همین که با نوک پا یک شوت محکم زد، در خانه باز شد و سعید، که تازه ختنه کرده بود، با دامن آمد دمِ در. حمید با متلک گفت: «یک روسری هم سرت مِکردی دیگه! ...» سعید، که از این متلک خوشش نیامده بود، در حالی که داشت دامنش را مرتب میکرد، با عصبانیت گفت: «اینجا بازی نکنین. مامانم دعوا مُکُنه.»
ـ تو خودت چرا آمدی اینجا؟ زَنا رِ که استادیوم راه نِمدن که!