عجیب بود. سالهای سال تکوتنها زندگی کرده بودم و تصورم این بود که خیلی هم خوب از پَسَش برآمدهام. ولی حالا هیچچیِ آن زندگی یادم نمیآمد. بیست و چهار سال زندگی که نمیتوانست ظرفِ یک چشم بههم زدن دود بشود و به هوا برود. احساسم شبیهِ کسی بود که وسطِ گشتن پیِ چیزی، فهمیده یادش رفته دنبالِ چی بوده. داشتم دنبالِ چی میگشتم؟