انتهای شب، رخنه در جان می‌کند ...
lordartan
۰
هنوزت دوست می‌دارم ای بیروت شوریده ... ای رودی از خون و جواهر ... هنوزت دوست می‌دارم ای بیروت نهاد پاک ... بیروت ناهنجاری و آشفتگی ... بیروت گرسنگی کفرآلود ... و سیری کفرالود ... هنوزت دوست می‌دارم ای بیروت داد... بیروت بیداد... بیروت اسیری ... و ای بیروت قاتل و شاعر ... هنوزت دوست می‌دارم ای بیروت عشق ... و ای بیروت سر بریدن از گوش تا به گوش ... هنوزت دوست می‌دارم به رغم حماقتهای آدمیان هنوزت دوست می‌دارم ای بیروت ... چرا اکنون نیاغازیم؟
lordartan
۰
تو را بسیار دوست دارم ... و می دانم که به بن‌بست زبان ناممکن رسیده‌ام ... احساس می‌کنم که عبارت بر تو تنگ‌آمده است و فرهنگ بر تو تنگ‌آمده است و بلاغت برگردی کمرگاهت له‌له می‌زند و شعر ... و نثر ... و واژگان نیز.
lordartan
۰
تو را بسیار دوست دارم ... و می دانم که مادینگی آذرخش است ... و شعر آذرخش است ... و زنان زیبا ... آذرخشند و آذرخشهای بزرگ دو بار به دست نمی‌آیند ...
• امیررضا محسنی •
۰
کلام را دیگر نرسد که تو را بگوید ... کلمات چون اسب چوبین شده‌اند شب و روز در پی تو می‌پویند و به تو نمی‌رسند ...
lordartan
۰
عشق تو، ای بانوی من، به من آموخته است که هذیان چیست آموخته است ... که چگونه عمر می‌گذرد و دختر سلطان نمی‌آید ... عشق تو به من آموخته است ... که تو را در همه چیز دوست بدارم در درختان برهنه، در برگهای زرد خشک در هوای بارانی ... در باد و بوران ... در کوچک‌ترین قهوه‌سرایی که شامگاهان قهوه سیاه خود را در آن می‌نوشیم ... عشق تو به من آموخته است ...