پوکروفسکی بیشتر وقتها کتابی به من میداد. من هم ابتدا برای اینکه خوابم نبرد، بعد با دقت و سرانجام آزمندانه آنها را میخواندم. ناگهان چشم اندازهای جدید فراوانی جلو دیدگانم گسترده شدند، چشم اندازهایی که تا آن موقع کوچکترین اطلاعی از آنها نداشتم. فکرهایی جدید، احساسهایی تازه، ناگهان همچون شطی گسترده و پرآب در دلم جاری شدند.