
لئون
۵۳
پدر... بههمراه ما بیایید! این بتها و دنیای مردهٔ کشیشها را رها کنید. در چهرهٔ آنها غبار بدبختیهای قرون جهالت موج میزند، آنها پوسیده و تباه و آلودهاند. این کلیسای طاعونزده را رها کنید. قدم به نور بگذارید تا بفهمید چه موهوماتی را بهنام خدا و مسیح میگرفتهاید. پدر، این ماییم که سرشار از زندگی و جوانی هستیم، این ماییم که بهار ابدی هستیم، این ماییم که آیندهایم، پدر، سپیدهدم امید را بر فراز سرتان نگاه کنید
Mohammad
۳۷
این تاریکی... تاریکی بیرونی نیست که از آن میترسم... تاریکی درونی و عاطفی ماست... در آنجا، خلأیی وجود دارد که در آن نه میتوان گریه کرد و نه دندان بر هم سایید. فقط سکوت است... یک سکوت مطلق.
Mohammad
۳۵
ما مرتدها معتقدیم که اگر مردی ناگزیر از تحمل چیزی است، باید آن را به بهترین نحو تحمل کند و اگر در زیر آن پشت خم کند... وای بر او! ولی یک مرد مسیحی، در چنین لحظاتی زاریکنان به درگاه خدا روی میآورد و مقدسین را بهیاری میطلبد و اگر آنان یاریاش ندهند، به دشمنان روی میآورد...
کتابها مرا صدا میزنند...
۳۰
اگر همیشه دهنهٔ رامترین اسب را بکشید، بیشک بهطرف شما لگد میپراند.
Mohammad
۳۰
این خدایی که او را میپرستید ریاکار است، نه زخمی بر بدن دارد، نه رنجی واقعی متحمل شده است. این من هستم که باید در قلب شما خانه کرده باشم. حق من بیش از اوست. پدر، هیچ شکنجهای نیست که من آن را تجربه نکرده باشم.
🖤paria
۲۶
آنها قصد دارند مرا بکشند؛ چون از من میترسند؛ چه آرزویی بالاتر از این میتواند برای یک مرد انقلابی وجود داشته باشد که دشمن از او هراس داشته باشد؟
لئون
۲۲
وینچ در این کتاب، سیمای انسانهایی را مجسم کردهاست که برای آزادی، استقلال و حقوق خود دست به مبارزه میزنند و در این راه از مرگ نیز هراسی ندارند.
nargess
۲۰
نه گربهٔ کوچولو، ما حق نداریم برای اینکه خودمان را راحت کنیم بمیریم، ما میتوانیم درصورتیکه آراممان کند، بر روی زمین تف کنیم و فحش بدهیم؛ ولی نباید پنجهٔ دست خود را جدا کرده و دور بیندازیم.»
لیلی مهدوی
۱۷
این یک اصل حیاتی است که قدرتی غیرقابل کنترل، بیشتر افراد را بهسوی فساد میکشاند.
منیره
۱۷
به روحی بیندیشید که از سرما میلرزد و بهخاطر نجابتش حتا آه هم نمیکشد. با همه میگوید و میخندد، با همه میجوشد، به همه عشق میورزد و سرانجام همین تن عریان، مورد ریشخندهای مردم که همچون تازیانهای پیکرش را مینوازد، قرار میگیرد و خندههایشان را که مثل آهن گداختهای جانسوز است، لمس میکند... به روحی بیندیشید که... در پیش نگاه مردم، در دل آرزو میکند تا کوهها بر سرش فرود آیند و صخرهها او را از چشم دیگران پنهان کنند... و به موشها که میتوانند در سوراخی بخزند و مخفی شوند، حسادت میکند. این را بهیاد داشته باشید که روح لال است، صدایی ندارد تا فریاد بکشد، نه طنین نالههایش بهگوش کسی میرسد و نه اگر نالهای کند، کسی آن را میشنود؛ بنابراین باید تحمل کند، صبر پیشه کند و شکیبایی بهخرج دهد. حرفهای پوچ و چرندی میزنم نه؟ پس چرا نمیخندید؟ آهان یادم آمد، شما از بذلهگویی و طنز بههیچوجه خوشتان نمیآید.
کاربر ۲۲۴۹۲۲۷
۱۴
طبیعت عاطفی انسان چنین است؛ تحمل دیدن آدم ضعیف را در اطرافش ندارد.
Mina
۱۳
«انگار زندگی در همهجا یکجور است، زشت و نفرتانگیز و مأوای مردم پست و فرومایه و پر از رازهای شرمآور و گوشههای تاریک؛ ولی بههرحال زندگی همین است و باید با آن ساخت و از آن لذت برد.»
Elahe_h
۱۱
«گذشته از آن گذشتگان است و آینده از آن تست.» و افکارت را نه روی آزاری که در گذشته رساندهای؛ بلکه بر روی کمکی که اکنون میتوانی انجام دهی، متمرکز کن.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۱۰
همین حکم مرگی که برایم صادر کردهاند، بهخوبی نشان میدهد که آن را از روی وجدان انجام دادهام. آنها قصد دارند مرا بکشند؛ چون از من میترسند؛ چه آرزویی بالاتر از این میتواند برای یک مرد انقلابی وجود داشته باشد که دشمن از او هراس داشته باشد؟
🖤paria
۸
جمای دوستداشتنیام، من تو را از آن زمان که دخترکی زشت بودی، روپوش کتانی و دستمالگردن مشکی و زبری میپوشیدی و گیسهای بافتهات را به پشت میانداختی، دوست داشتم و هنوز هم بهراستی دوستت دارم.
nargess
۸
بهطرف صورت مسیح مصلوب چرخید و هیچ اضطراب و التهابی در آن ندید. آنگاه از مشاهدهٔ این خدای ناتوان و صبور در بهت و شگفتی فرورفت.
ghazaleh
۸
شما افراد... مذهبی... هرگز... شوخطبع... نیستید. شما... همهچیز را... غمانگیز میبینید
زهرا
۷
خرمگس با بیاعتنایی شانههایش را بالا انداخت و با خونسردی گفت: «در جنگ همهچیز مجاز و عادلانه است
کاربر ۲۲۴۹۲۲۷
۶
«تمام موجها و خیزابهای ناآرام تو از روی من گذشتند.»
Mohammadreza Tashakori
۵
«عزیزم، اگر در جهان راهی پیدا شود که به کمک آن بتوان همهچیز را جبران کرد، آنگاه ارزشش را دارد تا به اشتباههای گذشتهٔ خود فکر کنیم؛ ولی بهراستی باید گذشته را به گذشته سپرد.
کاربر ۲۲۴۹۲۲۷
۵
من معتقدم بزرگترین گرفتاری ما این است که عدهای بهواسطهٔ روحیهٔ نامتعادل و سست خود، بتی را برای ستایش برمیگزینند و دچار تعصب فکری میشوند.
نسرین نیکبخت
۵
«پدر... این خدایی که او را میپرستید ریاکار است، نه زخمی بر بدن دارد، نه رنجی واقعی متحمل شده است. این من هستم که باید در قلب شما خانه کرده باشم. حق من بیش از اوست. پدر، هیچ شکنجهای نیست که من آن را تجربه نکرده باشم. کاش میتوانستید بفهمید چه مصیبتهایی را پشت سر گذاشتهام؛ ولی میبینید که با آنهمه بدبختی و درد و رنج بیپایان هنوز زندهام و نمردهام. همهٔ آنها را تحمل کردهام و صبر و شکیبایی نشان دادهام. میدانید چرا؟ برای اینکه میخواستم زنده بمانم و با خدای دروغین شما مبارزه کنم. این اندیشه و هدف، همچون سپری مرا از دیوانگی و مرگ نجات داده است.
لیلی مهدوی
۴
هروقت سینیورا گراسینی از زنی نفرت بهدل میگرفت، این تنفر را بهصورت محبتی بینهایت نشان میداد.
کاربر ۲۲۴۹۲۲۷
۴
این را بهیاد داشته باشید که روح لال است، صدایی ندارد تا فریاد بکشد، نه طنین نالههایش بهگوش کسی میرسد و نه اگر نالهای کند، کسی آن را میشنود؛ بنابراین باید تحمل کند، صبر پیشه کند و شکیبایی بهخرج دهد
Bookworm
۴
انگار زندگی در همهجا یکجور است، زشت و نفرتانگیز و مأوای مردم پست و فرومایه و پر از رازهای شرمآور و گوشههای تاریک؛ ولی بههرحال زندگی همین است و باید با آن ساخت و از آن لذت برد.
لیلی مهدوی
۳
حرفهایش خیلی شبیه پند و اندرزهای مسیح بود که میگوید قلمرو زمین و آسمانها در وجود خود شماست...
ــ از قضا این درست همان قسمتی بود که من از آن بدم آمد. با طول و تفصیل درمورد نکتههای متعالیای که ما باید خودمان بهشخصه درمورد ایشان فکر کنیم و آنها را احساس کنیم و چنان و چنین باشیم، سخن گفت؛ ولی یک کلمه دربارهٔ اینکه بهطور عملی چه کار باید انجام دهیم، نگفت.
نفیسه خبوشانی
۳
اصل بد و غلط این است که هر کسی بتواند در عینحال که قدرت بهبندکشاندن و یا اعطای آزادی را داشته باشد، بر دیگری حکومت کند
نسرین نیکبخت
۳
وای از این مقدسان نازکدل! میگویید مرا دوست دارید... این اظهار علاقههای پوچ و بیمعنی تاکنون بهحدی برایم گران تمام شده که دیگر نمیتوانم پذیرای آنها باشم.
Daubeny
۳
بزرگترین گرفتاری ما این است که عدهای بهواسطهٔ روحیهٔ نامتعادل و سست خود، بتی را برای ستایش برمیگزینند و دچار تعصب فکری میشوند.
ت ت
۳
انگار زندگی در همهجا یکجور است، زشت و نفرتانگیز و مأوای مردم پست و فرومایه و پر از رازهای شرمآور و گوشههای تاریک؛ ولی بههرحال زندگی همین است و باید با آن ساخت و از آن لذت برد