
٪۵۰
vafa
۱۷۸
من خودم را به دست خود نابود کردهام.
a'
۹۶
به قدری کمرو بود که آدم خیال میکرد بیشعور است.
vafa
۸۴
میپرسید پول برای چه میخواهم؛ چهطور برای چه؟ پول همهچیز است.
علی
۴۲
مگر ممکن است که آدم به میز بازی نزدیک بشود و به خرافات مبتلا نشود؟
علی
۳۸
بله، در مُنتهای درجهی ذلت و ناچیزشمردگی لذتی هست. چه میدانم؛ شاید در ضربههای شلاق هم، که بر پشت آدم فرود آید و گوشت آدم را تکهتکه کند، یکجور لذتی نهفته باشد... اما شاید من بخواهم لذایذی از نوع دیگر هم بچشم.
سقف پاره کن!
۳۱
من حرف آن مدعی را یاوه میشمارم که با شکم سیر و خیال راحت درس اخلاق میدهد و در جواب کسی که در توجیه بازی خود عذر میآورد که «کلان بازی نمیکنم»، میفرماید: «دیگر بدتر! زیرا این نشان حقارت حرص است.»
علی
۲۹
بله، شما حق دارید. آدمیزاد دوست دارد که دوست صمیمی خود را پیش خود خوار ببیند. دوستی اغلب بر پایهی حقارت حریف استوار است. این یک حقیقت قدیمی است که بر اشخاص زیرک پوشیده نیست.
𝙴𝚃𝙴𝚁𝙽𝙸𝚃𝚈
۲۹
من حالا چه هستم؟ هیچ! صفر! فردا چه خواهم شد؟ فردا ممکن است باز از میان مُردگان برخیزم و زندگی نویی شروع کنم. و «انسان» را، تا هنوز کاملاً در من تباه نشده، کشف کنم.
علی
۱۷
وقتی خوشرویی و مهربانی برایش فایدهای داشت، شادوشنگول و مهربان بود و همین که شادی و خوشرویی دیگر واجب نبود، عبوس میشد و دیدارش به قدری ملالآور بود که تحملش دشوار بود.
vafa
۱۷
در هر خانهای فاتَری هست با مبانی اخلاقی بسیار استوار. این فاتر بینهایت شریف است، به قدری شریف که آدم میترسد نزدیکش شود. من تاب تحمل این آدمهای شریفی را که شرفشان از استواری به سد سکندر میماند ندارم. هر فاتری رئیس یک خانواده است و هر شب کتابهای آموزندهای برای تهذیت خانوادهاش به صدای بلند میخواند. بر فراز خانه باد در تاج درختان نارون و شاهبلوط صدا میکند و غروب لکلکی روی بام است... اینها بینهایت شاعرانه و دلانگیز است...
کاربر ۳۷۷۹۸۰۷
۱۴
«پرنده را از پروازش میشناسند، آدم را از کارهایش!
H.H
۱۰
حتا یک فرانسوی ساده و بیرنگوبو و بیبرگونوا ممکن است رفتار و سکنات و سلیقهها و حتا اندیشههای بسیار لطیف و ظریفی داشته باشد، بیآنکه این کیفیات از تشخیص و اختیار و جانش سرچشمه گرفته باشد. این خصوصیات همه از راه ارث به او رسیده است. آنها خود ممکن است بسیار رذل و نادان باشند.
فرزانه
۱۰
نهفقط حق ندارید در خصوص چیزی که به صحت آن یقین ندارید با من حرف بزنید، بلکه حتا در دلتان هم نبایست دربارهی آن حکمی بکنید.
pejman
۱۰
نفرت داشتم از اینکه اعمال و افکار خود را با موازین اخلاقی بسنجم.
مریم صادقی
۱۰
فقط میخواستم در کنارش باشم. همیشه در هالهی او، در پرتو او، تا آخر عمر. غیر از این هیچ نمیخواستم
کاربر ۱۳۹۱۹۲۵
۹
من با هیجان بسیار گفتم: «من چهکار دارم به اینکه بیمعنی است یا با معنی! من فقط میدانم که وقتی کنار شما هستم باید حرف بزنم. باید مدام حرف بزنم و حرف میزنم. من جلو شما عزت نفسم را فراموش میکنم. همهچیز برایم یکسان است.»
با خشکی و گفتی به قصد رنجاندن من، گفت: «برای من چه فایده داشت که شما را به ته دره بجهانم؟ این کار هیچ دردی از من دوا نمیکند. مُردن شما برای من بیفایده است!»
من فریاد زدم: «بهبه، آفرین! این بیفایدهی فوقالعادهتان را بهعمد گفتید تا مرا زیر آن خُرد کنید! من هر چه در دلتان میگذرد بهروشنی میبینم. میگویید بیفایده؟ ولی لذت همیشه مفید است و قدرت مطلق و بیحد، ولو بر یک مگس، برای خود لذتی دارد. انسان طبعاً خودکامه است و از رنج دادنِ دیگری خوشش میآید. شما مخصوصاً خیلی دوست دارید رنج بدهید.»
nazanin
۸
فردا، فردا، همهچیز تمام خواهد شد.
علی
۶
مسئله اینجاست که اگر این چرخ بخت یک دور دیگر میزد همهچیز عوض میشد و (من یقین دارم که) همین معلمان اخلاق اولین کسانی بودند که با خوشرویی شوخیکنان نزد من میآمدند و به من تبریک میگفتند.
pejman
۶
من حرف آن مدعی را یاوه میشمارم که با شکم سیر و خیال راحت درس اخلاق میدهد
mojgan
۶
حقیقت این است که مردم نهفقط دور میز رولت و بساط قمار، بلکه همهجا همیشه سعی میکنند که چیزی از چنگ حریف بیرون آورند و در جیب خود بگذارند.
سپیده اسکندری
۶
عشق من به شما هر روز عمیقتر میشود، هر چند به قدری دوستتان دارم که بیشتر از آن ممکن نیست.
Nima Zarandi
۶
من حالا چه هستم؟ هیچ! صفر! فردا چه خواهم شد؟ فردا ممکن است باز از میان مُردگان برخیزم و زندگی نویی شروع کنم.
cathy
۶
آخر با جیب خالی که نمیشود قمار کرد. آدم باید پولی داشته باشد که ببازد!
علی
۵
آنها فقط برای مراد گرفتن از همین چرخ میآیند و از آنچه در اطرافشان میگذرد، میشود گفت اصلاً خبر ندارند و در تمام فصل به چیزی جز این چرخ توجه نمیکنند.
کاربر ۱۴۲۸۴۶۷
۵
فردا ممکن است باز از میان مُردگان برخیزم و زندگی نویی شروع کنم. و «انسان» را، تا هنوز کاملاً در من تباه نشده، کشف کنم.
mojgan
۵
قدر پول باید به اندازهای نزد یک جنتلمن ناچیز باشد که نبودش نتواند آرامش او را برهم زند.
Anel
۵
چرا نمیفهمم که مُردهام؟ ولی... چرا ممکن نباشد که دوباره زنده شوم؟
kj
۵
میدانید، آدم ممکن است با اشخاصی که حتا به آنها کینه میورزد، زیر فشارِ اجبار رابطه برقرار کند.
علی
۴
میدانست که بهدرستی و روشنی میدانم که وصالش برایم محال است و به یاوه بودن خیال تحقق رویاهایم بهخوبی آگاهم و این را هم میدانم که علم به این حال برایش موجب لذت بسیار بود. اگر اینطور نبود چهطور ممکن بود دختری به زیرکی و مآلاندیشی او با من اینجور خودمانی باشد و بیپرده همهچیزش را برایم بگوید؟ بهنظرم میرسد که او تا امروز به چشم آن شهبانوی باستانی به من نگاه کرده است، که در حضور بندهاش لخت میشد زیرا او را آدم نمیشمرد.
علی
۴
قماربازان میدانند که انسان ممکن است تا یک شبانروز بیحرکت پشت میز بازی بنشیند و حتا نگاهی به چپ یا راست خود نکند.
