جملات زیبای کتاب از این ولایت؛ داستان‌های کوتاه | طاقچه
تصویر جلد کتاب از این ولایت؛ داستان‌های کوتاه

بریده‌هایی از کتاب از این ولایت؛ داستان‌های کوتاه

۴٫۵
(۱۹)
مادرت چه می‌کند؟ - بیکار شد، آقا. دیروز دندان‌های جلوش افتاد و بیکار شد. خوب که جویا شدم، معلوم شد که مادرش برای مش باقر، تاجر خشکبار ده، کار می‌کرده. کارش خندان کردن پسته بوده. پسته‌های دهان بسته را با دندان باز می‌کرده. روزی بیست و پنج ریال هم می‌گرفته. پس از سال‌ها کار، دندان‌هایش ریخته و بیکار شده.
محسن سفیدگر
آدم بدبخت، خواب دیدنش هم بدبختیه.
محسن سفیدگر
«سخته، خیلی سخته، اما تحمل می‌کنم، صبر می‌کنم، صبر کوچک خدا چهل ساله. یک مرتبه باید تکانشان بدهم، تکان سخت، که سکته بکنند. بی ناموس‌ها.»
کاربر ۴۳۴۳۱۶۹
ای متکا، دین و گناه سه راه دار و سه جاه‌دار و سه گمرکچی به گردنت اگر صُب زود بیدارمان نکنی
محسن سفیدگر
گفت: «زود باش. این نان پختن چه شد؟!» زن در حالی که با عجله بیرون می‌رفت، گفت: «همه‌ش خرده چوبه. با آتش بی‌دوام که نمی‌شه نان پخت. هیزم که نرفتی بیاری.» مرد گفت: «هیزم کجا بود؟! مگر ننه ریحان ندیدی چه به سرش آمد؟ رفت هیزم بیاره که گرفتنش و با لگد خرد و خمیرش کردن. حالا افتاده گوشهٔ اتاقش.» زن با صدایی خفه از میان حیاط جواب داد: «خب آری. ماشین ماشین از چوبا می‌برن شهر، می‌برن تهران. شاگرد شوفوره می‌گفت می‌برن برای مبل‌سازی.»
khorasani
درخت‌ها دست‌های لاغر و بی‌برگشان را توی جاده دراز کرده بودند، مثل گداهای کنار خیابان. با خود زمزمه کردم: «شرمنده‌ام. درخت‌ها شرمنده‌ام. همهٔ پول‌هایم را به کتاب داده‌ام.»
khorasani
بعد با شیونی که در گوش همهٔ کوچه‌ها دوید فریاد زد: «شدی فدای یک لقمه نان. شدی قربان یک لقمه نان.»
zahra
مرد گفت: «بگو ببینم تو تازگی‌ها خوابی ندیدی؟» پسرک گفت: «چرا، چرا. خواب دیدم. خواب دیدم که یک تکه ابر سیاه و بزرگ افتاد روی خانه‌مان. خانه خراب شد و سرم شکست.» مرد گفت: «خیره ایشالاه!» اما ناگهان قیافه‌اش درهم شد و گفت: «نبینی با خواب دیدنت! آدم بدبخت، خواب دیدنش هم بدبختیه.»
fada

حجم

۵۲٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۳

تعداد صفحه‌ها

۹۶ صفحه

حجم

۵۲٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۳

تعداد صفحه‌ها

۹۶ صفحه

قیمت:
۶۲,۰۰۰
۳۱,۰۰۰
۵۰%
تومان