
آنه
۳۴
مسافر گفت: «تو زندگی زیبایی برای خود برگزیدهای! وه که چه زیباست بهسربردن در کنار این آب و حرکتکردن بر آن!»
پرویز
۲۵
من میتوانم یک سنگ را دوست بدارم، چنانکه یک درخت را یا یک تکه پوست ساقهٔ آن را. اینها اشیائند و انسان میتواند همهچیز را دوست بدارد. اما واژهها را دوست ندارم. به همین سبب از هر مکتبی بیزارم. آنها نه سفتند نه نرم، نه رنگ دارند نه لبهٔ تیزی، نه بویی نه طعمی، چیزی نیستند جز حرف.
Don_Etis
۱۸
معلمانِ درسی که به نام بامزهٔ تاریخ نامیده میشود به ما میآموزند که همواره مردانی بر جهان حکم راندهاند و اسباب دگرگونی آن شدهاند که سرکش بوده و سنتها را زیر پا گذاشتهاند. این آموزگاران در خاطر ما مینشانند که چنین مردانی سزاوار ستایشند.
پرویز
۱۶
نوشتن نیکوست، اما نه به اندازهٔ اندیشیدن؛ خردمندی ارزنده است، اما نه به قدر شکیبایی!
پرویز
۱۳
«اینکه من دربارهٔ خود هیچ نمیدانم و سیدارتها برایم چنین بیگانه و ناشناخته مانده است علتی دارد، علتی یگانه، و آن این است که من از خود میترسیدم و از خود میگریختم! من آتمان را میجستم و در پی وصال برهمن بودم. میخواستم "منِ" خویش را پارهپاره کنم و بشکافم و پوستههای بسیار آن را یکیک بگشایم تا در درونیترین کنج ناشناختهٔ آن، مغز همهٔ پوستهها را بیابم که آتمان است و زندگی است و خدایگونگی است و بعد از آن هیچ نیست. اما دریغ که خودم را در این سلوک از دست دادم.»
Don_Etis
۱۰
از سیزده سالگی باور داشتم که در آینده یا شاعر خواهم شد یا هیچ! اما کمکم به نکتهٔ بسیار ناگوار دیگری نیز پی بردم: آدم میتواند کشیش، پزشک، کاسب، کارمند پست و حتی نقاش و معمار شود. برای همهٔ این حرفهها نیز مدارسی هست و روشهایی برای آموزش نوآموزان. اما برای شاعرشدن هیچ مدرسهای نیست.
Don_Etis
۶
دانش را میتوان به دیگران منتقل کرد، اما بصیرت انتقالدادنی نیست. انسان میتواند به بصیرت دست یابد، میتواند آن را زندگی کند، یا با آن هدایت شود، یا به یاری آن کارهای شگرف بکند، اما توضیح یا آموختن آن به دیگران ممکن نیست. این چیزی است که من از نوجوانی گاهی بهحدس درمییافتم و همین مرا از معلمان دور میراند.
a2sa
۴
«نوشتن نیکوست، اما نه به اندازهٔ اندیشیدن؛ خردمندی ارزنده است، اما نه به قدر شکیبایی!»
Don_Etis
۴
همانطور که رطوبت در ساقهٔ درختی بیمار بهآهستگی در آوندها فرامیخیزد و چوب را فرامیگیرد و پرآب میدارد و میپوساند، جلوههای عیش و تنآسایی نیز در روح سیدارتها فرومیخزید و کمکم جان او را میآکند و او را گرانخیز میساخت و روحش را در خواب رخوت فرومیکشید. بهعکس، تنش بیدار شده بود و بسیار چیزها چشیده و آموخته بود.
:: OF ::
۳
اما چه راه غریبی است این راه و چه پیچاپیچ است مسیرش و چهبسا که بر دایرهای دور بگردد! اما هر طور که میخواهد باشد و به هرجا که میخواهد برود؛ من گام از آن بیرون نخواهم گذاشت!»
MEHRAN
۳
یک پروتستان راستین همانقدر از گردنگذاری بیقیدوشرط به مسلک خود بیزار است که به دیگر مسلکها، زیرا طبع معترضش تحول را بر رکود برمیگزیند. گمان میکنم که از این نظر بودا خود پروتستان به شمار میآید.»
پرویز
۲
همه سپاسگزارند، گرچه خود سزاوار سپاسند. همه سر به زیر دارند و مطیعند، آرزومند آنکه رفیق تو باشند و به فرمان تو گردن نهند و کمتر فکر کنند. آدمها همه کودکند
پرویز
۲
عشق را میتوان گدایی کرد، به درهمی خرید، همچون ارمغانی پذیرفت یا در کوچه پیدا کرد، اما ربودن آن ممکن نیست.
Mahdis
۲
هیچچیز نبوده و نخواهد بود. همهچیز هست. وجود همهچیز فقط در حال است.
حسین فرهمند
۱
بسیاری دانشش، فراوانی اوراد مقدس، قواعد نثار قربانی و افراط در تلاش و تنآزاری، همه و همه، او را از توفیق بازمیداشت. سرش همه غرور بود، زیرا همیشه یک قدم از دیگران پیش بود، همیشه هوشمندترین و پرهمتترین، همیشه داناترین و اندیشمندترین، همیشه روحانی و حکیم. منِ او در این روحانیت و در غرور و در اندیشمندی فراخزیده و ریشهگیر شده بود و میبالید، حال آنکه او میپنداشت میتوان آن را با روزهداری و تنآزاری کشت.
پرویز
۱
باید توجه داشت که در پایان داستان
پرویز
۱
غسل نیکو بود، اما آبْ پلیدی گناه را نمیشست و جان تشنه را سیراب نمیکرد و دل را از وحشت آزاد نمیساخت. نثار قربانی و سرِ نیاز بر آستان ایزدان سودن خوب بود، اما کار کجا به این تمام میشد؟ قربانی کجا مفتاح سعادت بود؟
Don_Etis
۱
سیدارتها با خود میگفت: «بودا بسیاری چیزها را از من ربود، بسیاری چیزها را، اما بیش از آنچه ربود به من بخشید. او دوست مرا از من ربود، کسی را که به من ایمان داشت و اکنون به او ایمان دارد، کسی را که سایهٔ من بود و اکنون سایهٔ اوست. اما سیدارتها را به من بخشید. خودم را به من بازگرداند.»
Don_Etis
۱
حکایت سیدارتها نیز، وقتی عزم جزم کند، همین است. سیدارتها هیچ کاری نمیکند. فقط فکر میکند و صبر، و گرسنه میماند. اما بیآنکه کاری بکند یا تکانی بخورد، از میان چیزهای دنیا به جانب منظور کشیده میشود، راست همچون سنگِ شتابنده در آب. خود را وامیگذارد تا بر مقصود خود فرود آید. منظورش او را به سوی خویش میکشد، زیرا هیچچیزی را که با منظورش ناسازگار باشد به روح خود راه نمیدهد. این چیزی است که سیدارتها نزد شمنان آموخته است. این چیزی است که ابلهان افسون میخوانند و معتقدند حاصل کار شیاطین است. حال آنکه هرکسی میتواند افسون کند و به خویش برسد، به شرط آنکه بتواند فکر کند و شکیبا باشد و گرسنگی را تاب بیاورد.
Ati
۱
نوشتن و نگاشتن بازیهایی است که انسان به یاری آنها از درماندگی رهایی مییابد.
نیلوفر
۱
آتمان کجا یافتنی بود؟ جایگاهش کجا بود؟ قلب جاویدش کجا میتپید؟ کجا جز در وجدان آدمیان؟ کجا جز در درونیترین و از آشوب آزادترین کنجی که همگان در جان خود دارند؟
نیلوفر
۱
دیگر نمیخواهم خود را بمیرانم و پارهپاره کنم تا در پس ویرانههای خود رازی را دریابم. دیگر نه از یوگاودا معرفت خواهم آموخت و نه از اتهارواودا و نه از ریاضتکشان خودآزار و نه از مکتبی دیگر. فقط از خود خواهم آموخت و فقط شاگردی خود را خواهم کرد.
maria nj
۱
میبالم که کینهام نسبت به خودم و آن زندگی بیبر ابلهانهام پایان یافته است.
Mahdis
۱
وقتی آدمی یک چیز را، یگانه چیز و مهمترین چیز دانستنی را، نمیدانست، دانستن اینها چه ارزشی میداشت؟
Mahdis
۱
بهراستی که انگار کار بدین قرار است. هرکس چیزی از دیگران میگیرد و چیزی به آنها میدهد. رسم زندگی همین است.
Mahdis
۱
دنیای فانی چه پرشتاب میگذرد و مدام در تغییر است.
Mahdis
۱
دانش را میتوان به دیگران منتقل کرد، اما بصیرت انتقالدادنی نیست. انسان میتواند به بصیرت دست یابد، میتواند آن را زندگی کند، یا با آن هدایت شود، یا به یاری آن کارهای شگرف بکند، اما توضیح یا آموختن آن به دیگران ممکن نیست.
Mahdis
۱
هرچه اندیشیده شود و با کلمات بیانشدنی باشد یکسویه است، نیمهکاره است، از کلیت و کمال محروم است و با وحدت بیگانه.
Mahdis
۱
دنیا ناقص نیست، در تحولی کند به سوی کمال نیست. دنیا در هر لحظه کامل است.
Mahdis
۱
به باور من، عشق اصل همهچیز است. نفوذ در اسرار عالم و شرح آن یا حقیردانستن آن ممکن است کار متفکران و حکما باشد. برای من مهم فقط آن است که بتوانم دنیا را دوست بدارم و آن را خوار نشمارم، به آن و خودم کینه نورزم و دنیا و خود و همهٔ موجودات را با شگفتی و احترام و عشق نگاه کنم.
