
بریدههایی از کتاب قمارباز
۴٫۰
(۲۰۰)
من خودم را به دست خود نابود کردهام.
vafa
به قدری کمرو بود که آدم خیال میکرد بیشعور است.
a'
میپرسید پول برای چه میخواهم؛ چهطور برای چه؟ پول همهچیز است.
vafa
مگر ممکن است که آدم به میز بازی نزدیک بشود و به خرافات مبتلا نشود؟
علی
بله، در مُنتهای درجهی ذلت و ناچیزشمردگی لذتی هست. چه میدانم؛ شاید در ضربههای شلاق هم، که بر پشت آدم فرود آید و گوشت آدم را تکهتکه کند، یکجور لذتی نهفته باشد... اما شاید من بخواهم لذایذی از نوع دیگر هم بچشم.
علی
من حرف آن مدعی را یاوه میشمارم که با شکم سیر و خیال راحت درس اخلاق میدهد و در جواب کسی که در توجیه بازی خود عذر میآورد که «کلان بازی نمیکنم»، میفرماید: «دیگر بدتر! زیرا این نشان حقارت حرص است.»
سقف پاره کن!
بله، شما حق دارید. آدمیزاد دوست دارد که دوست صمیمی خود را پیش خود خوار ببیند. دوستی اغلب بر پایهی حقارت حریف استوار است. این یک حقیقت قدیمی است که بر اشخاص زیرک پوشیده نیست.
علی
من حالا چه هستم؟ هیچ! صفر! فردا چه خواهم شد؟ فردا ممکن است باز از میان مُردگان برخیزم و زندگی نویی شروع کنم. و «انسان» را، تا هنوز کاملاً در من تباه نشده، کشف کنم.
𝙴𝚃𝙴𝚁𝙽𝙸𝚃𝚈
در هر خانهای فاتَری هست با مبانی اخلاقی بسیار استوار. این فاتر بینهایت شریف است، به قدری شریف که آدم میترسد نزدیکش شود. من تاب تحمل این آدمهای شریفی را که شرفشان از استواری به سد سکندر میماند ندارم. هر فاتری رئیس یک خانواده است و هر شب کتابهای آموزندهای برای تهذیت خانوادهاش به صدای بلند میخواند. بر فراز خانه باد در تاج درختان نارون و شاهبلوط صدا میکند و غروب لکلکی روی بام است... اینها بینهایت شاعرانه و دلانگیز است...
vafa
وقتی خوشرویی و مهربانی برایش فایدهای داشت، شادوشنگول و مهربان بود و همین که شادی و خوشرویی دیگر واجب نبود، عبوس میشد و دیدارش به قدری ملالآور بود که تحملش دشوار بود.
علی
حتا یک فرانسوی ساده و بیرنگوبو و بیبرگونوا ممکن است رفتار و سکنات و سلیقهها و حتا اندیشههای بسیار لطیف و ظریفی داشته باشد، بیآنکه این کیفیات از تشخیص و اختیار و جانش سرچشمه گرفته باشد. این خصوصیات همه از راه ارث به او رسیده است. آنها خود ممکن است بسیار رذل و نادان باشند.
H.H
«پرنده را از پروازش میشناسند، آدم را از کارهایش!
کاربر ۳۷۷۹۸۰۷
من با هیجان بسیار گفتم: «من چهکار دارم به اینکه بیمعنی است یا با معنی! من فقط میدانم که وقتی کنار شما هستم باید حرف بزنم. باید مدام حرف بزنم و حرف میزنم. من جلو شما عزت نفسم را فراموش میکنم. همهچیز برایم یکسان است.»
با خشکی و گفتی به قصد رنجاندن من، گفت: «برای من چه فایده داشت که شما را به ته دره بجهانم؟ این کار هیچ دردی از من دوا نمیکند. مُردن شما برای من بیفایده است!»
من فریاد زدم: «بهبه، آفرین! این بیفایدهی فوقالعادهتان را بهعمد گفتید تا مرا زیر آن خُرد کنید! من هر چه در دلتان میگذرد بهروشنی میبینم. میگویید بیفایده؟ ولی لذت همیشه مفید است و قدرت مطلق و بیحد، ولو بر یک مگس، برای خود لذتی دارد. انسان طبعاً خودکامه است و از رنج دادنِ دیگری خوشش میآید. شما مخصوصاً خیلی دوست دارید رنج بدهید.»
کاربر ۱۳۹۱۹۲۵
فقط میخواستم در کنارش باشم. همیشه در هالهی او، در پرتو او، تا آخر عمر. غیر از این هیچ نمیخواستم
مریم صادقی
نفرت داشتم از اینکه اعمال و افکار خود را با موازین اخلاقی بسنجم.
pejman
نهفقط حق ندارید در خصوص چیزی که به صحت آن یقین ندارید با من حرف بزنید، بلکه حتا در دلتان هم نبایست دربارهی آن حکمی بکنید.
فرزانه
مسئله اینجاست که اگر این چرخ بخت یک دور دیگر میزد همهچیز عوض میشد و (من یقین دارم که) همین معلمان اخلاق اولین کسانی بودند که با خوشرویی شوخیکنان نزد من میآمدند و به من تبریک میگفتند.
علی
حقیقت این است که مردم نهفقط دور میز رولت و بساط قمار، بلکه همهجا همیشه سعی میکنند که چیزی از چنگ حریف بیرون آورند و در جیب خود بگذارند.
mojgan
عشق من به شما هر روز عمیقتر میشود، هر چند به قدری دوستتان دارم که بیشتر از آن ممکن نیست.
سپیده اسکندری
من حالا چه هستم؟ هیچ! صفر! فردا چه خواهم شد؟ فردا ممکن است باز از میان مُردگان برخیزم و زندگی نویی شروع کنم.
Nima Zarandi
آخر با جیب خالی که نمیشود قمار کرد. آدم باید پولی داشته باشد که ببازد!
cathy
قماربازان میدانند که انسان ممکن است تا یک شبانروز بیحرکت پشت میز بازی بنشیند و حتا نگاهی به چپ یا راست خود نکند.
علی
آنها فقط برای مراد گرفتن از همین چرخ میآیند و از آنچه در اطرافشان میگذرد، میشود گفت اصلاً خبر ندارند و در تمام فصل به چیزی جز این چرخ توجه نمیکنند.
علی
قدر پول باید به اندازهای نزد یک جنتلمن ناچیز باشد که نبودش نتواند آرامش او را برهم زند.
mojgan
فردا، فردا، همهچیز تمام خواهد شد.
nazanin
میدانید، آدم ممکن است با اشخاصی که حتا به آنها کینه میورزد، زیر فشارِ اجبار رابطه برقرار کند.
kazhal
من حرف آن مدعی را یاوه میشمارم که با شکم سیر و خیال راحت درس اخلاق میدهد
pejman
چرا نمیفهمم که مُردهام؟ ولی... چرا ممکن نباشد که دوباره زنده شوم؟
" یک تکه تنهایی "
آدمیزاد دوست دارد که دوست صمیمی خود را پیش خود خوار ببیند. دوستی اغلب بر پایهی حقارت حریف استوار است. این یک حقیقت قدیمی است که بر اشخاص زیرک پوشیده نیست.
honey
میدانست که بهدرستی و روشنی میدانم که وصالش برایم محال است و به یاوه بودن خیال تحقق رویاهایم بهخوبی آگاهم و این را هم میدانم که علم به این حال برایش موجب لذت بسیار بود. اگر اینطور نبود چهطور ممکن بود دختری به زیرکی و مآلاندیشی او با من اینجور خودمانی باشد و بیپرده همهچیزش را برایم بگوید؟ بهنظرم میرسد که او تا امروز به چشم آن شهبانوی باستانی به من نگاه کرده است، که در حضور بندهاش لخت میشد زیرا او را آدم نمیشمرد.
علی
حجم
۱۹۷٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۲۱۵ صفحه
حجم
۱۹۷٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۲۱۵ صفحه
قیمت:
۱۶۳,۰۰۰
تومان