سالها پیش بیرونش کردی از خودت،
آنجا را بستی، کوشیدی همه را فراموش کنی.
میدانستی در موسیقی نیست، پس آواز خواندی
میدانستی در سکوت نیست، پس دم فرو بستی
میدانستی در انزوا نیست، پس تنها ماندی.
اما چه اتفاقی امروز میتوانست بیفتد
که بترساندت مثل کسی که ناگهان شباهنگام
پرتو نوری را میبیند زیر در اتاق مجاور
که سالهاست کسی آنجا زندگی نمیکند؟