
Raya
۵۸
امید تمام چیزیست که آدم احتیاج دارد. فقدان امید است که آدم را دلسرد میکند.
.
۲۳
هر روزی که تنها نبودم ضعیفم میشدم. به تنهاییام افتخار نمیکردم؛ اما بهش وابسته بودم. تاریکی اتاق برای من مثل نور خورشید بود.
شراره
۱۶
امید تمام چیزیست که آدم احتیاج دارد. فقدان امید است که آدم را دلسرد میکند.
.
۱۵
کمی همانجا تو ایستگاه اتوبوس نشستم اما قیافهی ملت آنقدر حالم را بد کرد که چمدانم را برداشتم زدم بیرون و تو ای باران پیاده راه افتادم.
SaNaZ
۱۵
راستش، زندگی به وحشتم میانداخت؛ اینکه آدم فقط توانش را پیدا کند که بخورد، بخوابد، و لباس تنش باشد، مجبور است به چه کارهایی تن بدهد. برای همین توی تخت میماندم و مینوشیدم. وقتی مینوشی هم دنیا کماکان آن بیرون هست، اما لحظهای دستهاش را از روی گلویت برمیدارد.
Fa
۱۱
من کسی بودم که در انزوا شکوفا میشد، بدون آن شبیه کس دیگری بودم که بیآب و غذا مانده. هر روزی که تنها نبودم ضعیفم میشدم. به تنهاییام افتخار نمیکردم؛ اما بهش وابسته بودم.
پویا پانا
۸
دنیا جای آدمهای قویه، آدم باهاس یه حرومزادهی کلهشق باشه تا کارش پیش بره
پویا پانا
۵
میدونی که من نمیتونم آدمها رو تحمل کنم.
پویا پانا
۴
امید تمام چیزیست که آدم احتیاج دارد. فقدان امید است که آدم را دلسرد میکند.
پویا پانا
۳
راستش، زندگی به وحشتم میانداخت؛ اینکه آدم فقط توانش را پیدا کند که بخورد، بخوابد، و لباس تنش باشد، مجبور است به چه کارهایی تن بدهد. برای همین توی تخت میماندم و مینوشیدم. وقتی مینوشی هم دنیا کماکان آن بیرون هست، اما لحظهای دستهاش را از روی گلویت برمیدارد.
پویا پانا
۳
«آدم به عشق احتیاج نداره. چیزی که احتیاج داره موفقیته، حالا به هر شکلی. میتونه عشق باشه ولی نه لزوماً.»
پویا پانا
۳
«اینها همهشون عوضیان، عوضی! یهذره هم عقل تو کلهشون نیست! نمیدونن چطوری فکر کنن! از کسی که کلهش کار کنه میترسن! مریضن! نامردن!
محمد
۳
واقعاً چطور میشود آدم خوشحال باشد از اینکه ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، بریند، بشاشد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که درواقع زور میزند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش میخواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده،قدردان باشد؟
forogh naz
۳
با اینحال چارهای نبود جز اینکه بگذارم هر اتفاقی میخواهد بیفتد، باید میگذاشتم ماجراها مسیر خودشان را بروند.
farnaz Puresmaili
۲
من کسی بودم که در انزوا شکوفا میشد، بدون آن شبیه کس دیگری بودم که بیآب و غذا مانده. هر روزی که تنها نبودم ضعیفم میشدم. به تنهاییام افتخار نمیکردم؛ اما بهش وابسته بودم. تاریکی اتاق برای من مثل نور خورشید بود.
پویا پانا
۲
تو این دنیای زشت هنوز هم آدمای خوب پیدا میشن.
forogh naz
۲
هر روزی که تنها نبودم ضعیفم میشدم. به تنهاییام افتخار نمیکردم؛ اما بهش وابسته بودم. تاریکی اتاق برای من مثل نور خورشید بود
Saeed Rezaee
۲
امید تمام چیزیست که آدم احتیاج دارد. فقدان امید است که آدم را دلسرد میکند.
.
۱
جمعیت زیادی داشتند از ایستگاههای مترو بیرون میآمدند. مثل یک مشت حشره، بدون صورت، عصبانی، با عجله از کنار و روی من رد میشدند. آنها به هم تنه میزدند، همدیگر را هول میدادند و صداهای وحشتناکی درمیآوردند.
RezaShahi
۱
امید تمام چیزیست که آدم احتیاج دارد. فقدان امید است که آدم را دلسرد میکند.
AS4438
۱
امید تمام چیزیست که آدم احتیاج دارد. فقدان امید است که آدم را دلسرد میکند.
پویا پانا
۱
من کسی بودم که در انزوا شکوفا میشد
حمیدرضا
۱
من کسی بودم که در انزوا شکوفا میشد،
من
۱
آخر واقعاً چطور میشود آدم خوشحال باشد از اینکه ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، بریند، بشاشد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که درواقع زور میزند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش میخواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده،قدردان باشد؟
nazanins.hn
۱
همیشه کار را با این حس شروع میکردم که بهزودی یا استعفا میکنم یا اخراجم میکنند، و همین حس باعث میشد خیلی آرام و راحت باشم، که این آرامش من با ذکاوت یا یکجور قدرت مخفی اشتباه گرفته میشد.
.
۰
و بعد از مدتها، خودم را برای اولین خواب شب واقعی آماده کردم.
erfan khanaki
۰
من کسی بودم که در انزوا شکوفا میشد، بدون آن شبیه کس دیگری بودم که بیآب و غذا مانده. هر روزی که تنها نبودم ضعیفم میشدم. به تنهاییام افتخار نمیکردم؛ اما بهش وابسته بودم.
farnaz Puresmaili
۰
عین شروع زندگی و خنده بود، مثل معنای دقیق آفتاب.
Parinaz
۰
من کسی بودم که در انزوا شکوفا میشد، بدون آن شبیه کس دیگری بودم که بیآب و غذا مانده. هر روزی که تنها نبودم ضعیفم میشدم. به تنهاییام افتخار نمیکردم؛ اما بهش وابسته بودم.
محمد
۰
هر روزی که تنها نبودم ضعیفم میشدم. به تنهاییام افتخار نمیکردم؛ اما بهش وابسته بودم. تاریکی اتاق برای من مثل نور خورشید بود.
