
کتاب رویش خاموش گدازه ها
شعرهای امیلی دیکنسون
انتشارات:
انتشارات آگاه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Mohammad
۵۶
هیچ ناوی مانند کتاب
ما را به سرزمینهای دور نمیبرد
نه هیچ اسب بادپایی ـ
مانند صفحهیی شعر.
از این معبر ـ
فقیرترین کسان میتوانند بگذرند ـ
بیبازخواستی، باج راهی
چه قناعتکار است این ارابه:
حامل روح آدمی
Mohammad
۲۳
جنون، برترین عقل است
Mohammad
۲۲
تنها یک چیز بود که در صددِ حلّ و فصلش بود و آن، مرگ بود. مرگ وسواس فکریاش بود
YaSaMaN
۱۶
آه، گل سرخِ کوچک!
برای چیزی مثل تو ـ
مردن چه آسان است!
باران
۱۲
آب را با تشنگی میتوان آموخت ـ
خشکی را با اقیانوسهایی که از آن گذشتهایم ـ
سفر را با تیر کشیدنِ درد ـ
صلح را با مرورِ جنگها ـ
عشق را با آنچه در یاد مانده است ـ
باران
۹
هیچ ناوی مانند کتاب
ما را به سرزمینهای دور نمیبرد
نه هیچ اسب بادپایی ـ
مانند صفحهیی شعر.
از این معبر ـ
فقیرترین کسان میتوانند بگذرند ـ
بیبازخواستی، باج راهی
چه قناعتکار است این ارابه:
حامل روح آدمی ـ
باران
۸
از عشق هر کاری ساخته است ـ
YaSaMaN
۸
چقدر میتوان آمد ـ
چقدر میتوان رفت ـ
و با این همه جهان را تاب آورد!
کتیبه سپید
۸
«امید» چیزیست با پر و بال ـ
در نهان پر میزند ـ
و آن نغمهٔ بیکلام را سر میدهد ـ
هرگز خاموش نمیشود ــ مدام میخوانَد ـ
نوای شیرینش در بوران شنیده میشود ـ
توفان باید سخت باشد ـ
تا بتواند این پرندهٔ کوچک را بترساند ـ
که دلهای بسیاری را گرم کرده است ـ
نغمهاش را در برهوت سرما شنیدم ـ
در بیگانهترین دریا ـ
چیزی از پارههای من نخواست ـ
هرگز ــ حتا در قعر تنگدستی.
pejman
۴
اینکه «زندگی همین است»
حرفیست که من معنایش را هرگز ندانستم،
همانطور که بهشت چیزی خیالی بود
تا آن دم که به قلمرو تو رسیدم
User
۴
میدانم که پرنده از آن من است
گیرم پریده و رفته باشد ـ
از آن سوی دریا
نغمههای نو یاد میگیرد و
برایم میآورد.
YaSaMaN
۳
بارها فکر کردهام که آرامش فرارسیده است ـ
هنگامی که از آن دور بودهام ـ
همچون کشتی شکستگان که گمان میبرند خشکی را دیدهاند ـ
میان دریا ـ
دست از تلاش میکشند ـ
اما میفهمند ـ
چه بسیاراند ساحلهای خیالی ـ
یا بندری شاید
نومید همچون من ـ
YaSaMaN
۳
هیچ ناوی مانند کتاب
ما را به سرزمینهای دور نمیبرد
نه هیچ اسب بادپایی ـ
مانند صفحهیی شعر.
از این معبر ـ
فقیرترین کسان میتوانند بگذرند ـ
بیبازخواستی، باج راهی
چه قناعتکار است این ارابه:
حامل روح آدمی ـ
Zohreh Mahmoudi
۳
«ای نامهٔ خوشاقبال که به سویش میروی! به او بگو ـ
بگو از آنچه ننوشتم؛
pejman
۳
قلب کوچک مفلوک!
فراموشت کردهاند؟
به دل مگیر! به دل مگیر!
قلب کوچک مغرور!
تو را وانهادهاند؟
متانتت را حفظ کن! متانتت را حفظ کن!
قلب کوچک شکننده!
من تو را نمیشکنم
amirkarimifar
۳
گویی زندگیام ریشهکن شده و
در قابی جا گرفته باشد
و نتواند نفس بکشد
pejman
۲
پس از رنجی سنگین، احساسی خشک دست میدهد
Mostafa F
۲
هیچ ناوی مانند کتاب
ما را به سرزمینهای دور نمیبرد
نه هیچ اسب بادپایی ـ
مانند صفحهیی شعر.
از این معبر ـ
فقیرترین کسان میتوانند بگذرند ـ
بیبازخواستی، باج راهی
چه قناعتکار است این ارابه:
حامل روح آدمی ـ
Mostafa F
۲
خوشا در گور بودن ـ
از خشم طبیعت در امان ماندن ـ
از تیر بلا.
مرضیه (مهسا)
۲
Because I could not stop for Death
He kindly stopped for me
someone
۲
ای قلب!
ما او را فراموش میکنیم
تو و من ــ امشب!
تو گرمایی را که او بخشید فراموش کن ـ
من آن روشنایی را!
کارت که تمام شد، بیا به من بگو!
تا دوباره بتوانم دست به کار شوم
عجله کن!
وگرنه تا بیایی تکان بخوری
میترسم او را به یاد آورم!
Zohreh Mahmoudi
۱
پس از رنجی سنگین، احساسی خشک دست میدهد
Zohreh Mahmoudi
۱
پاها بیاراده پرسه میزنند ـ
روی زمین، در هوا
در کورهراهی جنگلی
بیترسی از مسیر
با گونهیی خرسندی بلورین ــ مانند سنگ
این لحظهٔ پیش رفتن است ـ
Zohreh Mahmoudi
۱
چیزی نمیتوان از آن آموخت ـ
این یأسی بیچون و چراست ـ
دردی شکوهمند ـ
که آسمان برایمان فرستاده است ـ
masoom
۱
تمام حقیقت را بگو، اما سخن را بگردان ـ
رازِ توفیق در کنایههاست
شکوهِ شگفتانگیز حقیقت
برای شادی بیثبات ما زیادی درخشنده است
همچون تندری بر خاطر آسودهٔ کودکان
حقیقت باید در بیانی آرام ـ
نرم نرمک سر بزند
وگرنه همه را کور میکند ـ
Mostafa F
۱
شهرت ــ زنبور است.
وزوزی دارد
نیشی
ــ آه ـ
پر و بالی نیز
مرضیه (مهسا)
۱
بارها فکر کردهام که آرامش فرارسیده است ـ
هنگامی که از آن دور بودهام ـ
همچون کشتی شکستگان که گمان میبرند خشکی را دیدهاند ـ
میان دریا ـ
دست از تلاش میکشند ـ
اما میفهمند ـ
چه بسیاراند ساحلهای خیالی ـ
یا بندری شاید
نومید همچون من ـ
User
۱
تمام حقیقت را بگو، اما سخن را بگردان ـ
رازِ توفیق در کنایههاست
شکوهِ شگفتانگیز حقیقت
برای شادی بیثبات ما زیادی درخشنده است
همچون تندری بر خاطر آسودهٔ کودکان
حقیقت باید در بیانی آرام ـ
نرم نرمک سر بزند
وگرنه همه را کور میکند ـ
someone
۱
«امید» چیزیست با پر و بال ـ
در نهان پر میزند ـ
و آن نغمهٔ بیکلام را سر میدهد ـ
هرگز خاموش نمیشود ــ مدام میخوانَد ـ
نوای شیرینش در بوران شنیده میشود ـ
توفان باید سخت باشد ـ
تا بتواند این پرندهٔ کوچک را بترساند ـ
که دلهای بسیاری را گرم کرده است ـ
نغمهاش را در برهوت سرما شنیدم ـ
در بیگانهترین دریا ـ
چیزی از پارههای من نخواست ـ
هرگز ــ حتا در قعر تنگدستی.
someone
۱
تمام آسمان ناقوسی بود
و هستی، فقط یک گوش ـ
من و سکوت آنجا غریب بودیم ـ
درهم شکسته ـ
وامانده ـ
