جملات زیبای کتاب بودن آسان نیست | طاقچه
تصویر جلد کتاب بودن آسان نیستsubscriptionAvailable

کتاب بودن آسان نیست

نوع کتاب
۲.۶ امتیاز(از ۵ رأی)
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
min
۱۸
چرا ما سادگی را فقط آن‌گاه می‌فهمیم که دل شکسته است و ما ناگهان خودمان‌ایم، تنها و بی‌سرنوشت.
AmirHossein
۵
برای بودن... ناگزیر به زیستنی، اما تو نخواهی بود، چرا که زنده نیستی، و تو زنده نیستی، چرا که عشق نمی‌ورزی زیرا عشق نمی‌ورزی حتا به خودت، همسایه‌ات به‌کنار...
AmirHossein
۴
زیستن وحشتناک است چرا که باید سَر کُنی با واقعیت هراسناک این سال‌ها.
negar
۳
باران گرفته است. سرخی محو می‌شود از کوکب قاتل دست‌هایش را در چاه می‌شوید.
negar
۲
لبخندهای زیادی هست. اما من به سخت‌ترین می‌اندیشم ساده‌ترین لبخند.
negar
۲
هملت گفت: «تنها آن‌گاه که با مرگ پیمان صلح بندید، خواهید فهمید که همه‌چیز زیرِ این خورشید واقعاً تازه‌ست...
Maryam
۲
چه زندگی‌ای داشته‌ای؟ شناخته را به خاطر ناشناخته ترک کردی و سرنوشتت؟ فقط یک‌بار به روی تو خندید و تو آن‌جا نبودی.
negar
۱
چرا ما سادگی را فقط آن‌گاه می‌فهمیم که دل شکسته است و ما ناگهان خودمان‌ایم، تنها و بی‌سرنوشت.
مهرنوش
۱
چرا ما سادگی را فقط آن‌گاه می‌فهمیم که دل شکسته است ‫و ما ناگهان خودمان‌ایم، تنها و بی‌سرنوشت.
مهرنوش
۱
ناپایداریِ هر چیزِ مقدسی چنان ترسناک بود ‫که بسیاری از ما چه‌بسا شادمانه ایمان می‌آوردیم ‫به جاودانگی جسم.
مهرنوش
۱
سال‌ها پیش بیرونش کردی از خودت، ‫آن‌جا را بستی، کوشیدی همه را فراموش کنی. ‫می‌دانستی در موسیقی نیست، پس آواز خواندی ‫می‌دانستی در سکوت نیست، پس دم فرو بستی ‫می‌دانستی در انزوا نیست، پس تنها ماندی. ‫اما چه اتفاقی امروز می‌توانست بیفتد ‫که بترساندت مثل کسی که ناگهان شباهنگام ‫پرتو نوری را می‌بیند زیر در اتاق مجاور ‫که سال‌هاست کسی آن‌جا زندگی نمی‌کند؟
مهرنوش
۱
‫کودکی، گوش خوابانده بر ریل ‫منتظر شنیدن صدای قطار. ‫غرق در موسیقی فراگیر ‫پروایش نیست ‫که قطار آیا می‌آید یا می‌رود... ‫تو اما همیشه چشم‌به‌راه کسی بودی، ‫همیشه از کسی جدا شدن، ‫تا این‌که خودت را یافتی و دیگر هیچ‌جا نیستی.
مهرنوش
۱
با من بمان، ترکم نکن ‫زندگی‌ام آن‌چنان تهی‌ست ‫که فقط تو می‌توانی سربلند، فروتن ‫بازم داری از پرسیدن پرسش‌هایی بیشتر. ‫با من بمان، ترکم نکن ‫به طاق شدنِ طاقتم رحم کن ‫که خط‌خطی شده در زندان...
مهرنوش
۱
خشمت را نمی‌شناسی، خشمت دیری نمی‌پاید ــ ‫و کجا می‌خواهی بروی، چه احساسی خواهی داشت ‫وقتی خشمت می‌خوابد؟
مهرنوش
۱
جان‌به‌سر شدم از پستی‌ات و اگر خودم را نکشته‌ام ‫از آن‌روست که زندگی‌ام از آن خودم نیست.
مهرنوش
۱
و من جان‌به‌سر شدم از وقاحتت ‫که به‌زور رخنه می‌کند در هر آن‌چه می‌خواهد به تصرف درآورد، ‫اما نمی‌داند چگونه در آغوش گیرد.
مهرنوش
۱
نه این‌که نمی‌خواهم زندگی کنم، ‫ولی زندگی چنان دروغ‌گویی‌ست ‫که حتا اگر حق با من باشد ‫به‌ناگزیر باید حقیقت را در مرگ بجویم ‫و این کاری است که دارم می‌کنم.
مهرنوش
۱
لذتِ جنسی کورکورانهٔ وجودِ بشری به این معناست ‫فقط رابطه داشتن بدونِ (با) کسی... و هنوز ‫بنیادِ جنابِ عشق در گناه است. ‫به دلهره افتادنِ بدن گوشزدت می‌کند ‫تقبیح و شماتت روح را... ‫حتا در پیشگاهِ زناشویی آسوده نیستیم ‫چرا که نمی‌دانیم مرزِ هر کدام‌شان کجاست، ‫حال آن‌که در کار خود وامانده‌ایم...
مهرنوش
۱
‫زیستن وحشتناک است چرا که باید سَر کُنی ‫با واقعیت هراسناک این سال‌ها. ‫فقط با فکر خودکشی است که می‌تواند از دری بیرون برود ‫که روی دیوار صرفاً نقاشی شده است. ‫ابداً نشانه‌ای نیست که موعود خواهد آمد. ‫در من از قلبِ شعر، خون جاری است.
کاربر ۱۳۱۷۶۶۷
۰
چرا ما سادگی را فقط آن‌گاه می‌فهمیم که دل شکسته است و ما ناگهان خودمان‌ایم، تنها و بی‌سرنوشت.
نورا
۰
کار مثل زمین زمستان‌زده بود برای گورکن.