
بریدههایی از کتاب رنج های ورتر جوان
۴٫۰
(۱۸۵)
آه از این حسِ گمکردگی، این کمبود وحشتناکی که در سینهٔ خود دارم!
ــ اغلب میاندیشم، اگر که میشد یک بار، تنها یک بار او را بر قلب خود بفشارم، تمامی این کمبود از میان میرفت.
rain_88
آخ، من صدبار دست به خنجر بردهام و خواستهام قلبم را از فشار این رنج خلاص کنم. میگویند نژادی از اسب نجیب هست که اگر وحشتناک تازاندی و به ستوهاش آوردی، از سر غریزه یک رگ خود را به دندان پاره میکند، که تنفس را بر خود آسانتر کرده باشد. من هم اغلب چنین حالی دارم. دلم میخواهد یک رگ خودم را باز کنم و به این ترتیب به آزادی جاویدان برسم.
raha
تنها این من نیستم که رنج میکشم. همهٔ انسانها امیدشان به ناامیدی میکشد و از انتظاراتشان جز فریبی بهجا نمیماند.
raha
هیچچیز آنقدر از کوره به درم نمیبَرَد که ببینم دارم از حس قلبی و باطنیام حرف میزنم و جوابم را با جملاتی پوچ و قالبی میدهند.
علی دائمی
درد کهنه این است که این مردم به پیامبر تو ایمان دارند، ولی به سخنانش گوش نمیدهند،
مریم صادقی
بهترین کار تو در حق دوستانت این است که چشم دیدن شادی آنها را داشته باشی و با شرکت در این شادی، شادمانی آنها را افزون کنی. آیا اگر روزی دیدی جان و دل آنها از حسی هولناک در عذاب است و دلشان از غصه پریشان، عرضه داری که ذرهای از رنجشان بکاهی؟
pejman
سرنوشت امثال ما این است که کج بفهمندمان.
علی دائمی
جوان دوباره رشتهٔ کلام را به دست گرفت و گفت: شما تندخویی را عادتی زشت میدانید. به گمانم دارید اغراق میکنید. گفتم بههیچوجه. چون آن خویی که باعث خودآزاری و دیگرآزاری میشود، لایق اسمی غیر از این نیست.
مگر همین بس نیست که از خوشبختکردن همدیگر عاجزیم؟ دیگر چرا از اطرافیان و معاشرانمان آن شادی را هم بگیریم که گاهی از خود دلمان میجوشد و بیرون میریزد.
rain_88
درد کهنه این است که این مردم به پیامبر تو ایمان دارند، ولی به سخنانش گوش نمیدهند
علی دائمی
محبوبهٔ من فرشتهای آسمانی است! برو بابا! هر کسی محبوبهٔ خودش را فرشته میخواند، مگرنه؟
علی دائمی
حالا که وقتم کمتر شده، دوست دارم کتاب با سلیقهام جورتر باشد و نویسندهای را دوستتر دارم که دنیای خودم را در داستانهایش ببینم
پویا پانا
مردم هر آدم فوق معمولی را که به کاری بزرگ یا درظاهر ناممکن دست زده، از قدیم وندیم با انگ مستی یا دیوانگی بدنام کردهاند.
علی دائمی
ما تا زمانی در باب این یا آن مطلب حق اظهار نظر داریم که خود نیز احساسش کرده باشیم.
مریم صادقی
اساسآ آدمهایی خوشبختترند که بچهوار فارغ از غم فردا زندگی میکنند
پویا پانا
وقتی آن مرز و محدودیتی را میبینم که پویایی و پژوهندگی آدمی اسیر حصار آن است، وقتی میبینم هدف همهٔ سختیها تأمین نیاز زندگی است و هدف این تأمین باز به سهم خود افزودن بر روزهای همین زندگی سخت، یا وقتی میبینم دلخوشی آدمی به آن اندک دستاوردهای دانش و پژوهشْ بر توهم وتسلیم پایه دارد و از این حیث آدمی صرفآ اسیری است که دیوارهای سیاهچال خود را با تصویرهایی رنگین و چشماندازهایی زیبا میآراید...
Aisan
من، از زمانی که او دوستم دارد، در چشم خودم ارجمند میآیم.
میپرسی آیا احساسم گستاخی است یا یقینِ یک رابطهٔ راستین؟
ــ من آدمی سراغ ندارم که بترسم در گوشهای از قلب لوته رقیب من باشد. با این حال، وقتی که از نامزد خودش حرف میزند، آنهم با آنهمه گرمی و با آنهمه عشق، حالت آدمی را دارم که همهٔ افتخارات و مقامهایش را از او سلب کرده، و شمشیرش را از او گرفته باشند.
omidariobarzan
آری! من جز سالک و زائری بر زمین نیستم! آیا شما بیش از ایناید؟
ftme
دل من سخت میگیرد وقتی میبینم آدمها به همدیگر آزار میرسانند، و بهویژه جوانان، جایی که میتوانند در بهار زندگیشان در قبال همهٔ شادیها بیشترین گشادهرویی را داشته باشند، این چندروزهٔ شیرین را با بدخلقی برای هم خراب میکنند و روزی میفهمند چه گوهر جبرانناپذیری از دستشان رفته که دیگر دیر شده است.
Zynb
جز گور پایانی برای این رنجها نمیشناسم.
Parsa_Mehrabi
آیا در سینهٔ من این میل به تغییر موقعیت نشان یک دلزدگی ناخوشایند نیست که همهجا دنبالم میکند؟
ftme
البته میدانم که من و این مردم مثل هم نیستیم و نمیتوانیم هم باشیم. اما معتقدم اویی که فاصلهگرفتن از این بهاصطلاح عوام را لازمهٔ حفظ احترام خود میداند، هم به اندازهٔ آن ترسویی درخور سرزنش است که از ترس شکست، خودش را از نگاه دشمن پنهان میکند.
علی دائمی
زندگی در چشم برخی آدمها خواب و خیالی بیش نیست. این گمان گاهی به من هم دست میدهد. وقتی آن مرز و محدودیتی را میبینم که پویایی و پژوهندگی آدمی اسیر حصار آن است، وقتی میبینم هدف همهٔ سختیها تأمین نیاز زندگی است و هدف این تأمین باز به سهم خود افزودن بر روزهای همین زندگی سخت، یا وقتی میبینم دلخوشی آدمی به آن اندک دستاوردهای دانش و پژوهشْ بر توهم وتسلیم پایه دارد و از این حیث آدمی صرفآ اسیری است که دیوارهای سیاهچال خود را با تصویرهایی رنگین و چشماندازهایی زیبا میآراید...
raha
آیا سرنوشتی که نصیب انسان کردهای این است که روی خوشبختی را نبیند، مگر وقتی که هنوز به عقل نرسیده، یا وقتی که همین عقل را از کف داده است!
ftme
آیا سرنوشت چیزی جز این است که سهم خود را از بار رنج به دوش بکشیم و جاممان را تا به جرعهٔ آخر بنوشیم؟
rain_88
تو کافی است لحظههای گویای زندگی را دریابی و جرئت کنی که به زبانشان بیاوری. در آن صورت با کلماتی اندک کلامی بسیار گفتهای.
*Eli*
اینها چه آدمهایی هستند که همهٔ جانشان به تشریفات بند است، و تمامی فکروذکرشان در طول سال به اینکه از چه راه میتوانند شده حتی یک صندلی به شاه نزدیکتر بنشینند!
پویا پانا
در این مملکت کدخدا که به کاری اراده کرد، از دیگران کاری برنمیآید.
AS4438
زندگی در چشم برخی آدمها خواب و خیالی بیش نیست.
Sophie
آرامش روح احساس معرکهایست، و خشنودی از خود هم. دوست عزیز، فقط کاش که این گوهر، با این ظرافت و نفیسیاش، چنین شکستنی نمیبود.
mobie
در جهان هیچ شادیای عمیقتر و واقعیتر از این نیست که مردی بزرگ و فهیم را با خود صمیمی ببینی.
Parsa_Mehrabi
