
بریدههایی از کتاب داستان ملال انگیز
۴٫۲
(۴۵)
میگویند فلاسفه و خردمندان واقعی به همهچیز بیاعتنایند. این حرف درستی نیست، بیاعتنایی یعنی فلج روح، یعنی مرگ پیش از موعد.
M8.
من بدخلقم. ظاهرآ من همه را معذب میکنم و همه مرا.
pejman
هنگامی که دارم نفس آخرم را بیرون میدهم، باز ایمان خواهم داشت که علم مهمترین، زیباترین و لازمترین چیز در زندگی بشر است،
گلابتون نگین
بستنی برایش معیار هرچیز زیبا بود
گلابتون نگین
شبنخوابیدن یعنی اینکه هرلحظه به غیرطبیعیبودنت اعتراف کنی، به همین دلیل بیصبرانه منتظر فرارسیدن صبح و روز روشن میمانم، یعنی زمانی که حق دارم نخوابم.
Hamideh Rezaee
میخواهم که همسران ما، فرزندانمان، دوستان و شاگردانمان، به جای دوستداشتن نام و ظاهر و برچسب ما، خودمان را همانند انسانهایی عادی دوست داشته باشند.
AS4438
از قرار معلوم، نامهای بزرگ به این علت ساخته میشوند که برای خودشان حیات مستقلی داشته باشند، مستقل از دارندهٔ خود نام. اکنون نام من با آسودگی در خارکوف گردش میکند. سه ماه بعد هم با حروف طلایی روی سنگ قبر نقش خواهد شد و مانند خورشید خواهد درخشید، حال آنکه من در آن زمان از خزه پوشیده شدهام...
ایوان کارامازوف
از راه مجادله با جاهلان درصدد کسب شهرت برنیامدهام،
amir
علم مهمترین، زیباترین و لازمترین چیز در زندگی بشر است
MasihReyhani
آدم از چیزی میترسد که برایش قابل درک نباشد.
M8.
پاکی و پرهیزکاری، اگر از احساسات ناپسند عاری نباشند، فرقی با رذیلت ندارند.
گولبین :)
هنگامی که انسان فاقد آن چیزی باشد که والاتر و نیرومندتر از همهٔ تأثیرات بیرونی است، یک سرماخوردگی حسابی کافی است تا توازن زندگیاش را از دست بدهد و رفتهرفته هر پرندهای را جغد ببیند و هر صدایی را پارس سگ بشنود. تمام بدبینی یا خوشبینی او، با همهٔ فکرهای ریز و درشتش، در این زمان فقط در حکم نشانهٔ بیماری است و دیگر هیچ.
Hamideh Rezaee
هنگامی که انسان فاقد آن چیزی باشد که والاتر و نیرومندتر از همهٔ تأثیرات بیرونی است، یک سرماخوردگی حسابی کافی است تا توازن زندگیاش را از دست بدهد
mobie
تو قربانی ضعف خودت هستی، نه قربانی مبارزه.
گولبین :)
همکار عزیز. ولی اول اجازه بدهید بر سر این به توافق برسیم که رسالهٔ دکتری یعنی چه. این لغت را معمولا به اثری اطلاق میکنند که محصول تفکر مستقل نویسنده است. اینطور نیست؟ اثری که با موضوع پیشنهادی دیگران و تحت راهنمایی دیگران نوشته شود، اسم دیگری دارد.
مهدی
حالا هم از خودم امتحان میگیرم: من چه میخواهم؟
میخواهم که همسران ما، فرزندانمان، دوستان و شاگردانمان، به جای دوستداشتن نام و ظاهر و برچسب ما، خودمان را همانند انسانهایی عادی دوست داشته باشند.
mobie
از قرار معلوم، نامهای بزرگ به این علت ساخته میشوند که برای خودشان حیات مستقلی داشته باشند، مستقل از دارندهٔ خود نام. اکنون نام من با آسودگی در خارکوف گردش میکند. سه ماه بعد هم با حروف طلایی روی سنگ قبر نقش خواهد شد و مانند خورشید خواهد درخشید، حال آنکه من در آن زمان از خزه پوشیده شدهام...
mobie
فقط یک انسان کوتهفکر و کینهجو میتواند به این دلیل که آدمهای معمولی قهرمان نیستند، کینهٔ آنها را به دل بگیرد.
گولبین :)
آن قسمت از مغزم که کنترل نوشتن را برعهده دارد، از کار افتاده است. حافظهام ضعیف شده، افکارم پیوسته نیست، و وقتی آنها را روی کاغذ میآورم، هربار به نظرم میرسد که شمّ و غریزهٔ لازم برای برقراری ارتباط منسجم میان آنها را از دست دادهام. قالب جملهها یکنواخت و عباراتم بیمایه و ضعیف است. اغلب نمیتوانم آنچه را میخواهم بنویسم.
فاطمه سادات موسوی
بهروشنی میتوانم آیندهٔ او را مجسم کنم. او در طول زندگی خود داروهای زیادی با خلوص فوقالعاده تهیه خواهد کرد، تعداد زیادی گزارش علمی خشک و بسیار آبرومند خواهد نوشت، دهتایی ترجمهٔ درست و حسابی انجام خواهد داد، ولی جنم حتی یک کشف انقلابی را هم نخواهد داشت. کشف انقلابی به تخیل نیاز دارد، به ابتکار، قوهٔ حدس و گمان، ولی پیوتر ایگناتِویچ هیچکدام از اینها را ندارد. خلاصه آنکه او در قلمرو علم کارگر است، نه صاحبخانه.
مهدی
من از بچگی عادت کرده بودم در برابر محرکهای بیرونی مقاومت کنم و خودم را حسابی آبدیده کرده بودم.
pejman
بهترین و مقدسترین حقّ پادشاهان حق بخشش است. من هم همیشه احساس پادشاهی میکردم، چون بیحدوحصر از این حق استفاده میکردم. هیچوقت کسی را محکوم نمیکردم، باگذشت بودم، و همه را از راست و چپ میبخشیدم. جایی که همه اعتراض میکردند و برآشفته میشدند، کار من توصیه و متقاعدکردن بود. تمام عمر تنها تلاشم این بود که همنشینی من برای خانواده، دانشجویان، دوستان و خدمتکاران قابل تحمل باشد. و میدانم که این طرز برخورد من با دیگران خیلی از کسانی را هم که دوروبر من بودهاند به همین شکل بار آورده است. ولی حالا دیگر پادشاه نیستم. اتفاقی دارد در درونم میافتد که فقط شایستهٔ بردههاست: فکرهای کینهجویانهای روز و شب در سرم میچرخد، احساساتی در وجودم لانه کرده که قبلا با آنها بیگانه بودم. هم نفرت میورزم، هم تحقیر میکنم، هم ناراضیام، هم برآشفته میشوم، هم میترسم. بیاندازه سختگیر، پرتوقع، تندخو، بداخلاق و شکاک شدهام. حتی چیزی که قبلا فقط بهانهای به دستم میداد تا مزاحی بکنم و با خوشقلبی بخندم، حالا ناراحتم میکند.
Hamideh Rezaee
قبلا وقتی به سرم میزد سر از دنیای کسی یا خودم درآورم، به جای اعمال ورفتار او، که در آنها همهچیز مشروط و نسبی است، به خواستههای او توجه نشان میدادم. به من بگو چه میخواهی تا بگویم چه آدمی هستی.
حالا هم از خودم امتحان میگیرم: من چه میخواهم؟
Hamideh Rezaee
حتی یک اثر تازهٔ ادبی به یادم نمیآید که نویسنده از همان نخستین سطور خودش را در انواع واقسام قیدوبندهای اخلاقی گرفتار نکرده باشد. یکی میترسد از بدن برهنه صحبت کند، دیگری دست وپای خودش را با تحلیلهای روانشناختی بسته است، سومی به دنبال «رابطهای گرم با انسان» است، چهارمی عمدآ صفحات متعددی را با توصیف طبیعت سیاه میکند تا متهم به جبههگیری خاصی نشود... یکی میخواهد در آثارش حتمآ سیمای بازاری داشته باشد و یکی دیگر حتمآ سیمای اشرافی و غیره.
تا دلت بخواهد تصنع، احتیاط و مقاصد پنهانی، اما دریغ از آزادی و شهامت نوشتن. درنتیجه خبری هم از آفرینش هنری نیست.
همهٔ اینها مربوط به نوشتههای بهاصطلاح ادبی بود.
M8.
فقط یک انسان کوتهفکر و کینهجو میتواند به این دلیل که آدمهای معمولی قهرمان نیستند، کینهٔ آنها را به دل بگیرد
vahid_ml
رفقای من که پزشک معالج هستند، هنگام آموزش درمان بیمار توصیه میکنند که «هر مورد خاص را باید کاملا جداگانه در نظر گرفت». فقط وقتی به این توصیه عمل میکنی میفهمی داروهایی که در کتابهای آموزشی بهعنوان بهترین و مؤثرترین داروهای الگوی عمومی بیماریها تجویز میشوند، در موارد خاص کاملا بیاثرند. این مسئله در ناراحتیهای اخلاقی هم صادق است.
محمد
با سردرگمی از خودم میپرسم: واقعآ این زن پیر و چاق و دستوپاچلفتی، با این حالت ابلهانه و دغدغههای پیشپاافتاده و نگران یک لقمه نان، با نگاهی که فکر همیشگی به قرضها و نیازها بیفروغش کرده، زنی که فقط میتواند دربارهٔ هزینهها حرف بزند و فقط ارزانی میتواند لبخند بر لبش بنشاند، این زن واقعآ زمانی همان واریای باریکاندامی بوده که من عاشقانه دوستش داشتم؟ دوستش داشتم به خاطر تیزهوشیاش، به خاطر روح پاکش، زیباییاش، و همانند عشق اتللو به دِزدِمونا، به خاطر «همدردی» اش با علم و دانش من؟
Hecate
فقط کسی که عاشق است میتواند اینطور همهچیز را به خاطر بسپارد.
گولبین :)
«هیچ خوبیای در جهان نمیتواند بدون بدی باشد، و همیشه بدی بیشتر است تا خوبی.»
ElaheSadeghsa
او امتحان درسهای مرا افتضاح میدهد و من برایش نمرهٔ یک میگذارم. هرسال هفتتایی از این قبیل جوانان رشید به تورم میخورند که من، به قول خود دانشجوها، شوتشان میکنم یا میاندازمشان. آنهایی که به علت بیاستعدادی یا مریضی از عهدهٔ امتحان برنمیآیند، معمولا صبورانه صلیبشان را به دوش میکشند و با من چانه نمیزنند. فقط دانشجویان خوشمشرب و اهل دلی چانه میزنند و به خانهٔ من میآیند که پشت امتحان ماندن اشتهایشان را کور میکند یا برنامهٔ منظم اپرارفتنشان را به هم میزند. دستهٔ اول را عفو میکنم و دستهٔ دوم را به سال بعد «شوت میکنم».
مهدی
حجم
۷۶٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۲
تعداد صفحهها
۱۰۸ صفحه
حجم
۷۶٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۲
تعداد صفحهها
۱۰۸ صفحه
قیمت:
۴۰,۰۰۰
تومان