اغلب پیش از به رختخواب رفتن، مادرم در اتاق پذیرایی خانهٔ ییلاقیمان برایم بهانگلیسی کتاب میخواند. وقتی به بندی میرسید که بارِ دراماتیکِ خاصی داشت، آنجا که قهرمان در شُرفِ مواجهه با خطری غریب شاید مرگبار بود، صدایش پایین میآمد و کلمات از هم فاصلهای شگرف میگرفتند؛ پیش از ورق زدن نیز دستش را با آن انگشتر الماس و یاقوتِ خونکبوتریرنگِ آشنا روی صفحهٔ کتاب میگذاشت. اگر گویبینِ بهتری بودم ممکن بود اتاق، آدمها، چراغها و درختها در باران را ــ تمام روزهای زندگی در هجرت را که آن انگشتر بهایش بود ــ در تراشهای زلال این انگشتر ببینم.