
بریدههایی از کتاب گیلهمرد
۴٫۱
(۱۳۳)
دکتر، «خواستگار» خیلی چیز زنندهایست. تصورش را بکنید، مردی را که نمیشناسید، وارد خانه میشود. حالا از تشریفات آمدن کسانش صحبت نمیکنم. مثل اینکه کنیزی را به بازار میآورند و میخواهند اندام او را عرضه کنند. از وقتی که شما را «خواستگار» من قلمداد کردند، هروقت شما را میدیدم، مثل این بود که دارید با چشمهایتان از روی لباس، اندام مرا لمس میکنید. مردی که ندیدهاید و نشناختهاید وارد خانه میشود، یک مرتبه خود را بزرگ و فرمانفرمای آدم تصور میکند.
Nafiseh R
کسی را به شوهری انتخاب کنید، که روح شما را درک کند؛ کسی که احتیاجات باطن شما را بفهمد.
Bookworm
میخواستیم به شما بگوییم: تصور نکنید، آنچه کردهاید فراموش شده. مردم صبر و حوصله دارند، اما فراموش نمیکنند.
🌸📚💖Shamim💖📚🌸
زنآقا و آقا نبی گرگ باران دیده بودند،
Marziyeh
آدم رخت چرک خودشو جلوی همسایههاش نمیشوره.
نسیم رحیمی
آیا زندگی به اندازه دردی که آدم میکشد، میارزد!
masum75
اگر به جای اینکه به پدر و برادرم رجوع کنید، اول از همه به خود من تقاضایتان را میگفتید، شاید من زن شما میشدم... اما وقتی اولینبار تقاضای شما را از زبان پدرم شنیدم، دیگر شما هم برای من «خواستگار» بودید... دکتر، «خواستگار» خیلی چیز زنندهایست. تصورش را بکنید، مردی را که نمیشناسید، وارد خانه میشود. حالا از تشریفات آمدن کسانش صحبت نمیکنم. مثل اینکه کنیزی را به بازار میآورند و میخواهند اندام او را عرضه کنند.
شایان
«شما به من فشاری نیاوردید ولی اگر به جای اینکه به پدر و برادرم رجوع کنید، اول از همه به خود من تقاضایتان را میگفتید، شاید من زن شما میشدم... اما وقتی اولینبار تقاضای شما را از زبان پدرم شنیدم، دیگر شما هم برای من «خواستگار» بودید... دکتر، «خواستگار» خیلی چیز زنندهایست. تصورش را بکنید، مردی را که نمیشناسید، وارد خانه میشود. حالا از تشریفات آمدن کسانش صحبت نمیکنم. مثل اینکه کنیزی را به بازار میآورند و میخواهند اندام او را عرضه کنند. از وقتی که شما را «خواستگار» من قلمداد کردند، هروقت شما را میدیدم، مثل این بود که دارید با چشمهایتان از روی لباس، اندام مرا لمس میکنید. مردی که ندیدهاید و نشناختهاید وارد خانه میشود، یک مرتبه خود را بزرگ و فرمانفرمای آدم تصور میکند. من مخصوصا لج میکردم. به شما بیاحترامی میکردم. چایی که برایتان میآوردم، عمدا در نعلبکی میریختم. تفالههای چایی را به لبه استکان میچسباندم...
Tna
شنیده بود که وقتی آدم میخواهد بمیرد، میتواند تمام گذشتهاش را مرور کند.
|قافیه باران|
چرا مردمو بیخودی میگیرید؟ چرا بیخودی میکشید؟
کتابها مرا صدا میزنند...
گاهی بعضیها وقتی نمیدانند چه جواب بدهند، میخندند که مرموز جلوه کنند.
Bookworm
دردی که آدم میکشد،
AS4438
آرامش خاطر او از روزی بود که متوجه شد عشق و دلبستگی او به دخترش معنی و هدفی در زندگی برایش فراهم ساخته
🌸📚💖Shamim💖📚🌸
آیا زندگی به اندازه دردی که آدم میکشد، میارزد!
فاطیماه♡
مردم صبر و حوصله دارند، اما فراموش نمیکنند
محسن ارشدی
کی لامذهبه؟ شماها که هزار مرتبه قرآن را مهر کردید و زیر قولتان زدید؟ نیامدید قسم نخوردید که دیگر همه امان دارند؟ چرا مردمو بیخودی میگیرید؟ چرا بیخودی میکشید؟ کی دزدی میکنه؟ جد اندر جد من در این ملک زندگی کردهاند، کدام یک از اربابها پنجاه سال پیش در گیلون بودهاند؟
شيرين
کی به من فرصت دادند؟ کی مرا گذاشتند بفهمم که این پسره هرزه است یا نیست. هنوز با او آشنا نشده، مرا دوره کردند. هر روز و هرشب به من کنایه میزدند. روزهای اول که او را شناختم و مرا به خانه رساند، اصلاً در فکر زندگی با او نبودم. منتها از بس نیشم زدند، راه پس نداشتم، و وقتی مادرم اطلاع حاصل کرد که با او به گردش میروم، دیگر چارهای نداشتم، در عینحال خوب میدانستم که دارم خود را توی چاله میاندازم.
fuzzy
در این مجلس کارهای مهم کشوری رتق و فتق میشد. دشواریهایی که ماهها طرفین دعوا سرآن باهم کلنجار رفته بودند، گاهی با یک نگاه، یک لبخند، یک چشمک، یک عشوه، یک نوازش یا فشار دست، حل میشد. اینجا از جنایاتی که یکی به ضرر دیگری مرتکب شده بود، میگذشتند و دنیا را فدای لذت زمان حال میکردند.
اینجا همه مست بودند، اما کسی عربده نمیکشید. اینها زندگی را سهلتر از آن میگرفتند که ما مردمان معمولی با چشمانداز نزدیک خود تصور میکنیم. اینجا نزاع نبود، اینجا یگانگی برقرار بود. همه از هم بودند، همه منافع یکدیگر را حفظ میکردند و سد شکستناپذیری در برابر دشمنان طبقه خود میکشیدند. غذای خوب، رنگ زیبا، موسیقی دلانگیز، نوشابه، مکنت، قدرت، عشق، چه فایده داشت که انسان به خود دردسر بدهد و در فکر غم دیگران باشد؟
مهسا
مردم صبر و حوصله دارند، اما فراموش نمیکنند.
Bookworm
میدانست که امشب زشتتر از همیشه است. نه برای خاطر درد شدیدی که عذابش میداد و داشت او را به مرگ نزدیک میکرد و از پا درمیآورد، بلکه برای اینکه امشب از وقاحت رفتار گذشتهاش آگاهی یافته بود.
فائزه قائمی
کسی را به شوهری انتخاب کنید، که روح شما را درک کند؛ کسی که احتیاجات باطن شما را بفهمد.
فائزه قائمی
از جنگل گویی زنی که درد میکشید، شیون میزند. گاهی درهم شکستن ریشه یک درخت کهن زمین را به لرزه درمیآورد.
فائزه قائمی
مردم صبر و حوصله دارند، اما فراموش نمیکنند.
کتابها مرا صدا میزنند...
گاهی بعضیها وقتی نمیدانند چه جواب بدهند، میخندند که مرموز جلوه کنند.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
من او را نمیخواستم و آن شب تن بیجان من با جان بیتن او نمیتوانستند به هم بپیوندند.
کاربر mim_ alf
از قرص روشن روی دیوار میترسید. میترسید که دستش را از روی صورتش بردارد، میترسید، نه برای اینکه نفرت داشت از اینکه صورتش را در آینه ببیند و از چشمهای ریز و دماغ کوفته و لبهای گرد و بیتناسب و چانه پخ و سالکی که نصف صورتش را برده بود، زشتی خودش را احساس کند، نه، این را میدانست و یقین هم داشت که پس از هفده هجده سال که به بدگلی خودش خو گرفته بود، پیری هم کار خودش را کرده است. وحشتش بیشتر از این بود که در آینه گذشته خودش را ببیند.
کاربر ۶۱۰۰۰۲۵
من او را نمیخواستم و آن شب تن بیجان من با جان بیتن او نمیتوانستند به هم بپیوندند.
فاطیماه♡
گویی در عمق جنگل زنی شیون میکشید، مثل اینکه میخواست دنیا را پر از ناله و فغان کند.
Afshinshahi
آرامش خاطر او از روزی بود که متوجه شد عشق و دلبستگی او به دخترش معنی و هدفی در زندگی برایش فراهم ساخته و وقتی برای اولینبار فهمید که فقط یک موجود در دنیا هست که از قیافه زشت او در عذاب نیست، برعکس، او را حتی دوست هم دارد
فائزه قائمی
زغالفروش چه مقامی میتوانست در زندگی پر زجر و متلاطم او داشته باشد؟ از این اشباح صدها در تاریکی گذشته او وجود داشت.
فائزه قائمی
حجم
۱۳۶٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۷۷
تعداد صفحهها
۲۰۴ صفحه
حجم
۱۳۶٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۷۷
تعداد صفحهها
۲۰۴ صفحه
قیمت:
۶۳,۰۰۰
۴۴,۱۰۰۳۰%
تومان