جملات زیبای کتاب ماه عسل آفتابی: مجموعه داستان | طاقچه
تصویر جلد کتاب ماه عسل آفتابی: مجموعه داستان

بریده‌هایی از کتاب ماه عسل آفتابی: مجموعه داستان

۳٫۱
(۱۹)
«تولّد، رنج است. پیروزی رنج است. مرگ، رنج است.» «آنچه ما داریم و نمی‌خواهیم، رنج است. اما آنچه می‌خواهیم و نداریم نیز، رنج است.» و علت رنج درخواست‌های نفس آدمی است.
پویا پانا
گاهی مردم را می‌کشید و وانمود می‌کنید که این کشتار به صلاحشان است. راست است که از زخمشان خون نمی‌آید و ظاهرا در عین عافیت هستند. اما با این‌حال شما با پنبه سرشان را بریده‌اید. مشکل بتوان گفت کدام یک از ما گناهکارتریم. (خنده‌ای تمسخرآمیز)
پویا پانا
عمر آدمی هم چون ژاله صبحگاهی یا بسان جهش برق درگذر است.
پویا پانا
«تاکی باید گریست و تو صدای گریه‌را نشنوی؟ آیاراهی برای پایان دادن به این درد و رنج نیست؟»
پویا پانا
شجاع‌ترین زن‌ها هم بدون سلاح بی‌دفاع است
پویا پانا
و دانشمندانی بودند که در تاریکی گام می‌زدند و در جستجوی روشنایی بودند
پویا پانا
بورژوازی ایتالیا گردوی سختی است که باید شکسته شود. اما ما آن را خرد خواهیم کرد.
پویا پانا
«تولّد، رنج است. پیروزی رنج است. مرگ، رنج است.»
آذیــن؛
«آنچه ما داریم و نمی‌خواهیم، رنج است. اما آنچه می‌خواهیم و نداریم نیز، رنج است.»
آذیــن؛
آهنی نمی‌تواند دل آدمی را بشکافد، آن‌چنان که نیروی یک نقطه که درست در جای خودش قرار گرفته است می‌تواند.
آذیــن؛
«آنچه را که بزرگان می‌گویند کورکورانه نپذیرید. آنچه را که به صورت سنن تغییرناپذیر درآمده است قبول نکنید. آنچه را که در کتب نوشته شده به صورت کتابت باور ندارید و آنچه را که از معلمان خویش می‌شنوید، چون استادان شما هستند، به یقین نپذیرید. همه امور را به محک عقل سلیم خویش بسنجید و با تجربه خود بیازمایید. بودا راهی به شما نشان نمی‌دهد، خودتان راه خویش را بجویید».
mahtab
پس رستگاری آدمی دردست خود اوست
mahtab
حقا که عمر آدمی هم چون ژاله صبحگاهی یا بسان جهش برق درگذر است.
mahtab
گاودار هندی می‌گفت شیر گاوم را دوشیده‌ام و در کنار خانواده‌ام زیر سقفی مطمئن و کنار اجاقی گرم آسوده‌ام. و چه سعادتی است که مردم کشوری در آسایش باشند. دهقانان به کار خود بپردازند. بازاریان سرگرم کسب باشند و زندگی در کوی و برزن بدرخشد. در هند، در قرن ششم قبل از میلاد، زندگی این چنین می‌گذشت.
Tamim Nazari
جوانی را دید که بیماری، از پا درانداخته بودش. و جوان آرزوی برنیامده خود را با گوتاما در میان نهاد و این چنین زاری کرد: «اگر بیماری، جوانِ زورمندی چون مرا این‌چنین از پای درمی‌اندازد پس هدف زندگی چیست؟» و باز گوتاما به یاد مرگ افتاد و از خویش پرسید که: «آیا واقعا زندگی را هدف و معنایی نیست؟»
Tamim Nazari
«ریاضت، تنها آدمی را به جایی نمی‌رساند. ترک دنیا به تنهایی کافی نیست. باید با مشکلاتِ زندگی روی در روی مواجه شد و غم‌ها و دردهای حیات را آزمود.»
Tamim Nazari
حقیقت روشنایی است. و حقیقت تنها پناهگاه است. پس به حقیقت متکی باش. پناهی غیر از این نیست
Tamim Nazari
آدمی می‌باید از قلّه‌ای به قلّه بالاتری صعود کند. تا آنگاه که به معرفت و آزادی از قید کلیه قیود مادی باز رسد. و من شادترین آدمیانم. کسی همچون من بخت یار و شادمان نیست.
Tamim Nazari
ناگهان پرسیدم: «اکایا» چرا سرت را تراشیده‌ای؟ چرا همه خاله‌هایم، مثلاً خاله «ناگامه» و خاله «کن چامه» و خاله «رانگانه یاکی» گیس‌های بلند بلند دارند و تو نداری؟ تاریک بود و صورت «اکایا» را نمی‌دیدم، امّا سکوتی که دنبال پرسش من آمد، سنگین و غم‌انگیز بود. باز پرسیدم: «اکایا، چرا؟» جواب داد: «زیرا من بیوه زن هستم. بچه جان» و صدایش مثل صدای بقّال سر گذر که از او نخودچی می‌خریدم خشک بود.
Tamim Nazari
آیا من تنها کسی هستم که آدم می‌کشم؟ شما چطور؟ شما شمشیرتان را به کار نمی‌اندازید. مردم را با قدرتتان، با پولتان می‌کشید. گاهی مردم را می‌کشید و وانمود می‌کنید که این کشتار به صلاحشان است. راست است که از زخمشان خون نمی‌آید و ظاهرا در عین عافیت هستند. اما با این‌حال شما با پنبه سرشان را بریده‌اید. مشکل بتوان گفت کدام یک از ما گناهکارتریم.
Tamim Nazari
مرد جواب می‌دهد: هرکس می‌خواهد که به قانون دسترسی پیدا بکند. چطور است که در تمام این سال‌ها، هیچ‌کس غیر از من پیدا نشد که اجازه ورود بجوید؟ دربان متوجّه می‌شود که نیروی مرد به آخر رسیده و شنواییش رو به زوال است، پس در گوش او نعره می‌زند: از این در غیر از تو هیچ‌کس دیگر نمی‌توانست اذن دخول بیابد. چون این در، تنها برای ورود تو در نظر گرفته شده بود و اینک من در را خواهم بست.
Tamim Nazari
برای ماه عسل آفتابی خودشان «آناکاپری» را انتخاب کرده بودند. چرا که «جاکومو» چند ماه پیش هم آنجا بود و حالا می‌خواست با عروس، به همانجا بازگردد. دیدار قبلی او از «آناکاپری» در بهار صورت گرفت. هوای صاف و لطیف را و گل‌های زنده را با زمزمه هزاران حشره در تابش طلایی آفتاب هنوز به یاد داشت... امّا این بار وارد که شدند همه چیز دگرگون می‌نمود. روزهای سگی اواسط ماه اوت با هوای گرفته انتظارشان را می‌کشید. و رطوبت بخارآلودی، آسمان را فراگرفته بود. حتی در ارتفاعات «آناکاپری» اثری از هوای لطیف یا گل‌ها یا دریای کبود که «جاکومو» درباره آنها مدیحه‌ها سروده بود دیده نمی‌شد.
Tamim Nazari
لیویو روی صفه سمنتی مثل مرده آرام خوابیده بود و آفتاب می‌گرفت. حالت او بیزاری جاکومو را فزون کرد. بله او از آن آدم‌ها بود که رنگ خود را به قصد از آفتاب قهوه‌ای می‌کنند و بعد راه می‌افتد تا بدن آفتاب خورده خود را نمایش بدهند و شلوار شناهای چسبان می‌پوشند.
Tamim Nazari
هیچ آهنی نمی‌تواند دل آدمی را بشکافد، آن‌چنان که نیروی یک نقطه که درست در جای خودش قرار گرفته است می‌تواند.
Tamim Nazari
خورشید با انگشت‌های گداخته‌اش پشت جلد تیماجی کتاب‌ها را لمس می‌کرد، گور باشکوه دل یک انسان را.
Tamim Nazari
وقتی حلقه ازدواج را به دست می‌لغزاند در صورت او اثر پشیمانی و آشفتگی خوانده بود
سیدآرمین عقیلی
مردها زنها را خیلی پیشتر از ظهور احزاب سیاسی و یا مذاهب تصاحب کرده‌اند.
سیدآرمین عقیلی

حجم

۱۲۱٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۲

تعداد صفحه‌ها

۱۶۸ صفحه

حجم

۱۲۱٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۲

تعداد صفحه‌ها

۱۶۸ صفحه

قیمت:
۵۰,۰۰۰
تومان