
بریدههایی از کتاب به آواز باد گوش بسپار
۳٫۷
(۳۸)
طبق خواستهٔ او، این نقلقول نیچه را بر سنگمزارش حک کردند:
«چگونه ممکن است، کسانی که در نور روز زندگی میکنند عمق شب را درک کنند؟»
mahsa
اگر کسی طبق این اصل عمل کند که همهچیز میتواند تجربهای برای یادگیری باشد، پس پابهسن گذاشتن نباید آنقدرها هم دردناک باشد.
یك رهگذر
نوشتن گامی کامل به سمت خوددرمانی نیست، تنها حرکتی بسیار تجربی و ناچیز در آن جهت است.
مژگان
اگر به هنر یا ادبیات علاقهمند هستید، پیشنهاد میکنم یونانیها را بخوانید. هنر ناب، تنها در جوامع بردهداران وجود دارد. یونانیها، بردههایی داشتند تا این بردهها در مزارعشان کشت کنند، غذایشان را آماده کنند و کشتیهایشان را برانند. درحالیکه خودشان روی سواحل آفتابگرفتهٔ مدیترانه دراز میکشیدند، شعر میسرودند و با معادلههای ریاضی گلاویز میشدند. هنر این است.
delilah
در کنار موسیقی، کتابها خوشی بزرگم بودند. مهم نبود چهقدر مشغول، بیپول یا خسته باشم. هیچکس نمیتوانست این لذتها را از من بگیرد.
صبا
به تنها شیوهای که بلد بودیم، سعی میکردیم دوام بیاوریم.
zhale
«چگونه ممکن است، کسانی که در نور روز زندگی میکنند عمق شب را درک کنند؟»
مژگان
«آدمهای سیاهدل خوابهای تیره میبینند. آنها که قلبهایشان سیاهتر است، اصلاً خواب نمیبینند.»
یك رهگذر
همهٔ ما با شرایط یکسان به دنیا میآیم؛ انگاری همهمون باهم سوار یه هواپیمای خرابیم. البته، بعضیهامون خوششانسترن. بعضی ضعیفن و بعضیا قوی. بعضیا پولدار و بعضیا فقیر. اما هیچکی سوپرمن نیست، از این نظر همه ضعیفیم. اگه چیزی داشته باشیم، میترسیم از دستش بدیم؛ اگه هیچی نداشته باشیم نگران اینیم که همیشه همینطوری بمونیم. همهمون یهجوریم. هر چی زودتر این رو بفهمی، میتونی تلاش کنی خودت رو قویتر کنی،
کاربر ۱۵۲۲۰۲۰
کار نوشتن را بسیار دردناک مییابم. میتوانم یک ماهِ کامل را بدون نوشتنِ حتا یک خط بگذرانم، یا سه شبانهروز پشتسرهم بنویسم، و در آخر بفهمم، همهٔ چیزی که نوشتهام اشتباه است. گرچه، همزمان عاشق نوشتن هم هستم.
یك رهگذر
هیچکس به تعداد سیگارهایی که کشیده بودم یا تعداد پلههایی که بالا رفته بودم یا اندازهٔ ابعادم، کمترین علاقهای نداشت. وقتی این را فهمیدم، علت وجودیام را از دست دادم و بهکلی تنها شدم.
پروا
چیزی به نام نوشتهٔ کامل وجود ندارد؛ درست همانطور که چیزی به نام یأسِ کامل وجود ندارد.
pejman
بو میکشم. همونطوری که پولدارها میتونن بوی همدیگه رو تشخیص بدن، فقرا هم میتونن بو بکشن که کی فقیره
pejman
«چگونه ممکن است، کسانی که در نور روز زندگی میکنند عمق شب را درک کنند؟»
Tali Talitavasol
بزرگترین گناهانی که جامعهٔ مدرن را میآزارند افزایش دروغ و سکوت است.
samane
داشتن چیزی برای برقرار کردن ارتباط، میتوانست اثبات این باشد که من واقعاً وجود دارم.
پروا
زیبا نبود. بههرحال احتمالاً منصفانه نباشد که بگوییم زیبا نبود. مناسبتر است بگوییم به اندازهای که لیاقتش را داشت زیبا نبود.
پروا
الان داشتی چیکار میکردی دوست من؟»
«کتاب میخوندم.»
«نه، نه، اصلاً درست نیست. باید به رادیوت گوش کنی. کتاب خوندن فقط تنهات میکنه، اینطور فکر نمیکنی؟»
«چرا.»
mahsa
زندگی انسانی، دروغی پوچ است.
samane
اگر کسی طبق این اصل عمل کند که همهچیز میتواند تجربهای برای یادگیری باشد، پس پابهسن گذاشتن نباید آنقدرها هم دردناک باشد.
mahsa
«باشه، یه ساعت دیگه بیا. اگه تا اون موقع نرسیده باشی، همهش رو میریزم تو آشغالا. فهمیدی؟»
«ولی...»
«من از انتظار کشیدن متنفرم. میبینمت.»
صبا
زندگی انسانی، دروغی پوچ است. آری، رستگاری ممکن است. در نقطهٔ آغاز، پوچیمان ناتمام بود. این ما بودیم که با تلاش سخاوتمندانهمان تکمیلش کردیم. آنقدر ستیزه روی هم انباشتیم که آخرین رشتههای معنا هم پوسید. هیچ قصدی ندارم که از نوشتهام برای تشریح جزئیاتِ هر گام زحمتکشانه در این فرسایش استفاده کنم. وقت تلف کردن است
wraith
هیچکس نمیداند چرا مُردن را انتخاب کرد. حتا شک دارم که خودش هم میدانست.
Massoume
دروغها چیزهای وحشتناکی هستند. میتوان گفت، بزرگترین گناهانی که جامعهٔ مدرن را میآزارند افزایش دروغ و سکوت است. گستاخانه دروغ میگوییم و بعد زبانمان را قورت میدهیم.
Farhad Yarian Koupaei
«چگونه ممکن است، کسانی که در نور روز زندگی میکنند عمق شب را درک کنند؟»
Farhad Yarian Koupaei
میان آنچه تلاش میکنیم درک کنیم و آنچه واقعاً قادر به درکش هستیم، خلیجی قرار گرفته است که آن دو را از هم جدا میکند. هر قدر هم که خطکشمان بلند باشد، هرگز نمیتوانیم عمق این خلیج را حساب کنیم
Tali Talitavasol
«تو کتاب آدمهای زنده رو نمیخونی؟»
«نه، فایدهای توش نمیبینم.»
«چرا نه؟»
«فکر کنم به این خاطر که حس میکنم میتونم مُردهها رو ببخشم.»
Tali Talitavasol
کنار جادهٔ ساحل توقف کردم و حین گوش دادن به رادیو، اقیانوس رو نگاه کردم؛ عادتمه.
بعد از سی دقیقه که اینجوری گذشت، میخواستم همصحبتی داشته باشم. تماشای اقیانوس باعث میشه دلم برا مردم تنگ شه، معاشرت با مردم هم دلم رو تنگ اقیانوس میکنه
Tali Talitavasol
گرچه باید اعتراف کنم او اندکی هم مرا دلتنگ میکرد؛ دلتنگِ چیزی در گذشتهٔ دور. اگر اقبالش را داشتیم که در شرایط عادیتری هم را ببینیم، احتمالاً اوقاتمان را باهم دلپذیرتر سپری میکردیم.
Tali Talitavasol
تصمیم گرفتم تنها، نیمی از آنچه را واقعاً حس میکردم به زبان آورم. دلیل اولیهاش یادم نمیآید، اما چند سالِ بعد را اینطور رفتار کردم. تا جایی که فهمیدم تبدیل به آدمی شدهام که بیش از نیمی از آنچه را حس میکند نمیتواند بیان کند
Tali Talitavasol
حجم
۱۱۵٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۴۱ صفحه
حجم
۱۱۵٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۴۱ صفحه
قیمت:
۱۲۰,۰۰۰
تومان