جملات زیبای کتاب از این ولایت؛ داستان‌های کوتاه | طاقچه
تصویر جلد کتاب از این ولایت؛ داستان‌های کوتاه
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب از این ولایت؛ داستان‌های کوتاه

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۲۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
علی‌اشرف درویشیان
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
محسن سفیدگر
۱۰
مادرت چه می‌کند؟ - بیکار شد، آقا. دیروز دندان‌های جلوش افتاد و بیکار شد. خوب که جویا شدم، معلوم شد که مادرش برای مش باقر، تاجر خشکبار ده، کار می‌کرده. کارش خندان کردن پسته بوده. پسته‌های دهان بسته را با دندان باز می‌کرده. روزی بیست و پنج ریال هم می‌گرفته. پس از سال‌ها کار، دندان‌هایش ریخته و بیکار شده.
محسن سفیدگر
۴
آدم بدبخت، خواب دیدنش هم بدبختیه.
کاربر ۴۳۴۳۱۶۹
۳
«سخته، خیلی سخته، اما تحمل می‌کنم، صبر می‌کنم، صبر کوچک خدا چهل ساله. یک مرتبه باید تکانشان بدهم، تکان سخت، که سکته بکنند. بی ناموس‌ها.»
محسن سفیدگر
۲
ای متکا، دین و گناه سه راه دار و سه جاه‌دار و سه گمرکچی به گردنت اگر صُب زود بیدارمان نکنی
khorasani
۲
گفت: «زود باش. این نان پختن چه شد؟!» زن در حالی که با عجله بیرون می‌رفت، گفت: «همه‌ش خرده چوبه. با آتش بی‌دوام که نمی‌شه نان پخت. هیزم که نرفتی بیاری.» مرد گفت: «هیزم کجا بود؟! مگر ننه ریحان ندیدی چه به سرش آمد؟ رفت هیزم بیاره که گرفتنش و با لگد خرد و خمیرش کردن. حالا افتاده گوشهٔ اتاقش.» زن با صدایی خفه از میان حیاط جواب داد: «خب آری. ماشین ماشین از چوبا می‌برن شهر، می‌برن تهران. شاگرد شوفوره می‌گفت می‌برن برای مبل‌سازی.»
khorasani
۲
درخت‌ها دست‌های لاغر و بی‌برگشان را توی جاده دراز کرده بودند، مثل گداهای کنار خیابان. با خود زمزمه کردم: «شرمنده‌ام. درخت‌ها شرمنده‌ام. همهٔ پول‌هایم را به کتاب داده‌ام.»
zahra
۰
بعد با شیونی که در گوش همهٔ کوچه‌ها دوید فریاد زد: «شدی فدای یک لقمه نان. شدی قربان یک لقمه نان.»
fada
۰
مرد گفت: «بگو ببینم تو تازگی‌ها خوابی ندیدی؟» پسرک گفت: «چرا، چرا. خواب دیدم. خواب دیدم که یک تکه ابر سیاه و بزرگ افتاد روی خانه‌مان. خانه خراب شد و سرم شکست.» مرد گفت: «خیره ایشالاه!» اما ناگهان قیافه‌اش درهم شد و گفت: «نبینی با خواب دیدنت! آدم بدبخت، خواب دیدنش هم بدبختیه.»