پرسیدم «جنابِ آقای گوسفندی، اون پیرمرده برای چی میخواد مغزِ من رو بخوره؟»
«چون مغزی که پُرِ علم باشه، خوشمزهست. دلیلش اینه. اینجور مغزها خوشطعم و خامهمانندَن. تازه با اینکه خامهمانندن، یهجورهایی رگهرگه هم هستن.»
«پس برا خاطرِ اینه که میخواد من یه ماه بشینم اینجا اطلاعات پُر کنم توش، که بعد هورت بکشدش بالا؟»
«برنامه همینه.»
پرسیدم «بهنظرِ شما خیلی بیرحمانه نیست؟ البته از دیدِ کسی میگم که مغزش هورت کشیده میشه بالا ها!»
«ولی هِی، میدونی، از این اتفاقها تو کتابخونههای همهجا میافته دیگه. کموبیش همینه وضع.»
سرم از این خبر گیج رفت. مِنمِنکنان گفتم «تو کتابخونههای همهجا؟»