
misbeliever
۷۵
پرسیدم «جنابِ آقای گوسفندی، اون پیرمرده برای چی میخواد مغزِ من رو بخوره؟»
«چون مغزی که پُرِ علم باشه، خوشمزهست. دلیلش اینه. اینجور مغزها خوشطعم و خامهمانندَن. تازه با اینکه خامهمانندن، یهجورهایی رگهرگه هم هستن.»
«پس برا خاطرِ اینه که میخواد من یه ماه بشینم اینجا اطلاعات پُر کنم توش، که بعد هورت بکشدش بالا؟»
«برنامه همینه.»
پرسیدم «بهنظرِ شما خیلی بیرحمانه نیست؟ البته از دیدِ کسی میگم که مغزش هورت کشیده میشه بالا ها!»
«ولی هِی، میدونی، از این اتفاقها تو کتابخونههای همهجا میافته دیگه. کموبیش همینه وضع.»
سرم از این خبر گیج رفت. مِنمِنکنان گفتم «تو کتابخونههای همهجا؟»
Narges
۱۳
چرا من اینطوری رفتار میکنم؛ وقتی واقعاً موافق نیستم موافقت میکنم، میگذارم آدمها مجبورم کنند کارهایی بکنم که دلم نمیخواهد بکنم؟
goddess
۱۰
خیلی محجوب گفتم «دنبالِ چندتا کتابم. ولی میبینم که الان گرفتارین. میرم یه وقتِ دیگهای میآم.»
پیرمرده جواب داد «حرفِ مهمل میزنی پسرم. کارِ من اینه ــ من هیچوقت گرفتارتر از اونی نیستم که نتونم کارم رو بکنم!
سیّد جواد
۱۰
من همیشه کار را سرِوقتش میکنم و هیچوقت چیزی را دیر تحویل نمیدهم.
Yas.sk
۷
مادرم سهشنبهٔ پیش مُرد. گرفتارِ بیماریِ مرموزی شده بود و آن روز صبح بیسروصدا جان داد. مراسمِ دفنِ سادهای گرفتم و حالا دیگر تنهای تنهایم. نه مادری. نه ساری. نه آقاگوسفندییی. نه دختری. اینجا تکوتنها ساعتِ دوِ صبح در تاریکی دراز میکشم و به سلولِ زیرزمینِ کتابخانههه فکر میکنم. به اینکه تنها بودن چه حسی دارد، و به عمقِ ظلمتی که در برم گرفته. ظلمتی به سیاهیِ شبِ ماهِ نو.
سیّد جواد
۷
همزمان اضطرابم هم تبدیل شده بود به اضطرابی که که هیچ مضطرب بودنی در خودش نداشت. و نهایتاً که هر اضطرابی که مشخصاً مضطرب بودن توی خودش ندارد، اضطرابی است که اصلاً ارزش ندارد آدم حرفش را بزند.
آسمان
۵
من هنوز هم از دیدنِ لذت بردنِ دیگران حظ میکردم.
آیدا
۴
چرا من اینطوری رفتار میکنم؛ وقتی واقعاً موافق نیستم موافقت میکنم، میگذارم آدمها مجبورم کنند کارهایی بکنم که دلم نمیخواهد بکنم؟
Nilch
۳
چرا من اینطوری رفتار میکنم؛ وقتی واقعاً موافق نیستم موافقت میکنم، میگذارم آدمها مجبورم کنند کارهایی بکنم که دلم نمیخواهد بکنم؟
Woland
۲
چرا من اینطوری رفتار میکنم؛ وقتی واقعاً موافق نیستم موافقت میکنم، میگذارم آدمها مجبورم کنند کارهایی بکنم که دلم نمیخواهد بکنم؟
Woland
۲
من نمیتونم کَسهایی رو تحمل کنم که با یهعالمه بهانه، حرمتِ زحمتهای آدمهایی رو نگه نمیدارن که خودشون رو انداختهن تو دردسر تا به اونها کمک کنن. همچین آدمهایی آشغالهای پیشپاافتادهن.
Woland
۲
خیلی بلد نیستم به کسی رُک بگویم نه.
Narges
۱
همزمان اضطرابم هم تبدیل شده بود به اضطرابی که که هیچ مضطرب بودنی در خودش نداشت. و نهایتاً که هر اضطرابی که مشخصاً مضطرب بودن توی خودش ندارد، اضطرابی است که اصلاً ارزش ندارد آدم حرفش را بزند.
-؟!.شبح.!؟-
۱
مادرم یادم داده که اگر دری را میزنی، باید منتظر شوی تا کسی جواب بدهد.
Nas
۱
پس فقط چون من تو دنیای آقای گوسفندی وجود ندارم دلیل نمیشه که کلاً وجود ندارم.
Nas
۱
دیدنِ اینکه چهقدر خوشحال شده، حالم را کمی بهتر کرد. مهم نبود چه موقعیتی است، من هنوز هم از دیدنِ لذت بردنِ دیگران حظ میکردم.
NAST2L
۱
«اگه تنها کاری که میکنن قرض دادنِ مجانیِ علم باشه، پس عایدیشون چی میشه؟»
«ولی این باعث نمیشه حق داشته باشن روی کلهٔ آدمها رو ببُرن و مغزشون رو بخورن. بهنظرِ شما این کار دیگه یه مقدار زیادهروی نیست؟»
مصطفی
۱
«دنیا داره به راه خودش میره. هر کسی فکرِ خودش رو داره، مسیرِ خودش رو میره. مادرِ تو هم همینطوره، سارِت هم همینطوره. همه همینطورن. دنیا داره به راه خودش میره.»
Tamim Nazari
۰
پرسیدم «جنابِ آقای گوسفندی، اون پیرمرده برای چی میخواد مغزِ من رو بخوره؟»
«چون مغزی که پُرِ علم باشه، خوشمزهست. دلیلش اینه. اینجور مغزها خوشطعم و خامهمانندَن. تازه با اینکه خامهمانندن، یهجورهایی رگهرگه هم هستن.»
«پس برا خاطرِ اینه که میخواد من یه ماه بشینم اینجا اطلاعات پُر کنم توش، که بعد هورت بکشدش بالا؟»
«برنامه همینه.»
پرسیدم «بهنظرِ شما خیلی بیرحمانه نیست؟ البته از دیدِ کسی میگم که مغزش هورت کشیده میشه بالا ها!»
«ولی هِی، میدونی، از این اتفاقها تو کتابخونههای همهجا میافته دیگه. کموبیش همینه وضع.»
سرم از این خبر گیج رفت. مِنمِنکنان گفتم «تو کتابخونههای همهجا؟»
Tamim Nazari
۰
گرفتاریِ مارپیچها این است که تا به تهِ تهشان نرسی نمیدانی راهِ درست را انتخاب کردهای یا نه. اگر معلوم شود راهت اشتباه بوده، معمولاً دیگر خیلی دیر است برای اینکه برگردی و از نو شروع کنی. مشکلِ مارپیچها این است.
Nas
۰
پس فقط چون من تو دنیای آقای گوسفندی وجود ندارم دلیل نمیشه که کلاً وجود ندارم.
Fat.mosh
۰
گفتم «خواهش میکنم به من بگو تو کییی.»
من منم، همین.
«ولی آقاگوسفندیه گفت تو وجود نداری. جدای از این هم ـ»
دختره یکی از انگشتهایش را گذاشت روی لبهایش. ساکت شدم.
آقای گوسفندی دنیای خودش رو داره. من مالِ خودم رو دارم. تو هم مالِ خودت رو داری. درست میگم؟
«درست میگی.»
پس فقط چون من تو دنیای آقای گوسفندی وجود ندارم دلیل نمیشه که کلاً وجود ندارم.
NAST2L
۰
گرفتاریِ مارپیچها این است که تا به تهِ تهشان نرسی نمیدانی راهِ درست را انتخاب کردهای یا نه. اگر معلوم شود راهت اشتباه بوده، معمولاً دیگر خیلی دیر است برای اینکه برگردی و از نو شروع کنی. مشکلِ مارپیچها این است.
NAST2L
۰
فکرِ سه روز ماندن توی یک کوزه کنارِ ده هزارتا کرمِ پشمالو به وحشتم انداخت. اما گرمای دوناتهای تازهٔ توی شکمم و بوسهٔ دختره بر گونهام همهٔ ترسهایم را تارانده بود.
NAST2L
۰
پیرمرده اخم کرد. گفت «دنیا داره به راه خودش میره. هر کسی فکرِ خودش رو داره، مسیرِ خودش رو میره. مادرِ تو هم همینطوره، سارِت هم همینطوره. همه همینطورن. دنیا داره به راه خودش میره.»
NAST2L
۰
پیرمرده اخم کرد. گفت «دنیا داره به راه خودش میره. هر کسی فکرِ خودش رو داره، مسیرِ خودش رو میره. مادرِ تو هم همینطوره، سارِت هم همینطوره. همه همینطورن. دنیا داره به راه خودش میره.»
NAST2L
۰
آن شب پیرمرده آمد نگاهی بهم بیندازد. خوشحال شد که دید غرقِ کتاب خواندنماَم. دیدنِ اینکه چهقدر خوشحال شده، حالم را کمی بهتر کرد. مهم نبود چه موقعیتی است، من هنوز هم از دیدنِ لذت بردنِ دیگران حظ میکردم.
NAST2L
۰
«ولی آقاگوسفندیه گفت تو وجود نداری. جدای از این هم ـ»
دختره یکی از انگشتهایش را گذاشت روی لبهایش. ساکت شدم.
آقای گوسفندی دنیای خودش رو داره. من مالِ خودم رو دارم. تو هم مالِ خودت رو داری. درست میگم؟
«درست میگی.»
پس فقط چون من تو دنیای آقای گوسفندی وجود ندارم دلیل نمیشه که کلاً وجود ندارم.
مصطفی
۰
«اگه تنها کاری که میکنن قرض دادنِ مجانیِ علم باشه، پس عایدیشون چی میشه؟»