
بریدههایی از کتاب مرگی بسیار آرام
۳٫۹
(۳۹)
زیادی خودم را وقف دیگران کردم. حالا میخواهم فقط برای خودم زندگی کنم
pejman
اندیشیدن علیه خویش اغلب مفید و ثمربخش است. اما داستان مادر من داستان دیگری بود: او علیه خود زندگی کرد. سرشار از شوروشوق بود، اما تمام نیرویش را به کار میبست تا آن را پس بزند. و این ردّ و انکار را بهزور به خود میقبولاند. در ایام کودکی، تن وجان و روحش او را زیر آوار مقدسات و منهیات و محرّمات مچاله کرده بودند. به او یاد داده بودند به خودش سخت بگیرد. در درونش زنی خونگرم و آتشینمزاج نفس میکشید، اما کجروییده و مثلهشده و بیگانه با خویشتن.
alf
هیچ مرگی طبیعی نیست. آنچه بر سر انسان میآید هرگز نمیتواند طبیعی باشد، زیرا حضور انسان جهان را به پرسش میکشد.
pejman
وقتی عزیزی میمیرد، ما بهای زندهماندن را با هزار تأسف و حسرت میپردازیم. با مرگ آن عزیز است که یگانگی بیهمتایش بر ما مکشوف میشود. او وسعتی پیدا میکند به اندازه تمام جهان، جهانی که غیبتش آن را برای او نابود میکند، حال آنکه حضورش به آن معنا میبخشید. دائم با خود میگوییم ای کاش لحظههای بیشتری از زندگیمان را به او اختصاص داده بودیم، چهبسا لحظهلحظه زندگیمان را.
saaye
چیزی که آن روز ما را تحت تأثیر قرار داد توجهش به خوشیهای کوچک زندگی بود؛ انگار در هفتادوهشت سالگی تازه معجزه زندگی را کشف کرده است.
alf
«مردن مهم نیست. آثار شماست که باقی میماند»
AS4438
گاهی استوارترین مؤمنان هم ممکن است خدا را خیلی دور ببینند، آنقدر دور که انگار غایب است،
AS4438
هیچ مرگی طبیعی نیست. آنچه بر سر انسان میآید هرگز نمیتواند طبیعی باشد،
AS4438
هیچ مرگی طبیعی نیست. آنچه بر سر انسان میآید هرگز نمیتواند طبیعی باشد، زیرا حضور انسان جهان را به پرسش میکشد. همه میمیرند، اما مرگ هر آدمی برای او یک سانحه است. حتی اگر آن را بشناسد و به آن تن دردهد، باز خشونتی است ناروا.
ghazal moradi
چیزی که آن روز ما را تحت تأثیر قرار داد توجهش به خوشیهای کوچک زندگی بود؛ انگار در هفتادوهشت سالگی تازه معجزه زندگی را کشف کرده است.
کاربر ۹۱۲۴۶۸۵
بود؛ کالبدی شکننده و بیدفاع زیردست اطبا که زندگی در آن با بطالت احمقانهای ادامه داشت. مادرم برایم وجودی دائمی بود و لحظهای فکر نمیکردم که در آیندهای نهچندان دور شاهد مرگش باشم. مرگ او در زمانی اساطیری به وقوع میپیوست، درست مثل تولدش. وقتی به خودم میگفتم او دیگر عمرش را کرده است، انگار کلماتی خالی از معنا بر زبان میآوردم، مثل بسیاری کلمات دیگر. اما حالا برای نخستین بار او را نعشی محتضر میدیدم.
alf
مادرم برایم وجودی دائمی بود و لحظهای فکر نمیکردم که در آیندهای نهچندان دور شاهد مرگش باشم. مرگ او در زمانی اساطیری به وقوع میپیوست، درست مثل تولدش.
حنا
پدر و مادرها آخرین کسانی هستند که میپذیرند پسرشان دیوانه است و فرزندان هم آخرین کسانی که قبول میکنند مادرشان سرطان دارد.
حنا
چه تلخ است تقدیر مشترکی که هرکس باید بهتنهایی تجربهاش کند
کاربر ۹۱۲۴۶۸۵
این زن مغرور و یکدنده، محروم از لذات جسمانی و بیبهره از دلخوشیهای خودآرایی و اسیر کارهای بیهوده حوصلهسربر و تحقیرآمیز، اهل تسلیم نبود.
mina1374
کودکی، تن وجان و روحش او را زیر آوار مقدسات و منهیات و محرّمات مچاله کرده بودند. به او یاد داده بودند به خودش سخت بگیرد. در درونش زنی خونگرم و آتشینمزاج نفس میکشید، اما کجروییده و مثلهشده و بیگانه با خویشتن.
mina1374
بیماری قالب خشک پیشداوریها و ادعاهایش را درهم شکسته بود، شاید بدین خاطر که دیگر نیازی نبود پشت آنها پناه بگیرد. دیگر صحبت از کفّ نفس و ازخودگذشتگی نبود. حالا نخستین وظیفهاش شفایافتن بود و مراقبت از خود. پیروی بیچون وچرا از امیال و لذاتش عاقبت او را از قید بغض و کینه رها کرده بود. زیبایی و لبخند به چهرهاش بازگشته بود و این خبر از آشتی آرام مامان با خودش میداد. حال که در بستر احتضار افتاده بود، این هم نوعی خوشبختی به شمار میرفت.
mina1374
ه این زن محتضر وابسته شده بودم. وقتی در تاریکی حرف میزدیم، حسرتی قدیمی را تسکین میدادم و گفتوگوی ناتمام سالهای نوجوانی را از سر میگرفتم، گفتوگویی که تفاوتها و شباهتهایمان نگذاشته بود هیچوقت ادامه پیدا کند. آن محبت دیرینی که من بهکلی خاموششده فرضش میکردم، از نو زنده میشد، از لحظهای که میتوانست خود را در قالب کلمات و حرکات ساده نشان دهد.
mina1374
مذهب، چه برای مادرم چه برای من، چیزی نبود جز امید به کامیابی پس از مرگ. ابدیت، خواه ملکوتی خواه زمینی، نمیتواند تسلابخش انسانی باشد که زندگی را دوست دارد اما مرگ را پیش روی خود میبیند.
mina1374
حجم
۸۹٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۱۲۸ صفحه
حجم
۸۹٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۱۲۸ صفحه
قیمت:
۴۰,۰۰۰
تومان