
pejman
۵۳
زیادی خودم را وقف دیگران کردم. حالا میخواهم فقط برای خودم زندگی کنم
alf
۱۸
اندیشیدن علیه خویش اغلب مفید و ثمربخش است. اما داستان مادر من داستان دیگری بود: او علیه خود زندگی کرد. سرشار از شوروشوق بود، اما تمام نیرویش را به کار میبست تا آن را پس بزند. و این ردّ و انکار را بهزور به خود میقبولاند. در ایام کودکی، تن وجان و روحش او را زیر آوار مقدسات و منهیات و محرّمات مچاله کرده بودند. به او یاد داده بودند به خودش سخت بگیرد. در درونش زنی خونگرم و آتشینمزاج نفس میکشید، اما کجروییده و مثلهشده و بیگانه با خویشتن.
saaye
۱۵
وقتی عزیزی میمیرد، ما بهای زندهماندن را با هزار تأسف و حسرت میپردازیم. با مرگ آن عزیز است که یگانگی بیهمتایش بر ما مکشوف میشود. او وسعتی پیدا میکند به اندازه تمام جهان، جهانی که غیبتش آن را برای او نابود میکند، حال آنکه حضورش به آن معنا میبخشید. دائم با خود میگوییم ای کاش لحظههای بیشتری از زندگیمان را به او اختصاص داده بودیم، چهبسا لحظهلحظه زندگیمان را.
pejman
۱۴
هیچ مرگی طبیعی نیست. آنچه بر سر انسان میآید هرگز نمیتواند طبیعی باشد، زیرا حضور انسان جهان را به پرسش میکشد.
AS4438
۸
گاهی استوارترین مؤمنان هم ممکن است خدا را خیلی دور ببینند، آنقدر دور که انگار غایب است،
alf
۷
چیزی که آن روز ما را تحت تأثیر قرار داد توجهش به خوشیهای کوچک زندگی بود؛ انگار در هفتادوهشت سالگی تازه معجزه زندگی را کشف کرده است.
AS4438
۷
«مردن مهم نیست. آثار شماست که باقی میماند»
ghazal moradi
۴
هیچ مرگی طبیعی نیست. آنچه بر سر انسان میآید هرگز نمیتواند طبیعی باشد، زیرا حضور انسان جهان را به پرسش میکشد. همه میمیرند، اما مرگ هر آدمی برای او یک سانحه است. حتی اگر آن را بشناسد و به آن تن دردهد، باز خشونتی است ناروا.
HILDA
۳
او به خاطر ما و به خاطر پدرم از خودش میگذشت، اما کیست که بگوید «من از خودم گذشتم» و احساس تلخکامی نکند؟
AS4438
۲
هیچ مرگی طبیعی نیست. آنچه بر سر انسان میآید هرگز نمیتواند طبیعی باشد،
کاربر ۹۱۲۴۶۸۵
۲
چیزی که آن روز ما را تحت تأثیر قرار داد توجهش به خوشیهای کوچک زندگی بود؛ انگار در هفتادوهشت سالگی تازه معجزه زندگی را کشف کرده است.
HILDA
۲
وقتی عزیزی میمیرد، ما بهای زندهماندن را با هزار تأسف و حسرت میپردازیم. با مرگ آن عزیز است که یگانگی بیهمتایش بر ما مکشوف میشود. او وسعتی پیدا میکند به اندازه تمام جهان، جهانی که غیبتش آن را برای او نابود میکند، حال آنکه حضورش به آن معنا میبخشید
حنا
۱
مادرم برایم وجودی دائمی بود و لحظهای فکر نمیکردم که در آیندهای نهچندان دور شاهد مرگش باشم. مرگ او در زمانی اساطیری به وقوع میپیوست، درست مثل تولدش.
mina1374
۱
مذهب، چه برای مادرم چه برای من، چیزی نبود جز امید به کامیابی پس از مرگ. ابدیت، خواه ملکوتی خواه زمینی، نمیتواند تسلابخش انسانی باشد که زندگی را دوست دارد اما مرگ را پیش روی خود میبیند.
HILDA
۱
آنقدر زخمخورده و تشنه انتقام
بود که نمیتوانست خود را جای دیگران بگذارد. رفتارش رفتار آدمهای ازخودگذشته بود، اما درونش لبریز از احساسات فروخورده. وانگهی، چگونه میتوانست مرا درک کند وقتی از آنچه در درون خودش میگذشت رویگردان بود.
HILDA
۱
«امروز زندگی نکردم. روزهایم دارند از دست میروند.» هرروز برایش ارزشی حیاتی داشت. قدم به جانب مرگ میگذاشت و خودش این را نمیدانست،
HILDA
۱
چه رنج و دلهرهای بالاتر از اینکه خود را موجودی بیدفاع بیابیم اسیر چنگال پزشکانی بیاعتنا و پرستارانی خسته از کار زیاد. چه بر آنها میگذرد وقتی هراس وجودشان را فراگرفته و دستی نیست که بر پیشانیشان گذاشته شود، وقتی درد به جانشان افتاده و دارویی نیست که آرامشبخش تن دردمندشان شود و وقتی سکوت نیستی بر همهجا سایه افکنده و کسی نیست تا دروغی بگوید و این سکوت را بشکند.
خرمگس سقراط
۱
او علیه خود زندگی کرد.
خرمگس سقراط
۱
یک بار که در باب ازدستدادن دین و ایمانم حرف زدیم، هردو معذب شدیم. با دیدن اشکهایش غم و اندوه وجودم را فراگرفت، اما بلافاصله فهمیدم که او از شکست خود گریه میکند، نه از آنچه بر من میگذرد.
خرمگس سقراط
۱
وقتی عزیزی میمیرد، ما بهای زندهماندن را با هزار تأسف و حسرت میپردازیم.
alf
۰
بود؛ کالبدی شکننده و بیدفاع زیردست اطبا که زندگی در آن با بطالت احمقانهای ادامه داشت. مادرم برایم وجودی دائمی بود و لحظهای فکر نمیکردم که در آیندهای نهچندان دور شاهد مرگش باشم. مرگ او در زمانی اساطیری به وقوع میپیوست، درست مثل تولدش. وقتی به خودم میگفتم او دیگر عمرش را کرده است، انگار کلماتی خالی از معنا بر زبان میآوردم، مثل بسیاری کلمات دیگر. اما حالا برای نخستین بار او را نعشی محتضر میدیدم.
حنا
۰
پدر و مادرها آخرین کسانی هستند که میپذیرند پسرشان دیوانه است و فرزندان هم آخرین کسانی که قبول میکنند مادرشان سرطان دارد.
کاربر ۹۱۲۴۶۸۵
۰
چه تلخ است تقدیر مشترکی که هرکس باید بهتنهایی تجربهاش کند
mina1374
۰
این زن مغرور و یکدنده، محروم از لذات جسمانی و بیبهره از دلخوشیهای خودآرایی و اسیر کارهای بیهوده حوصلهسربر و تحقیرآمیز، اهل تسلیم نبود.
mina1374
۰
کودکی، تن وجان و روحش او را زیر آوار مقدسات و منهیات و محرّمات مچاله کرده بودند. به او یاد داده بودند به خودش سخت بگیرد. در درونش زنی خونگرم و آتشینمزاج نفس میکشید، اما کجروییده و مثلهشده و بیگانه با خویشتن.
mina1374
۰
بیماری قالب خشک پیشداوریها و ادعاهایش را درهم شکسته بود، شاید بدین خاطر که دیگر نیازی نبود پشت آنها پناه بگیرد. دیگر صحبت از کفّ نفس و ازخودگذشتگی نبود. حالا نخستین وظیفهاش شفایافتن بود و مراقبت از خود. پیروی بیچون وچرا از امیال و لذاتش عاقبت او را از قید بغض و کینه رها کرده بود. زیبایی و لبخند به چهرهاش بازگشته بود و این خبر از آشتی آرام مامان با خودش میداد. حال که در بستر احتضار افتاده بود، این هم نوعی خوشبختی به شمار میرفت.
mina1374
۰
ه این زن محتضر وابسته شده بودم. وقتی در تاریکی حرف میزدیم، حسرتی قدیمی را تسکین میدادم و گفتوگوی ناتمام سالهای نوجوانی را از سر میگرفتم، گفتوگویی که تفاوتها و شباهتهایمان نگذاشته بود هیچوقت ادامه پیدا کند. آن محبت دیرینی که من بهکلی خاموششده فرضش میکردم، از نو زنده میشد، از لحظهای که میتوانست خود را در قالب کلمات و حرکات ساده نشان دهد.
HILDA
۰
«زیادی خودم را وقف دیگران کردم. حالا میخواهم فقط برای خودم زندگی کنم،
HILDA
۰
کینه سربسته و مبهمی که در دلش لانه کرده بود در قالب رفتارهای تهاجمی بروز میکرد
HILDA
۰
دائم کتاب میخواند و با وجود حافظه خوبش همه را فراموش میکرد
