چندی پیش از پسر هجدهسالهای شنیدم که میگفت برای چه این شنل آبی احمقانه، این چکمههای مسخره را بپوشم و بروم بمیرم؟ من نمیخواهم بمیرم! نه برای نفت، نه برای جغرافیای وسیع کشورم، نه برای وطنم. من فقط میخواهم زندگی کنم. عشق بورزم. با طلوع خورشید برخیزم و از پنجره نگاه کنم که ریلهای تراموا میدرخشند و مردمان صبح در رفتوآمدند... آیا این کم چیزی است؟ فقط زندگی کنی!