
بریدههایی از کتاب بودن آسان نیست
۲٫۶
(۵)
چرا ما سادگی را فقط آنگاه میفهمیم که دل شکسته است
و ما ناگهان خودمانایم، تنها و بیسرنوشت.
min
برای بودن... ناگزیر به زیستنی،
اما تو نخواهی بود، چرا که زنده نیستی،
و تو زنده نیستی، چرا که عشق نمیورزی
زیرا عشق نمیورزی حتا به خودت، همسایهات بهکنار...
AmirHossein
زیستن وحشتناک است چرا که باید سَر کُنی
با واقعیت هراسناک این سالها.
AmirHossein
باران گرفته است.
سرخی محو میشود از کوکب
قاتل دستهایش را در چاه میشوید.
negar
هملت گفت: «تنها آنگاه که با مرگ پیمان صلح بندید،
خواهید فهمید که همهچیز زیرِ این خورشید واقعاً تازهست...
negar
چرا ما سادگی را فقط آنگاه میفهمیم که دل شکسته است
و ما ناگهان خودمانایم، تنها و بیسرنوشت.
negar
لبخندهای زیادی هست.
اما من به سختترین میاندیشم
سادهترین لبخند.
negar
چرا ما سادگی را فقط آنگاه میفهمیم که دل شکسته است
و ما ناگهان خودمانایم، تنها و بیسرنوشت.
مهرنوش
ناپایداریِ هر چیزِ مقدسی چنان ترسناک بود
که بسیاری از ما چهبسا شادمانه ایمان میآوردیم
به جاودانگی جسم.
مهرنوش
سالها پیش بیرونش کردی از خودت،
آنجا را بستی، کوشیدی همه را فراموش کنی.
میدانستی در موسیقی نیست، پس آواز خواندی
میدانستی در سکوت نیست، پس دم فرو بستی
میدانستی در انزوا نیست، پس تنها ماندی.
اما چه اتفاقی امروز میتوانست بیفتد
که بترساندت مثل کسی که ناگهان شباهنگام
پرتو نوری را میبیند زیر در اتاق مجاور
که سالهاست کسی آنجا زندگی نمیکند؟
مهرنوش
کودکی، گوش خوابانده بر ریل
منتظر شنیدن صدای قطار.
غرق در موسیقی فراگیر
پروایش نیست
که قطار آیا میآید یا میرود...
تو اما همیشه چشمبهراه کسی بودی،
همیشه از کسی جدا شدن،
تا اینکه خودت را یافتی و دیگر هیچجا نیستی.
مهرنوش
با من بمان، ترکم نکن
زندگیام آنچنان تهیست
که فقط تو میتوانی سربلند، فروتن
بازم داری از پرسیدن پرسشهایی بیشتر.
با من بمان، ترکم نکن
به طاق شدنِ طاقتم رحم کن
که خطخطی شده در زندان...
مهرنوش
خشمت را نمیشناسی، خشمت دیری نمیپاید ــ
و کجا میخواهی بروی، چه احساسی خواهی داشت
وقتی خشمت میخوابد؟
مهرنوش
جانبهسر شدم از پستیات و اگر خودم را نکشتهام
از آنروست که زندگیام از آن خودم نیست.
مهرنوش
و من جانبهسر شدم از وقاحتت
که بهزور رخنه میکند در هر آنچه میخواهد به تصرف درآورد،
اما نمیداند چگونه در آغوش گیرد.
مهرنوش
نه اینکه نمیخواهم زندگی کنم،
ولی زندگی چنان دروغگوییست
که حتا اگر حق با من باشد
بهناگزیر باید حقیقت را در مرگ بجویم
و این کاری است که دارم میکنم.
مهرنوش
لذتِ جنسی کورکورانهٔ وجودِ بشری به این معناست
فقط رابطه داشتن بدونِ (با) کسی... و هنوز
بنیادِ جنابِ عشق در گناه است.
به دلهره افتادنِ بدن گوشزدت میکند
تقبیح و شماتت روح را...
حتا در پیشگاهِ زناشویی آسوده نیستیم
چرا که نمیدانیم مرزِ هر کدامشان کجاست،
حال آنکه در کار خود واماندهایم...
مهرنوش
زیستن وحشتناک است چرا که باید سَر کُنی
با واقعیت هراسناک این سالها.
فقط با فکر خودکشی است که میتواند از دری بیرون برود
که روی دیوار صرفاً نقاشی شده است.
ابداً نشانهای نیست که موعود خواهد آمد.
در من از قلبِ شعر، خون جاری است.
مهرنوش
چرا ما سادگی را فقط آنگاه میفهمیم که دل شکسته است
و ما ناگهان خودمانایم، تنها و بیسرنوشت.
کاربر ۱۳۱۷۶۶۷
کار مثل زمین زمستانزده بود برای گورکن.
نورا
حجم
۹۱٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۴۴ صفحه
حجم
۹۱٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۴۴ صفحه
قیمت:
۹۱,۰۰۰
تومان