«اینکه من دربارهٔ خود هیچ نمیدانم و سیدارتها برایم چنین بیگانه و ناشناخته مانده است علتی دارد، علتی یگانه، و آن این است که من از خود میترسیدم و از خود میگریختم! من آتمان را میجستم و در پی وصال برهمن بودم. میخواستم "منِ" خویش را پارهپاره کنم و بشکافم و پوستههای بسیار آن را یکیک بگشایم تا در درونیترین کنج ناشناختهٔ آن، مغز همهٔ پوستهها را بیابم که آتمان است و زندگی است و خدایگونگی است و بعد از آن هیچ نیست. اما دریغ که خودم را در این سلوک از دست دادم.»