جملات زیبای کتاب فصل نان؛ داستان‌های کوتاه | طاقچه
تصویر جلد کتاب فصل نان؛ داستان‌های کوتاه

بریده‌هایی از کتاب فصل نان؛ داستان‌های کوتاه

۴٫۳
(۳۲)
کارگری که سبیل پرپشت و صورت پرزخمی داشت، به من گفت: * میرزا به اندازهٔ پنج نفر می‌خوره. می‌بینی چه شکمی داره؟» خندیدم و حرف معلم ادبیاتمان به یادم آمد: * چاقی‌شان از لاغری مردم است.»
khorasani
چاقی‌شان از لاغری مردم است.»
Maral
افسوس توی این دنیا کاه را جلو سگ می‌گذارند و استخوان را پیش اسب
محسن سفیدگر
رفتم کنار مادر نشستم. دو تا چای برای من و خودش ریخت. تکه نان تازه را جلویم گذاشت. به او گفتم: * خودت هم از این نان تازه بخور.» مادرم گفت: * نه. نه. نان بیات با چای مزه می‌ده. نان تازه را تو بخور تا ته شکمت را بگیرد و تا ظهر گرسنه نشوی. من از نان تازه خوشم نمی‌آید.»
ناهید
انسان به غذای روح احتیاج دارد. همه‌اش که شکم نیست. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم که ذهنم گرسنه و تشنه است. آن وقت می‌نشینم کنار این کتاب‌ها. چه دوستان خوبی! چه بی‌آزار! کتاب‌ها پر هستند از سرنوشت‌های عجیب و غریب آدم‌ها. مبارزهٔ مردم. ظلم و جور ستمگران. فداکاری انسان‌های خوب. درس‌های شرافت و انسانیت. واقعیات زندگی.
Soheyla
چاقی‌شان از لاغری مردم است.
Reza Haghighi
عمر آدمی مثل چاهه. آخرش به تهش می‌رسی.
shoghibox
شما در مدرسه چه می‌خوانید؟! همه‌اش فرمول‌های به درد نخور؟ همه‌اش حفظ کردن. معلم‌های شما هیچ وقت کتاب می‌خوانند؟ راجع به کتاب با شما حرف می‌زنند؟»
shoghibox
کتاب‌ها را یکی یکی به من نشان می‌داد، گفت: * انسان به غذای روح احتیاج دارد. همه‌اش که شکم نیست.
shoghibox
هرچه به سرش آمد، آمد و تمام شد. ولی آیا می‌توانند محبت او را از دلم و سخنان پرمهر و دلنشینش را از سرم بیرون کنند؟ نه. نه! ولی چرا. مگر این که قلب و مغزم را بیرون بیاورند و پرت کنند روی آسفالت خیابان و با لگد لهش کنند. تازه وقتی که جاروکش پیر، آن تکه‌ها را همراه زباله‌ها در گوشهٔ میدان در زیر آن درخت توت بریزد و درخت میوه بدهد و پرندگان از آن بخورند، هر پرنده‌ای بر هر درختی و در هر خانه‌ای آوای معلم مرا تکرار خواهد کرد
محسن سفیدگر
توی این دنیا کاه را جلو سگ می‌گذارند و استخوان را پیش اسب.»
shoghibox
غروب بود. شب می‌شد. پول نقره‌ای ماه، آرام از لبهٔ کوه در قلک سیاه شب می‌افتاد. چند گنجشک بازیگوش هنوز روی درخت انار وسط حیاط بازی می‌کردند.
Rezvan
. ننه پای سماور نشسته بود. سماور، به قول ننه، دودستی توی سر خودش می‌زد و کسی نبود دستش را بگیرد. بخار از دو سوی سماور به هوا می‌رفت.
Rezvan
افسوس توی این دنیا کاه را جلو سگ می‌گذارند و استخوان را پیش اسب.»
کاربر ۳۷۱۳۸۳۲
مادرم گفت: * نه. نه. نان بیات با چای مزه می‌ده. نان تازه را تو بخور تا ته شکمت را بگیرد و تا ظهر گرسنه نشوی. من از نان تازه خوشم نمی‌آید.»
shoghibox
گاهی پیش خودم فکر می‌کنم که نکند از این که خوب و شریف باشند وحشت دارند. چون در چنین جامعه‌هایی آدم‌های خوب همیشه دچار دردسر می‌شوند
فتاحی
انسان به غذای روح احتیاج دارد. همه‌اش که شکم نیست. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم که ذهنم گرسنه و تشنه است. آن وقت می‌نشینم کنار این کتاب‌ها. چه دوستان خوبی! چه بی‌آزار! کتاب‌ها پر هستند از سرنوشت‌های عجیب و غریب آدم‌ها. مبارزهٔ مردم. ظلم و جور ستمگران. فداکاری انسان‌های خوب. درس‌های شرافت و انسانیت. واقعیات زندگی. این بشر مثل فنر می‌ماند. به زمینش می‌کوبند باز بلند می‌شود و بلندتر از همیشه گردن می‌کشد.»
فتاحی
آری پسرم. این است زندگی ما. هرکس دودستی جیب خودش را چسبیده و گور پدر دیگران. چرا؟! چون هیچ نمونه‌ای از دوستی و انسانیت در زندگی‌شان ندارند. معیارهای خوب و زیبای انسانیت را ازشان گرفته و پنهان یا نابود کرده‌اند. گاهی پیش خودم فکر می‌کنم که نکند از این که خوب و شریف باشند وحشت دارند. چون در چنین جامعه‌هایی آدم‌های خوب همیشه دچار دردسر می‌شوند.
khorasani
* چاقی‌شان از لاغری مردم است.»
shoghibox
بابا گفت: «شکرن شکرا ای کریم.» نان که تمام شد، بابا دستش را رو به سقف گرفت و با هم دعا خواندیم: «الاهی شکر، ای خدا برامان بساز، روزیمان را بده. نانمان را بده. بابا را نکش. ننه را نکش. قرضمان را بده. ناخوشمان نکن ای خدا.» فاطی خواهر کوچکم با پوست خیاری که در دست لاغر و کوچکش بود به سقف اشاره کرد و در حالی که تک زبان می‌گرفت، گفت: «ای خودا آب نبات هم بده. استخوان هم بده.»
Rezvan
دستمال را باز کرد، پر از تخم‌مرغ شکسته بود. ناگهان چشم‌های بابام سرخ شد، مرا روی سربلند کرد و مثل خربزه به زمین کوبید. یک مشتری جلو دکان بود. بابام یک پایش را روی شکم من گذاشته بود و به مشتری جنس می‌فروخت،
mohammad
داش عباس میانجی شد و گفت: - آخر میان دل بچه را بریدی! مگر این طور کتک می‌زنند؟ هر وقت می‌خواهی کتکشان بزنی به من بگو تا پایشان را بگیرم و تو با جارو یا با چوب به کف پایشان بزن. مثل مدرسه‌ها. اکبر و اصغر از بیرون دکان با وحشت مرا تماشا می‌کردند و می‌لرزیدند.
mohammad
داش عباس میانجی شد و گفت: - آخر میان دل بچه را بریدی! مگر این طور کتک می‌زنند؟ هر وقت می‌خواهی کتکشان بزنی به من بگو تا پایشان را بگیرم و تو با جارو یا با چوب به کف پایشان بزن. مثل مدرسه‌ها. اکبر و اصغر از بیرون دکان با وحشت مرا تماشا می‌کردند و می‌لرزیدند.
mohammad
میرزا به اندازهٔ پنج نفر می‌خوره. می‌بینی چه شکمی داره؟» خندیدم و حرف معلم ادبیاتمان به یادم آمد: * چاقی‌شان از لاغری مردم است.»
مرسده خدادادی
شب می‌شد. پول نقره‌ای ماه، آرام از لبهٔ کوه در قلک سیاه شب می‌افتاد.
khorasani
مگر نمی‌روی سرِ کارت، بردارکم؟ مگر نمی‌خواهی سال آینده به مدرسه بروی؟ پول اسم‌نویسی می‌خواهی. پول کتاب و کاغذ می‌خواهی. پول کفش و لباس. بلند شو دردت به عمرم. یالّا برادر نازارم، چرا برنمی‌خیزی؟
khorasani
دو تا چای برای من و خودش ریخت. تکه نان تازه را جلویم گذاشت. به او گفتم: * خودت هم از این نان تازه بخور.» مادرم گفت: * نه. نه. نان بیات با چای مزه می‌ده. نان تازه را تو بخور تا ته شکمت را بگیرد و تا ظهر گرسنه نشوی. من از نان تازه خوشم نمی‌آید.»
khorasani
مردی در پیاه رو میدان بادکنک می‌فروخت. چوب بلندی در دستش بود و نوک چوب یک بادکنک قرمز و دو تا سبز آویخته بود. قرمز را خیلی باد کرده بود و سبزها بی‌باد و پلاسیده بودند. مرد فریاد می‌زد: * آی گن شیطان... آی گن شیطان.» دو سه نفر خندیدند و یکی گفت: * هرچی باد بوده کرده تو اون قرمزه.» جوان لاغری که کنار سطل آشغالی نشسته بود، با صدای نازکی گفت: * مثل شکم حبیب بشکه است.» پیرمردی که گویی دهانش پر از آرد نخود بود، با آهنگی خفه گفت: * اون سبزها مثل شکم ماهاس.»
khorasani
یک بیست تومانی به من داد که خرد بکنم. آن طرف خیابان دستفروشی پشت قاب آینه‌اش نشسته بود. بلیط و آدامس و سیگار داشت. با توبرهٔ روی دوشم، با لباس پاره‌ای که پر از شتک‌های دوغاب بود، نزدیک دستفروش شدم. دستم را دراز کردم. هنوز دهان باز نکرده بودم که دست تمیزی با یک اسکناس نو بیست تومانی روی بساط فروشنده پیدا شد. بند ساعت طلایش با دست‌های سفیدش جنگ می‌کرد: * آقا یک بسته سیگار وینستون.» صدا را شناختم. یکه خوردم. برگشتم. شهریار بود که با تمسخر نگاهم می‌کرد.
khorasani
روزهای اول کار چقدر کسل کننده است! یک مرتبه از پشت میز مدرسه دور می‌شوی و خودت را با کاهگل و آجر و خشت روبه‌رو می‌بینی.
khorasani

حجم

۵۱٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۳

تعداد صفحه‌ها

۸۸ صفحه

حجم

۵۱٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۳

تعداد صفحه‌ها

۸۸ صفحه

قیمت:
۶۲,۰۰۰
۳۱,۰۰۰
۵۰%
تومان