
گل بارون زده
۱۱۸
سوکورو تازاکی در عمیقترین نقطهٔ جانش به درک رسید. درکِ اینکه هیچ قلبی صرفاً به واسطهٔ هماهنگی، با قلب دیگری وصل نیست؛ زخم است که قلبها را عمیقاً بههم پیوند میدهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنی ندارد و تا خونی ریخته نشود، عفو معنی ندارد و تا از دل ضایعهای بزرگ گذر نکنی، رضا و رضایت بیمعنی است. هماهنگی واقعی در همینها ریشه دارد.
Leo n
۶۲
هرقدر هم زندگی آدم ساکت و سازگار بهنظر برسد، همیشه زمانی توی گذشته بوده که آدم وضعیت بغرنجی داشته. زمانی بوده که بگویینگویی زده به سرش. فکر کنم آدمها در زندگی به این مقطع نیاز دارند
Arno
۵۴
آدم را درد است که به تفکر میرساند. ربطی به سن هم ندارد
شعبدهباز واژگان
۵۴
زخم است که قلبها را عمیقاً بههم پیوند میدهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی
گل بارون زده
۴۷
هر قدر همهچیز سطحی و کسالتبار باشد، زندگی باز ارزش زندگی کردن دارد.
Saeid
۴۶
هر قدر هم سفرهٔ دلت را برای آدمی باز کنی، هنوز چیزهایی هست که فاش نمیشود کرد.
آبـــــان🍊
۴۰
«لو مَل دو پِی. به زبان فرانسه است. معمولاً ترجمه میشود به "غم غربت". ترجمهٔ دقیقترش این است: "غمی بیجهت که با تماشای دشت به دل میافتد." ترجمهٔ دقیقش کار سختی است.»
Leo n
۳۴
«میتوانی روی خاطرهها سرپوش بگذاری، یا چه میدانم، سرکوبشان کنی، ولی نمیتوانی تاریخی را که این خاطرات را شکل داده پاک کنی
• امیررضا محسنی •
۳۱
سوکورو تازاکی در عمیقترین نقطهٔ جانش به درک رسید. درکِ اینکه هیچ قلبی صرفاً به واسطهٔ هماهنگی، با قلب دیگری وصل نیست؛ زخم است که قلبها را عمیقاً بههم پیوند میدهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنی ندارد و تا خونی ریخته نشود، عفو معنی ندارد و تا از دل ضایعهای بزرگ گذر نکنی، رضا و رضایت بیمعنی است. هماهنگی واقعی در همینها ریشه دارد.
♥️
۲۶
حسادت ــ دستکم تا جایی که از خوابش میفهمید ــ چارهناپذیرترین زندان دنیا بود.
اِلوچ
۲۰
حسادت ــ دستکم تا جایی که از خوابش میفهمید ــ چارهناپذیرترین زندان دنیا بود. کسی بهزور در زندان حسادت حبساش نمیکرد. زندانی به میل خودش تو میرفت، در را قفل میکرد و کلیدش را دور میانداخت. هیچکس دیگری در دنیا نمیدانست که او آن تو گرفتار شده. البته که زندانی دلش میخواست فرار کند و میتوانست هم فرار کند. هر چه بود زندانش دل خودش بود. ولی نمیتوانست تصمیم بگیرد. دلش به سختیِ دیواری سنگی بود. اصل و جوهر حسادت همین بود.
MaaM
۲۰
«حرف من این است که اگر راستیراستی ورزشکاری، باید یاد بگیری که چهطور بازندهٔ خوبی باشی.»
دانور🌱
۱۹
«مهم ارادهٔ بُردن است. توی دنیای واقعی که همیشه نمیشود بُرد. یکوقت میبَری، یکوقت میبازی.»
صبا بانو:)
۱۷
«مهم ارادهٔ بُردن است. توی دنیای واقعی که همیشه نمیشود بُرد. یکوقت میبَری، یکوقت میبازی.
ماهی یک برکهی کاشی
۱۶
آدمهایی که آزادیشان گرفته میشود، آخرسر همیشه از یکی بدشان میآید، نه؟
Arno
۱۶
هیچوقت اجازه نده ترس و غرورِ احمقانه کاری کند کسی را که برایت عزیز است از دست بدهی
فتانه
۱۶
ولی تو فرق میکنی. تو باید بتوانی از پسِ چیزی که زندگی سرِ راهت میگذارد بربیایی. لازم است هر قدر میتوانی، از نخِ منطق استفاده کنی و ماهرانه همهٔ چیزهایی را که ارزش زندگی کردن دارند به خودت بدوزی.»
ماهی یک برکهی کاشی
۱۴
آدم را درد است که به تفکر میرساند. ربطی به سن هم ندارد
ماهی یک برکهی کاشی
۱۳
مقرراتِ غیرمنطقی و معلمهایی که با معیارهای سختگیرانهاش جور درنمیآمدند، آزارش میدادند.
ahmad
۱۳
«بعضی چیزها توی زندگی آنقدر پیچیدهاند که به هیچ زبانی نمیشود توضیحشان داد.»
markar89
۱۳
سوکورو تازاکی تنها آدم این گروه بود که هیچ ویژگیِ بهخصوصی نداشت. نمرههاش کمی بالاتر از متوسط بود. به تحصیلات دانشگاهی علاقهٔ خاصی نداشت، بااینحال سر کلاس خوب حواساش را جمع میکرد تا بعدش زیاد تمرین و مرور نخواهد. از بچگی سر کلاس همین عادت را داشت ــ برایش چیزی بود مثل دست شستن پیش از غذا و مسواک کردن بعد از غذا. برای همین هیچوقت نمرههای درخشان نمیگرفت ولی همیشه هم بهراحتی قبول میشد.
گل بارون زده
۱۲
هرقدر هم زندگی آدم ساکت و سازگار بهنظر برسد، همیشه زمانی توی گذشته بوده که آدم وضعیت بغرنجی داشته. زمانی بوده که بگویینگویی زده به سرش. فکر کنم آدمها در زندگی به این مقطع نیاز دارند.»
کتاب ناب
۱۲
تواناییِ فهمیدنِ دردْ چیز خوبی است. دردسر واقعی وقتی است که دیگر درد را هم نفهمی.
ماهی یک برکهی کاشی
۱۲
کموبیش نصف آدمهای دنیا از اسم خودشان متنفرند.
عباس
۱۲
«ما جان به دربردیم. هم تو هم من. آنهایی هم که جان سالم به درمیبرند یک وظیفهای دارند. وظیفهٔ ما این است که همهٔ زورمان را بزنیم که به زندگی ادامه بدهیم. وَلو زندگیهامان بیعیبوایراد هم نباشد.»
°•sara_hp•°
۱۲
«آدم را درد است که به تفکر میرساند. ربطی به سن هم ندارد، چه برسد ریش.»
نگار رنگی
۱۱
«از مرگ نمیترسید؟»
«راستاش نه. کلی آدم بیمصرف دیدهام که مُردهاند، و اگر آنجور آدمها میتوانند این کار را بکنند، من هم باید از پساش بربیایم.»
مه....
۱۰
«"آشپز از پیشخدمت بدش میآید، جفتشان از مشتری". یک جمله از نمایشنامهٔ آشپزخانهٔ آرنولد وِسکِر.
فئودور میخائیلوویچ داستایفسکی
۱۰
تنها بودن سادهتر است. وقتت زیاد هدر نمیرود.
مهدیه...
۱۰
تو هیچی کم نداری. مطمئن باش و پُررو. فقط همین را لازم داری. هیچوقت اجازه نده ترس و غرورِ احمقانه کاری کند کسی را که برایت عزیز است از دست بدهی.
