نوشته بود: «داستان خوبی است. نه برای ما، اما خوب است. تو استعداد داری. باز هم بفرست.»
این چهار جملهٔ کوتاه که با خودنویس و بدخط نوشته شده بود و لکههای رنگورو رفتهٔ بزرگی از خودش باقی گذاشته بود، به زمستان کسلکنندهٔ شانزده سالگی من روحیه داد. ده سال و اندی گذشت، بعد از اینکه دو رمانم را فروختم، شب ببر را در جعبهٔ دستنوشتههای قدیمی پیدا کردم و فکر کردم هنوز داستان باارزشی است، هرچند شبیه آن را کسی نوشته و عدم موفقیت آن را تازه تجربه کرده بود. داستان را دوباره نوشتم و فوری آن را برای نشریهٔ فانتزی و علمی تخیلی فرستادم. این بار آن را خریدند. چیزی که توجهام را جلب کرد، این بود که وقتی کمی موفقیت پیدا میکنید، مجلهها کمتر از عبارت «نه برای ما» استفاده میکنند.