
-Dny.͜.
۱۸۱
«واقعاً عجیبه. دقیقاً همون موقعی که آدم فکر میکنه زندگی از این بدتر نمیشه، یه اتفاقی میافته و آدم میبینه که خیلی بدتر از این هم هست.»
rezaat98
۱۰۵
وظیفهی رییسجمهور نه اعمال قدرت که پرت کردن حواس مردم از قدرته.
fahime
۸۷
فقط شش نفر در کهکشان میدونستن که مهمترین وظیفهٔ رییسجمهور نه اعمال قدرت که پرت کردن حواس مردم از قدرته.
erfan
۶۶
«زندگی! توروخدا واسه من از زندگی تعریف نکن!»
erfan
۶۵
بعد از سالها خون دل خوردن و تلاش کردن اعلام کردند
erfan
۶۰
مشکل این سیاره اینه، یا بهتر بگیم این بود، که اغلب ساکنانش بیشتر وقتها ناراضی بودند و احساس خوشبختی نمیکردند.
matina
۵۰
اونسر دنیا، توی یه بخشِ ملالآور و کشفنشدهی یکی از نواحی بیاهمیت و ازمدافتادهی بازوی غربی کهکشان، خورشید زرد و کوچکی میدرخشه که هیچکس براش تره هم خُرد نمیکنه. دور این خورشید و به فاصلهی نود و هشت میلیونمایلیِ اون، یه سیارهی کوچک و بیاهمیت میچرخه. ساکنان این سیارهی سبز و آبیرنگ، که جدشون به میمونها میرسه، اونقدر عقبموندهاند که فکر میکنند با اختراع ساعت دیجیتال فیل هوا کردند.
سَمَر
۴۵
«واقعاً عجیبه. دقیقاً همون موقعی که آدم فکر میکنه زندگی از این بدتر نمیشه، یه اتفاقی میافته و آدم میبینه که خیلی بدتر از این هم هست.»
رضوانه🌱✨️
۴۴
یه مردی رو با میخ به تنهی خشک یه درخت چسبوندند، اون هم فقط به این دلیل که گفته بود که اگه آدمها یهبار هم که شده باهم مثلِ آدم رفتار کنند، دنیا خیلی باحال میشه.
Mohammad
۴۰
«زندگی! یا باید ازش متنفر بود یا باید بهش محل نذاشت. فقط نمیشه دوستش داشت.»
erfan
۳۳
البته تو زمونهی پیشرفته و مدرن ما هیچکس اینجور خرافات رو باور نمیکنه.
فرنوش
۲۸
یکی از خصوصیات آدمها، که فورد هیچوقت از اون سر درنیاورده بود، عادت عجیبوغریب اونها بود به اینکه چیزهای پیشپاافتاده و بدیهیات مثل روز روشن رو دوباره و دوباره تکرار کنند. مثلاً «روزِ قشنگیه» یا «ماشالّا چه قد بلندی دارید» یا «ای خدا، قیافهتون چرا اینطوریه؟ مریض شدید خدایی نکرده؟» فورد برای توضیح این عادت آدمها یه تئوری درست کرده بود. پیش خودش به این نتیجه رسیده بود که اگه آدمها بدون توقف، زبون و لبهاشون رو تکون ندن این اندامها زنگ میزنند. البته بعد از چند ماه مشاهده و تفکر عمیقتر این تئوری رو گذاشته بود کنار و به این نظریه رسیده بود که اگه آدمها بدون توقف، زبون و لبهاشون رو تکون ندن مغزشون شروع میکنه به کار کردن. بعد از چند وقت فورد این تئوری رو هم ول کرد چون بهنظرش خیلی نیشدار و تلخ میاومد و به این نتیجه رسید که از آدمها خوشش میآد. اما هنوز هم بعضی وقتها حرصش میگرفت وقتی میدید که آدمها چهقدر از چیزهای مهم دنیا بیخبرند.
B-vafa
۲۵
اگر کسی بیشتر از چند دقیقه مستقیم به چشمهای او نگاه میکرد اشک تو چشمهای خودش جمع میشد.
erfan
۲۳
صدا آهسته و و لحن اون ناامیدانه بود
سَمَر
۲۲
«زندگی! یا باید ازش متنفر بود یا باید بهش محل نذاشت. فقط نمیشه دوستش داشت.»
سروش علینژاد
۲۱
گفت «آقای دنت.»
«بله؟»
«باید چندتا چیز بهتون بگم. میدونید به این بولدوزر چهقدر آسیب میرسه اگه از روی شما رد بشه؟»
«چهقدر؟»
«هیچی!»
سَمَر
۱۹
زاپود گفت «آره. اما فقط محض اطمینان و امنیت. باشه؟»
«امنیتِ کی؟ من یا شما؟»
B-vafa
۱۸
بزرگتر از آسمانخراشهای سربهفلککشیده و بیسروصداتر از صداخفهکنِ سلاحهای بیصدا.
LiLy !
۱۷
اگه آدمها یهبار هم که شده باهم مثلِ آدم رفتار کنند، دنیا خیلی باحال میشه.
آروین
۱۵
داموگران! سیارهی گرم. داموگران! سیارهی دورافتاده. داموگران! سیارهی کاملاً ناشناخته. داموگران! مقرِ مخفیِ پروژهی قلب طلا.
i_ihash
۱۴
من راضیترم که هر روز خوشبخت باشم تا اینکه حق با من باشه.
Mohammad
۱۳
فورد هیجانزده پرسید «اون سفینه؟ چهش شده؟ میدونی؟»
«از من متنفر بود چون باهاش حرف زدم.»
فورد گفت «باهاش حرف زدی؟ منظورت چیه؟»
«هیچی. حوصلهم خیلی سر رفته بود و بینهایت افسرده بودم. رفتم سراغش و خودم رو وصل کردم به سیستم کامپیوتریش. کلی و مفصل با کامپیوتر سفینه حرف زدم و نظرم رو دربارهی زمینوزمان بهش گفتم.»
فورد پرسید «بعد چی شد؟»
ماروین گفت «خودکشی کرد.»
سَمَر
۱۱
اگه همهٔ مردم میدونستن که انسانها از نظر ضریب هوشی در میان موجودات کرهٔ زمین رتبهٔ سوم رو دارند و نه اونجوری که بیشترین ناظران بیطرف میگن، رتبهٔ دوم، حرفهای تریلیان اهمیت بیشتری مییافت.
مینا
۱۱
گفت «معنای همهی این چیزها چیه؟ من که معنایی پیدا نکردم. من تموم زندگیم سواحل صخرهای ساختم. گهگاهی مد میشن و آدم یه جایزه میگیره. همین.»
جایزه رو تو دستش چرخوند و بیاعتنا پرتش کرد یه گوشهای، اما نه اونقدر بیاعتنا که روی چیز نرمی نیفته.
رها
۱۰
«واقعاً عجیبه. دقیقاً همون موقعی که آدم فکر میکنه زندگی از این بدتر نمیشه، یه اتفاقی میافته و آدم میبینه که خیلی بدتر از این هم هست.»
A.A
۱۰
تاریخ تکامل هر تمدن مهمی تو کهکشان از سه مرحلهی مشخص و مجزا میگذره: زنده موندن، دانش اندوختن و تکمیل کردن دانش.
مینا
۹
از مشکلهای بزرگ تریلیان در ارتباط با زاپود یکی هم این بود که نمیدونست که زاپود کِی خودش رو به خنگی میزنه تا از زیر زبون مردم اطلاعات بیرون بکشه، کِی خودش رو به خنگی میزنه چون نمیخواد فکر کنه و دلش میخواد فکر کردن رو به عهدهی دیگران بگذاره، کِی خودش رو به خنگیِ محض میزنه چون میخواد مردم نفهمند که نمیدونه اوضاع از چه قراره و کِی واقعاً و بهراستی خنگه.
i_ihash
۹
(کریکت بروکیانی یه بازی خیلی عجیبی بود که تو اون بازیگرها بدون هیچ دلیلی میزدند رو کلهی بقیهی آدمها و درمیرفتند.)
hazratsaadi
۸
When you walk through the storm / Hold your head up high / And don’t be afraid of the dark / At the end of the storm / There’s a golden sky / And the sweet, silver song of a lark / Walk on, through the wind / Walk on, through the rain / Though your dreams be tossed and blown / Walk on, walk on with hope in your heart / And you’ll never walk alone / You’ll never walk alone.
از توفان که میگذری / سرافراز بگذر / و از تاریکی نترس / که در پایان توفان / آسمانی طلایی در انتظار توست / و آوای شیرین و نقرهای چکاوکان / از بادها بگذر / از باران عبور کن / و اگر آرزوهایت همه بر باد رفتند / بگذر، بگذر و اگر امید را در قلبت زنده نگه داشتی / هیچوقت تنها نخواهی بود / هیچوقت تنها نخواهی بود.
حانیه :)
۸
۰
اونسر دنیا، توی یه بخشِ ملالآور و کشفنشدهی یکی از نواحی بیاهمیت و ازمدافتادهی بازوی غربی کهکشان، خورشید زرد و کوچکی میدرخشه که هیچکس براش تره هم خُرد نمیکنه. دور این خورشید و به فاصلهی نود و هشت میلیونمایلیِ اون، یه سیارهی کوچک و بیاهمیت میچرخه. ساکنان این سیارهی سبز و آبیرنگ، که جدشون به میمونها میرسه، اونقدر عقبموندهاند که فکر میکنند با اختراع ساعت دیجیتال فیل هوا کردند.
مشکل این سیاره اینه، یا بهتر بگیم این بود، که اغلب ساکنانش بیشتر وقتها ناراضی بودند و احساس خوشبختی نمیکردند. برای حل این مشکل طرحهای متفاوتی مطرح و اجرا شدند که بهترینشون طرح مبادله و دستبهدست شدن کاغذهای رنگی بود که چندتا عدد روشون چاپ شده بود. این راهحل هم صدالبته بیفایده و بیاثر بود چون اگه درست نگاه کنیم کاغذهای کوچکِ رنگارنگ هیچ مشکلی نداشتند. مشکل، مشکلِ خود ساکنان سیاره بود.