جملات زیبای کتاب سلوک به سوی صبح | طاقچه
تصویر جلد کتاب سلوک به سوی صبحsubscriptionAvailable

کتاب سلوک به سوی صبح

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۱۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
هرمان هسه، سروش حبیبی
انتشارات: 
نشر ماهی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
حسین فرهمند
۲۴
شاید شدیدترین شوق انسان بعد از شوق به شناختن و چشیدن، میلش به فراموش‌کردنِ شناخته‌ها باشد.
noir
۱۳
و در آن زمان بود که دریافتم چگونه عصری خطیر فردی حقیر را بلندپایه می‌سازد و توانش را افزونی می‌بخشد.
noir
۱۰
«این شتاب ما به چه سوست؟ رو به‌سوی خانهٔ دوست.»
noir
۸
«کلمات معنای نهان را تباه می‌کنند و همه‌چیز را اندکی دیگرگونه و نادرست و سبک‌مایه بازمی‌نمایند؛ اما همین هم نیکوست و من درستش می‌شمارم که آنچه یکی را گنجینهٔ حکمت است در گوش دیگری طنین یاوه می‌یابد.»
وهم
۳
وداع هنری است که هیچ‌کس رازهای آن را تا به آخر نمی‌آموزد.
Rahele Kia
۲
وقتی نعمتی بازنایافتنی را از دست می‌دهیم به آن می‌ماند که از خوابی بیدار شده باشیم.
fateme
۱
لئو، پرسیدم که چرا هنرمندان گاهی گویی به نیمه انسانند، حال آن‌که صورت‌های پرداختهٔ ذهنشان به‌یقین جاندار در نظر می‌آیند. لئو از پرسش من تعجب کرد و در من نگریست. آن‌وقت سگی را که در بغل داشت رها کرد و گفت: «مادران هم همین‌طورند. چون کودکانی زادند و شیرهٔ جان و زیبایی جوانی و نیروی خود را در آن‌ها نهادند، خود جلا می‌بازند و دیگر کسی خواهانشان نیست.» من، بی‌آن‌که به گفتهٔ او زیاد فکر کنم، گفتم: «و این چه غم‌انگیز است!» لئو گفت: «به گمان من غم‌انگیزتر از چیزهای دیگر نیست. شاید غم‌انگیز باشد، اما زیبا هم هست. قرار کار همین است.»
fateme
۱
هرچند، چنان‌که می‌دانیم، از نقاط ضعف انسان یکی آن است که هرچیز در لحظه‌ای که به گم‌شدن آن آگاه می‌شویم بیش از اندازه ارزمند و لازم‌تر از چیزهایی می‌نماید که گم نشده‌اند
میم. خ
۰
چه‌کسی گمان می‌برد که دایرهٔ افسون چنین شتابان گسیخته شود و ما جملگی، حتی من، حتی من، در برهوت بی‌نوا و خالی از جلایی که به داغ واقعیت مُهر شده است سرگردان گردیم
میم. خ
۰
مدتی دراز از فراز شانه‌های خمیده‌اش در دفترش فرونگریستم و مارها و اژدهاها را می‌دیدم که از سطور او برمی‌جوشند و فرامی‌جهند و بی‌صدا در تاریکی بوته‌ها ناپدید می‌شوند. آهسته صدایش کردم که: «لونگوس، رفیق عزیز!» اما او صدای مرا نمی‌شنید. دنیای من از او دور بود. در دریای مکاشفه غرقه بود
وهم
۰
اما حقیقت باطل‌نما را باید پیوسته به‌جسارت گفت
وهم
۰
مگر نه هر نسل از طریق منع و کتمان و تمسخرْ چیزهایی را نابود می‌کند که در چشم نسل پیشین بیش‌ترین اعتبار را داشته است!
وهم
۰
شاید شدیدترین شوق انسان بعد از شوق به شناختن و چشیدن، میلش به فراموش‌کردنِ شناخته‌ها باشد.
وهم
۰
آدم می‌تواند زندگی را هرطور بخواهد شکل دهد. می‌تواند از آن وظیفه‌ای بسازد یا نبردی، یا زندانی.
وهم
۰
کیست که بتواند ادعا کند کسی را، حتی خودش را، می‌شناسد؟