
معصومه کاووسی
۳۳
عشقت مرا غافلگیر کرد.
من روی چمدانهایم نشسته بودم
در انتظار قطار ایام بودم
از یاد بُردم قطار را
از یاد بُردم ایام را
و با تو سفر کردم
M.M. SAFI
۲۲
من آخرین پیامبری هستم
که مردم را قانع میکند
بر وجود بهشتی دیگر
بهشتی پشت مژههای چشم تو
شیوا :)
۱۶
جمع میشوم
در آغوش تو
خسته
جمع میشوم
در آغوش تو
همچو کودکی که نخوابیده است
از هنگام ولادتش.
احمد
۱۴
آن هنگام که خدا
تو را به من شناسانید
و خود، به خانهاش بازگشت
اندیشیدم
که نامهای به او بنویسم
نامهای روی ورق آبی
در پاکت آبی
شسته شده با اشکهای آبی
و آغاز کنم آن را
با واژهٔ:
«ای دوست من.»
حدیث
۱۳
به باد سفارش کردم
تا طرّههای مویِ سیاه تو را شانه کِشد
اما باد
عذر تقصیر خواست
که وقتم اندک استُ
موهای او بلند.
Tamim Nazari
۱۰
آن هنگام که به تو گفتم:
دوستت دارم
میدانستم
که من، الفبای جدیدی میآفرینم
الفبایی برای شهری که خواندن نمیداند
حدیث
۹
چرا تو؟
چرا فقط تو؟
از میان این همه بانو
هندسهٔ زندگیام را
و آهنگ روزهایم را دگرگون میسازی
و سلانهسلانه
وارد دنیای کارهای کوچک من میشوی
و در را پشت سر خود قفل میکنی
و من
اعتراضی نمیکنم.
ریـوان|'
۹
هندسهٔ زندگیام را
و آهنگ روزهایم را دگرگون میسازی
و سلانهسلانه
وارد دنیای کارهای کوچک من میشوی
و در را پشت سر خود قفل میکنی
و من
اعتراضی نمیکنم.
nazanin
۸
جمع میشوم
در آغوش تو
خسته
جمع میشوم
در آغوش تو
همچو کودکی که نخوابیده است
از هنگام ولادتش.
پریماه🌙
۷
میخواهم گنجینههایی از واژهها را به تو هدیه دهم
که پیش از این به هیچ بانویی هدیه نشدهاند
و بعد از تو
به هیچ بانویی هدیه نخواهند شد.
ای تو بانویی که
قبل از او هیچ نیست
و بعد از او هیچ نیست.
میخواهم به آن پلکهای خستهٔ تو بیاموزم
تا نام مرا هجی کنند
و نوشتههایم را بخوانند.
میخواهم
تو را الفبای زبان بسازم.
MiM
۴
میخواهم الفبایی برای تو بیافرینم
الفبایی که شبیه دیگر الفباها نباشد.
الفبایی که در آن
آهنگ باران باشد
حدیث
۴
آن هنگام که به تو گفتم:
دوستت دارم
میدانستم
که علیه سنتهای جامعه
انقلابی را رهبری میکنم
و زنگهای رسوایی را مینوازم.
معصومه کاووسی
۴
عشقت مرا به سرزمین حیرت بُرد
حملهور شد
همچو عطر بانویی
که قدم در آسانسور مینهد.
عشقت مرا غافلگیر کرد.
من با سرودهام در کافه بودم
و از یاد بردم سرودهام را.
عشقت مرا غافلگیر کرد.
من خطوط کفِ دستم را میخواندم
و خطوط کفِ دستم را از یاد بردم.
عشقت مرا غافلگیر کرد.
من روی چمدانهایم نشسته بودم
در انتظار قطار ایام بودم
از یاد بُردم قطار را
از یاد بُردم ایام را
و با تو سفر کردم
معصومه کاووسی
۴
دیگر نمیتوانم تو را مدتِ طولانیای در درونم حبس کنم
گل با عطر خود چه کند؟
مزرعهها با خوشههای خود به کجا روند؟
و طاووس با دنبالهٔ خود
و چراغ با نور خود به کجا رود؟
با تو به کجا رَوَم؟
Tamim Nazari
۳
میخواهم برای تو سخنی بنویسم
که شبیه هیچ سخن دیگری نباشد
میخواهم زبان تازهای برای تو بیافرینم
و واژگان آن را بُرش دهم
بُرشی به اندازهٔ جسم تو
و به مساحت عشق من.
azin
۳
درست است که
ثروت آقازادهها را ندارم
و در دریا جزیرهای ندارم.
من
فقط یک عاشقم
همهٔ دارایی من
در دلمست
و در چشمانِ زیبای تو.
m_oghab
۲
اگر احساسی را که به تو دارم
به دریا بگویم
ساحلِ خود را رها میکند
صدفهای خود را رها میکند
ماهیان خود را رها میکند
و به دنبال من میآید.
Atikhezli
۲
دیگر مرا کتابی نیست
کتابی که بهتنهایی بخوانم.
تو میآیی
میان من
و کتاب من.
میم حا یا الف
۲
انگشتان دیگری میخواهم
تا به روشی دیگر بنویسم
من بیزارم از انگشتانی
که نه بلند میشوند و نه کوتاه
بدان سان که بیزارم از درختانی
که نه میمیرند و نه بزرگ میشوند
آتنا
۲
دلدار من
اگر از اوراق هویتم بپُرسند
چشمانِ تو را نشان میدهم
و آنها رهایم میکنند
تا بُگذرم
زیرا میدانند
که سفر در شهرهای چشمانِ تو
حقِ تمامی مردمان عالَمست.
کاربر ۱۲۰۱۹۴۱۳
۲
من
فقط یک عاشقم
همهٔ دارایی من
در دلمست
و در چشمانِ زیبای تو.
s.h
۱
خاطرجمع باش بانوی من
نیامدم تا تو را ناسزا گویم
یا تو را با طناب خشم خود
به دار آویزم.
نیامدم تا دفترهای کهنهٔ خود را
بازبینی کنم.
من مردی هستم
که دفترهای عشق کهنهٔ خود را نگه نمیدارد
و هرگز سوی آنها بازنمیگردد
اما
آمدهام تا تو را سپاس گویم
سپاس گویم بر آن شکوفههای اندوهی که
در درونم کاشتی.
از تو آموختم
دوست داشتن شکوفههای سیاه را
و آنها را خریدم
و در گوشه و کنار اتاقم گسترانیدم.
معصومه کاووسی
۱
بانوی من
فقط یک چیز از تو میخواهم
و آن این است
که در دلم
زیاد حرکت نکنی
تا آزار نبینم.
منکسر
۱
آن هنگام که خدای رحمان
بخش کرد بانوان را بر مردان
و تو را به من عطا کرد
احساس کردم
که خدا
- به صورت کاملاً آشکاری-
به من نظر داشت
منکسر
۱
تا کنون پادشاه نبودهام
و از نسل شاهان نیامدهام
اما احساسِ اینکه تو آنِ منی
این اندیشه را در من ایجاد میکند
که بر قارههای پنجگانه
سلطهام را میگسترانم
و بر خوشخوشانهای باران
و ارابههای باد
حکم میرانم.
و بر ملتهایی حکومت میکنم
که کَسی بر آنها حکم نراندهست.
Tamim Nazari
۱
میخواهم الفبایی برای تو بیافرینم
الفبایی که شبیه دیگر الفباها نباشد.
الفبایی که در آن
آهنگ باران باشد
و غباری از ماه
و چیزی از اندوهِ ابرهای خاکستری
و دردِ برگهای بید
azin
۱
ای معشوقهٔ من
تو در تمامی کتابهای خواندنی
و در جعبههای شیرینی حضور داری.
کاربر ۱۰۷۳۳۲۲۴
۱
دلدار من
مردان شراب مینوشند
تا از معشوقههاشان بگریزند
اما من مینوشم
تا سوی تو بگریزم.
کاربر ۵۳۳۵۴۹۱
۱
جمع میشوم
در آغوش تو
خسته
جمع میشوم
در آغوش تو
همچو کودکی که نخوابیده است
از هنگام ولادتش.
Sad
۱
آن هنگام که به تو گفتم:
دوستت دارم
میدانستم
که علیه سنتهای جامعه
انقلابی را رهبری میکنم
و زنگهای رسوایی را مینوازم.
