جملات زیبای کتاب پدرو پارامو | طاقچه
تصویر جلد کتاب پدرو پارامو

کتاب پدرو پارامو

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۴۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
خوآن رولفو، کاوه میرعباسی
انتشارات: 
نشر ماهی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
پیمان
۱۳
هیچ‌کس نیامد ببیندش. این‌طور بهتر شد. مرگ برکت نیست که تقسیمش کنند. هیچ‌کس دنبال غصه نمی‌گردد.
پیمان
۹
تنها چیزی که به آدم قوت تکون‌خوردن می‌ده امید به اینه که وقتی مُرد، می‌ره یه جای بهتر. اما وقتی یه در رو روت می‌بندن و تنها دری هم که باز می‌مونه درِ جهنمه، دیگه به چی می‌تونی دلت رو خوش کنی؟ آدم با خودش می‌گه کاش اصلا به دنیا نمی‌اومدم...
کرم کتابخوان
۸
نویسنده باید ناپدید شود و بگذارد شخصیت‌های داستانش آزادانه سخن بگویند.
کرم کتابخوان
۷
من رو توی قبر تو دفن کردن و من هم خیلی راحت بین بازوهای خالیت جا شدم. الان هم این‌جام، ورِ دلت. فقط فکر کنم باید برعکس می‌شد و من تو رو بغل می‌گرفتم. می‌شنوی؟ اون بیرون داره بارون می‌آد. ریزش بارون رو حس نمی‌کنی؟» «حس می‌کنم یه نفر داره روی ما راه می‌ره.»
کرم کتابخوان
۶
چگونه شب بر زمین پرده می‌گسترد ــ زمین، این «وادی اشک‌ها».
کرم کتابخوان
۶
تنها چیزی که به آدم قوت تکون‌خوردن می‌ده امید به اینه که وقتی مُرد، می‌ره یه جای بهتر. اما وقتی یه در رو روت می‌بندن و تنها دری هم که باز می‌مونه درِ جهنمه، دیگه به چی می‌تونی دلت رو خوش کنی؟ آدم با خودش می‌گه کاش اصلا به دنیا نمی‌اومدم...
پیمان
۵
با خود می‌گفت: «تموم این اتفاق‌ها تقصیر منه، چون می‌ترسم مبادا به کسانی اهانت کنم که پشتیبانم هستن. خب، حقیقت هم همینه؛ اموراتم به برکت اونا می‌گذره. از فقیربیچاره‌ها که چیزی عایدم نمی‌شه. دعا که نمی‌تونه شکم آدم رو سیر کنه. تا الان که در روی همین پاشنه چرخیده و نتیجه‌ش هم همین اتفاق‌ها بوده. تقصیر منه. به کسانی خیانت کرده‌م که واقعآ بهم دلبسته‌ن و ایمانشون رو نثارم کرده‌ن، کسایی که می‌آن سراغم تا پیش خدا شفاعتشون رو بکنم.
کرم کتابخوان
۵
خستگی بهترین تشک دنیاست
zahra
۴
برای بازیافتن مفهوم داستان، خواننده باید با تلاشی سرسختانه قطعات را کنار هم بگذارد، داستان هریک از شخصیت‌های کتاب را از نو شکل دهد و سرگذشت ناقص تمام آن مردگان را تکمیل کند.
پیمان
۴
دیگه چه انتظاری می‌شه ازت داشت، پدر روحانی؟ با قدرت پروردگار چه کرده‌ای؟ دلم می‌خواد خودم رو متقاعد کنم که آدم خوبی هستی و اون‌جا همه حرمتت رو نگه می‌دارن، اما خوب‌بودن کافی نیست. گناهْ خوبی نمی‌شناسه. برای ریشه‌کن کردنش باید سختگیر و بی‌رحم باشی. دلم می‌خواد باور کنم همه هنوز مؤمنند. اما ایمانشون به برکت وجود تو استوار نمونده؛ علت واقعیش خرافات و ترسه. بیش از همه دلم می‌خواد در فقری که باهاش دست وپنجه نرم می‌کنی سهیم باشم، همین‌طور در زحمتی که می‌کشی و مراقبت‌های روزانه‌ای که برای انجام وظایفت به خرج می‌دی. می‌دونم که ما توی این روستاهای فقیری که بهشون اعزام می‌شیم چه مسئولیت سخت و سنگینی به دوش داریم. اما همین موضوع بهم حق می‌ده بهت بگم نباید در خدمت یک عدهٔ انگشت‌شمار باشی که معاشت رو تأمین می‌کنن، اما درعوض روحت رو در اختیار می‌گیرن. وقتی روحت در اختیارشون باشه، چطور می‌تونی از کسایی بهتر باشی که ازت بهترن؟
کرم کتابخوان
۴
الان یه جای دیگه‌س. این‌جا فقط یه جسم بی‌جان مونده و بس.»
کرم کتابخوان
۴
چرا زن‌ها همیشه به همه‌چیز شک دارند؟ آیا از غیب خبر می‌گیرند یا از یک جای دیگر؟
کرم کتابخوان
۴
«تو به وجود جهنم اعتقاد داری، خوستینا؟» «آره، سوسانا. به بهشت هم اعتقاد دارم.» «اما من فقط به جهنم اعتقاد دارم.» و چشم‌هایش را بست.
کاربر ۱۹۰۶۵۰۳
۳
قطره‌ها یکی پس از دیگری در منبع می‌چکند. به صدایش گوش می‌دهد، می‌شنود که چطور آب زلال از سنگ بیرون می‌تراود و در کوزه فرومی‌افتد. می‌شنود. زمزمه‌ها را می‌شنود. پاهایی زمین را می‌خراشند، قدم می‌زنند و می‌روند و می‌آیند. قطره‌ها همچنان می‌چکند، بی‌وقفه. کوزه سرریز می‌شود و آب را بر زمین خیس روان می‌کند.
ایران
۳
امیدوار بود بالاخره روزی به آخر برسد. هیچ‌چیز تا ابد ادامه ندارد. بی‌شک سرسخت‌ترین خاطره‌ها هم سرانجام محو می‌شوند.
کرم کتابخوان
۳
فقط من می‌فهمم بهشت چقدر ازمون دوره. اما تمام میانبرها رو می‌شناسم و بلدم چطور راه رو کوتاه کنم.
کرم کتابخوان
۳
«پدرت رو کشته‌ن.» «تو رو چه‌کسی کشت، مامان؟»
کرم کتابخوان
۳
«خیلی بده. با هر آهی که آدم می‌کشه، یه ذره از جونش کم می‌شه.
کرم کتابخوان
۳
مرده‌ها رو بسپار به قضاوت پروردگار.»
zahra
۲
سایهٔ مرگ، این دغدغهٔ ذهنی مکزیکی‌ها، و لودگی ضروری آنان درقبال این یقین گریزناپذیر بر هر صفحهٔ پدرو پارامو سنگینی می‌کند، اما می‌توان اطمینان داشت که داستان این کتاب ممکن است در هرجای دیگری هم رخ بدهد. به‌رغم وفاداری رولفو به زبان یک منطقهٔ خاص یا بازآفرینی تاریخ کامل یک روستای مکزیکی در دوران انقلاب، کومالا می‌تواند در هر جای دیگر جهان نیز باشد، دقیقآ به این علت که در هیچ‌جا نیست. سترونی و انزوای این روستا جهانشمول است.
mary
۲
شکلک‌هاش غم‌انگیزترین حرکاتی بودن که تا حالا از آدمیزاد سرزده."
کرم کتابخوان
۲
رفتم به آسمون و سرکی کشیدم ببینم می‌تونم قیافهٔ پسرم رو قاطی فرشته‌ها پیدا کنم یا نه. به جایی نرسیدم. صورت همه‌شون شکل هم بود.
کرم کتابخوان
۲
یکی دیگه از اون قدیس‌ها شونه‌م رو گرفت و هلم داد به طرف در خروجی: "برو دخترم، برو یه‌کم دیگه روی زمین بمون. سعی کن آدم خوبی باشی تا مجبور نشی زیاد توی برزخ بمونی."
کرم کتابخوان
۲
«خب، روحت چی؟ خیال می‌کنی کجا رفته؟» «لابد روی زمین سرگردونه. مثل همهٔ اون ارواح دیگه، دنبال آدمای زنده‌ای می‌گرده که واسه آمرزشش دعا کنن
NIRVANA
۲
«امید واهی؟ تاوان سختی داره.
کاربر saeid
۲
«...پسرم، کاری کن که تاوان ازیادبردن ما رو بده.»
سپیده اسکندری
۱
جاده سربالایی و سرازیری داشت: «سربالایی و سرازیری به این بستگی داره که آدم می‌ره یا می‌آد. واسه اون که می‌ره سربالاییه؛ واسه اون که می‌آد سرازیری.»
سپیده اسکندری
۱
خستگی بهترین تشک دنیاست.
حمیدرضا
۱
آسمون این‌قدر بلنده و چشم‌هام این‌قدر کم‌سو که فقط دیدن زمین واسم کفایت می‌کرد. از سرم هم زیاد بود. گذشته از این، بعد از این‌که پدر رنتریا آب پاکی رو ریخت روی دستم و بهم گفت محاله به ملکوت راهم بدن، دیگه بهش اعتنایی نکردم. پدر گفت از دور هم چشمم به ملکوت نمی‌افته... به خاطر گناهام بود؛ ولی اون نباید همچین حرفی بهم می‌زد. همین‌جوریش هم تحمل زندگی کم عذاب نداره. تنها چیزی که به آدم قوت تکون‌خوردن می‌ده امید به اینه که وقتی مُرد، می‌ره یه جای بهتر. اما وقتی یه در رو روت می‌بندن و تنها دری هم که باز می‌مونه درِ جهنمه، دیگه به چی می‌تونی دلت رو خوش کنی؟ آدم با خودش می‌گه کاش اصلا به دنیا نمی‌اومدم...
ایران
۱
گهگاه نسیمی شاخه‌های درخت انار را می‌جنباند و از آن‌ها باران سنگینی فرومی‌باراند که قطره‌های درخشانش بر زمین نقش می‌زد و بی‌درنگ کدر می‌شد. مرغ‌های تنگ هم، که به نظر می‌رسید هنوز خوابند، ناغافل بال‌هایشان را می‌تکاندند، به حیاط می‌آمدند و تُندتُند به کرم‌هایی نوک می‌زدند که باران از دل خاک بیرونشان انداخته بود. با عقب‌نشستن ابرها، خورشید بر سنگ‌ها نور می‌افشاند، تمام رنگ‌ها را زنده می‌کرد، آب زمین را می‌نوشید و با برق‌انداختن برگ‌هایی که باد به بازی‌شان گرفته بود، خود باد را نیز به بازی می‌گرفت.