جملات زیبای کتاب مردن | طاقچه
تصویر جلد کتاب مردن

کتاب مردن

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۳۶ رأی)
انتشارات: 
نشر ماهی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mohammad
۱۲۷
آدم‌ها حالم را به‌هم می‌زنند.
نازنین بنایی
۱۶
آخرین انتظارش از ارادهٔ خود این بود که از هرچه به گذشته و آینده مربوط می‌شد، رهایی بیابد.
Mohammad
۱۴
ترسش از مرگ زایل شده بود، زیرا دیگر مرگ را باور نداشت.
rain_88
۱۳
«می‌دانی، من جزو آدم‌هایی نیستم که برایشان معجزه اتفاق می‌افتد.»
نازنین بنایی
۱۱
می‌خواست خوشبخت باشد، یا دست‌کم سرمست. ناگهان، به‌گونه‌ای کاملا نامنتظر، حسی نو در درونش سربرداشت؛ حسی که معجزه‌آسا برایش رهایی به ارمغان می‌آورد: این‌که در این لحظه برای خودکشی به تصمیمی خاص نیاز نداشت. بله، همان لحظه، و هر زمان که بخواهد؛ و این‌که لحظاتی از این دست آسان به دست می‌آمد. موسیقی و کمی مستی، و همنشینی با دختری به این زیبایی.
کاربر ۱۲۵۴۴۷۰
۹
نه، تو نمی‌میری. ولی من هم بدون تو زنده نمی‌مانم.
نازنین بنایی
۷
«عزیزم، مگرنه؟» ماری خود را بیش‌تر به او فشرد. «چه می‌خواهی بدانی؟» «همه‌چیز علی‌السویه است، مگرنه؟» ماری گفت: «بله، همه‌چیز، جز این‌که من تا ابد دوستت دارم.»
Yasaman Mozhdehbakhsh
۶
او را مثل گذشته بسیار دوست داشت. فقط خسته بود و بالاخره خستگی امری بود بشری
Mehr
۵
«چه زیبایی تو، چقدر هم تندرستی. راستی که حق داری زندگی کنی. مرا ترک کن.» ماری بلند گفت: «با تو زندگی کردم، با تو هم می‌میرم.»
Mehr
۴
هی، عزیزم، گریه نکن. تو خودت خبر نداری که این دنیا بدون من برایت چقدر زیبا خواهد بود.
Mehr
۴
ماری به همه حسودی می‌کرد، همه خوشبخت‌تر از او بودند.
هنگامه
۳
«اوه دوشیزه‌خانم، قرار است من بمیرم، ولی جناب‌عالی حتی حاضر نیستید به کمی ناراحتی تن بدهید و پای حرف‌های من در مورد مرگ بنشینید؟»
Yasaman Mozhdehbakhsh
۳
«حق با توست. پایان سریع عاقلانه‌تر خواهد بود. ترکم کن، عزیزم، برو، بگذار در تنهایی بمیرم!» ماری ناگهان داد زد: «زهر به من بدهید.» دکتر گفت: «شماها هر دو دیوانه‌اید.»
Mehr
۳
با خود عهد کرد دیگر نسنجیده شادکام نشود.
Mehr
۳
فلیکس گفت: «کاش نمی‌توانستم به این خوبی بفهمم در ذهنت چه می‌گذرد.»
Yasaman Mozhdehbakhsh
۲
«تحقیر زندگی وقتی آدم مثل یک رب‌النوع تندرست است؛ چشم در چشم مرگ دوختن، وقتی که در ایتالیا گردش می‌کنی و زندگی با شاداب‌ترین رنگ‌ها در اطرافت گسترده است ــ بله، چنین چیزی از نظر من جز خودنمایی چیزی نیست. ولی یکی از این آقایان را توی اتاق حبس کن، تب و نفس‌تنگی به جانش بینداز، بهش بگو در فاصلهٔ اول ژانویه تا اول فوریه سال بعد خواهد مُرد، بعد ازش بخواه برایت فلسفه‌بافی کند.»
Yasaman Mozhdehbakhsh
۲
در چنین مقطعی از زمان، دیگر نه امیدی وجود دارد و نه ترسی، و از آن‌جا که چشم‌انداز آینده و امکان نگاه به گذشته از دست رفته است، آدمی حتی زمان حال را هم در گیجی و منگی سپری می‌کند. حتی آلفرد هم هر بار با حسی بسیار ناخوشایند به اتاق بیمار پا می‌گذاشت و خیلی خوشحال می‌شد اگر می‌دید حال وهوای آن دو با روز گذشته فرقی نکرده است. چون سرانجام ناگزیر ساعتی فرامی‌رسید که آن دو ناچار می‌شدند به حادثهٔ قریب‌الوقوع بیندیشند.
Yasaman Mozhdehbakhsh
۲
از انسانیت به دور است که آدم را به دست سرنوشتش بسپارند
Tiyara_banani
۲
هر اتفاقی هم بیفتد، سرنوشت ما دو تا یکی است.»
Mehr
۲
در تمام این نشانه‌های زندگی ناگهان چیزی تمسخرآلود و خصمانه حس می‌شد، چیزی که دل ماری را به درد می‌آورد.
Mehr
۲
فلیکس گفت: «تو خیلی خوبی. این همه خوبی غمگینم می‌کند.»
Mehr
۲
«بدجوری احساس درماندگی می‌کنم. یک‌دفعه آدم از پا در می‌آید.»
Mehr
۲
فلیکس کاملا بی‌مقدمه، بدون ارتباط به گفت‌وگویی پیشین، گفت: «به واقع خیل محکوم‌به‌مرگ‌ها روی زمین پرسه می‌زنند.»
Mehr
۲
نگاهش از اشک‌های نباریده غمگین.
Mehr
۲
از آن ساعت به بعد چیزی بیگانه میانشان حایل شد، و درعین حال به‌گونه‌ای عصبی نیاز داشتند هرچه بیش‌تر با هم حرف بزنند.
Mehr
۲
اما به‌رغم تمام این تلاش‌های طاقت‌فرسا درنهایت هر دو فقط درگیر افکارشان بودند.
Mehr
۲
علاقه‌ای هم به فکرکردن نداشت. گاهی ساعت‌های طولانی نه خاطره‌ای داشت و نه چشم‌اندازی به آینده.
هنگامه
۱
«شما دو تا هم اگر فکر می‌کنید با آرامش خیال چشم به ابدیت دوخته‌اید، دلیلش این است که درکی از ابدیت ندارید. آدم باید مثل یک جنایتکار محکوم باشد ــ یا مثل من ــ تا بتواند دراین‌باره حرف بزند. هر بدبخت بینوایی که بی‌قیل‌وقال زیر چوبهٔ اعدام می‌رود، فرزانهٔ بزرگی که بعد از سرکشیدن جام شوکران گزیده‌گویی می‌کند، قهرمان راه آزادی به‌بندکشیده‌ای که لبخندزنان در برابر جوخهٔ اعدام می‌ایستد و به تفنگ‌ها نگاه می‌کند، این‌ها همه ریاکارند ــ من می‌دانم ــ و آرامششان، لبخندشان تظاهر است، چون همه می‌ترسند، ترسی شنیع. ترس از مرگ مثل خود مُردن طبیعی است!»
Yasaman Mozhdehbakhsh
۱
ناگهان یک بار دیگر دریافت که این به چه معنی است. تمام درد و غم این رویداد هولناک و چاره‌ناپذیر به دلش هجوم آورد
Mehr
۱
فلیکس در جواب گفت: «می‌دانی، من جزو آدم‌هایی نیستم که برایشان معجزه اتفاق می‌افتد.»