جملات زیبای کتاب به هادس خوش آمدید | طاقچه
تصویر جلد کتاب به هادس خوش آمدید
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب به هادس خوش آمدید

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۲۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
بلقیس سلیمانی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
همچنان خواهم خواند...
۴
از خیابان‌های تهران، خیابان ولی‌عصر را با چنارهای بلندش دوست داشت، و بیش از چنارها از سایهٔ آن‌ها خوشش می‌آمد
همچنان خواهم خواند...
۳
ما برا تماشا کردن به‌دنیا اومدیم؟ ـ نه، ولی اگه برای تماشا کردن هم به‌دنیا می‌اومدیم، می‌ارزید که فقط تماشا بکنیم.
کاربر طاقچه
۲
پدرش بعد از نماز صبح، شاهنامه می‌خواند با صدایی که کسی در فخامت و دلنشینی‌اش شک نداشت. دایی‌برزو می‌گفت شیخی و خانی باهم کنار آمده‌اند: اسلامیت و ایرانیت.
همچنان خواهم خواند...
۱
شایعه دهان به دهان، محله به محله، شهر به شهر، حتا کشور به کشور چرخید.
Ailin_y
۱
جنگ قواعد و اصول نداره، صلحه که قواعد و اصول داره. جنگ یعنی بی‌قانونی، بی‌قاعدگی، یعنی کشتن، بردن و خوردن، همون داستان کهنهٔ همیشگی.
کاربر طاقچه
۱
«خان، دوره عوض شده، بچه‌های ما هم باید عوض بشن، این جبر روزگاره.»
mojgan
۰
ـ جنگ قواعد و اصول نداره، صلحه که قواعد و اصول داره. جنگ یعنی بی‌قانونی، بی‌قاعدگی، یعنی کشتن، بردن و خوردن، همون داستان کهنهٔ همیشگی.
Ailin_y
۰
پایگاه مقاومت جوانان ابراهیم‌آباد فعال‌ترین پایگاه بود و قبرستان ابراهیم‌آباد، آبادترین قبرستان منطقه.
Ailin_y
۰
رودابه به انگشت‌های باریکش که بدون نوازش سرانگشت‌های احسان همچنان زیبا مانده بود، امر کرد بدون دستکش ظرف بشویند و کرم به خود نبینند و سخت کار کنند.
rozhinism
۰
شایعه دهان به دهان، محله به محله، شهر به شهر، حتا کشور به کشور چرخید.
rozhinism
۰
بالاخره جنگ هم قواعد و اصول خودشو داره.
rozhinism
۰
جنگ قواعد و اصول نداره، صلحه که قواعد و اصول داره. جنگ یعنی بی‌قانونی، بی‌قاعدگی، یعنی کشتن، بردن و خوردن، همون داستان کهنهٔ همیشگی.
rozhinism
۰
شد خزان گلشن آشنـایی بازم آتش به جان زد جدایی
وطن
۰
این چند روز مدام به نبودن، به خودکشی، به مرگ فکر کرده بود و همواره مرگ خودش را پایان زندگی پدرش دیده بود.
rozhinism
۰
رودابه از پس هر سقوط، کسی را به درون خندق روحش می‌کشاند تا با دشمنی و مبارزه با او به لحظات اکنونش معنا بدهد.
rozhinism
۰
این لحظه مثل یک لحظهٔ کشف و شهود بر او پدیدار شد. فکر انتقام در ذهنش چنان واضح و روشن جلوه‌گر شد که گمان برد همه از آن مطلع شده‌اند. پناه بردن به آشپزخانه همان و مواجه شدن با انواع چاقوها همان. تک‌تک چاقوهای آشپزخانه او را برای پاره کردن و دریدن به خود می‌خواندند.
rozhinism
۰
قاتل‌ها، آدم‌دزدها، سارق‌ها، کلاه‌بردارها، معتادها، ولگردها، بی‌خانمان‌ها، رمال‌ها، فالگیرها، زندانی‌ها، قاچاقچی‌ها
rozhinism
۰
رودابه حالا فرق قمه، چاقو، خنجر، شمشیر و شی برّنده را می‌دانست و می‌فهمید آدم‌ها را می‌توان با میل‌گرد، تبر، چماق، شیشه، پیچ‌گوشتی، قیچی، چکش، روسری، طناب، سیم، هفت‌تیر، تفنگ شکاری، تفنگ جنگی، تصادف ساختگی، آتش‌سوزی عمدی، سم، قرص خواب، اسید، پرت کردن از پنجره و پشت‌بام و دره، مادهٔ نظافت و... کشت. حالا می‌دانست قاتل نباید به صحنهٔ قتل برگردد، نباید اثر انگشت از خود به‌جا بگذارد، نباید لباس روشن و کفش عاج‌دار بپوشد، نباید در خانهٔ مقتول چیزی بنوشد یا بخورد، نباید همدست داشته باشد ــ اکثر همدست‌ها خائن هستند ــ و نباید آلت قتاله را در محل وقوع جنایت جا بگذارد.
rozhinism
۰
از همه مهم‌تر خونسرد باشد و کشتن را حق خود و مردن را حق آن دیگری بداند.
rozhinism
۰
عاشق واقعی کسی است که مستقیم به دل آتش می‌زند و از هیچ‌یک از قوایش کمک نمی‌گیرد.
rozhinism
۰
حال دانش‌آموزی را داشت که در آستانهٔ یک امتحان بسیار مهم از یادآوری درس‌هایش طفره می‌رود، مبادا ذهنش آشفته شود.
rozhinism
۰
لباس پوشید و موهایش را با حوله خشک کرد. تلویزیون تماشا کرد، کتاب خواند، راه رفت، اما زمان کش می‌آمد. زمان نبود، زمان مرده بود. ظهر نمی‌شد، ناهار نمی‌آمد، دخترها و خانم باباوند برنمی‌گشتند. دوباره به گوران تلفن کرد. باز هم کسی گوشی را برنداشت. کسی به‌قول ننه‌بیگم در دلش رخت می‌شست، تندوتند.
rozhinism
۰
نمی‌توانست بماند چون مفید نبود، چون سربار بود، چون غذای دیگران را می‌خورد، چون جلو کولر زیر پتویی می‌خوابید که مال او نبود، چون تحقیر می‌شد، چون تحمل شنیدن متلک و کنایه نداشت.
rozhinism
۰
نه عجله‌ای داشت، نه دلشوره‌ای. نه قلبش تند می‌زد، نه دست‌هایش عرق کرده بود.
rozhinism
۰
احسان مرده بود و رودابه هر روز می‌مرد.
rozhinism
۰
«رواق منظر چشم من آشیانهٔ توست، کرم نما و فرود آ که خانه خانهٔ توست»
rozhinism
۰
نادیده گرفتن جسم به نادیده گرفتن دنیا انجامید، انگار جسم گذرگاه دنیا بود.
نیتا
۰
آدم باید وقتی عزیزه، وقتی سالمه، در اوج شکوه و جلال بمیره، جوون بمیره
کاربر طاقچه
۰
هیچ نشانه‌ای از صبح کاذب یا صادق نبود. انگار همیشه شب بود و قرار بود همیشه شب باشد.