
Bluenight
۲۱
شماها نمیدانید چه شیرین است، وقتی آدم میتواند گذشت داشته باشد، فداکاری کند، برای فکری، آرزویی، برای ایمان و عقیده، برای هرچه شایسته از دست دادن زندگی است. این زندگی پر ملالت و یکنواخت من چه ارزشی داشت. آماده برای مرگ بودن زندگی را شیرین میکند.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۱۹
زیبایی زندگی در همین ندانستگی است، در همین امید که فردا بهتر خواهد شد، دنیا آرامتر، زیباتر خواهد شد.
Monaaa♡
۱۱
زنها همه خود را میفروشند، بعضی در مقابل یک پول جزیی برای ساعت و روز، بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تأمین زندگی.
Masoud Amini
۹
پدر خدای خانه است.
Mahdieh
۸
این مصیبت را کسی نتوانسته است تصور کند که ممکن است اشخاصی باشند که نتوانند اصلاً دوست داشته باشند.
مهرنوش آیرم
۸
من خوب میدانم که تو همیشه مرا دوست نخواهی داشت. موجی است میآید و بعد میرود. موج میرود اما آب سر جای خود هست
Monaaa♡
۷
زیبایی زندگی در همین ندانستگی است، در همین امید که فردا بهتر خواهد شد، دنیا آرامتر، زیباتر خواهد شد.
hoseini.pr
۶
من هم ترا دوست میدارم، من آن قدر ترا دوست دارم، که نمیتوانم ترا بخرم. بهتر این است که همین وهم برای ما بماند. این وهم بد نیست، به آدم دلداری میدهد، به آدم جرأت و امیدواری میدهد.
کتابها مرا صدا میزنند...
۶
«بعضیها هیچ وقت نمیفهمند»
آیدا
۵
آنهایی که در دنیا زیاد زجر کشیدهاند، ماسکی روی صورتشان زدهاند، آنهایی که زیاد گریه و به همان اندازه زیاد ناله میکنند، اصلاً نمیدانند درد چیست.
090909
۳
. پدر خدای خانه است. درست انعکاس مذهب در خانواده و یا برعکس
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۳
مردی که هیچ جامه ندارد به اتفاق بهتر ز جامهای که درو هیچ مرد نیست
صَبا
۳
آنهایی که در دنیا زیاد زجر کشیدهاند، ماسکی روی صورتشان زدهاند، آنهایی که زیاد گریه و به همان اندازه زیاد ناله میکنند، اصلاً نمیدانند درد چیست.
کتابها مرا صدا میزنند...
۳
من محکوم به مرگی را میشناسم که در موقع مردن «زنده باد ایران» بر زبان داشت.
کاربر ۳۷۷۹۸۰۷
۲
ایشان یک روز شرح مفصلی راجع به ریشه لغت پالتو برای اینجانب صحبت فرمودند. کلمه پالتو از Paletot فرانسه اقتباس شده و این همان لغت Paltrok هلندی است، و آن در قدیم لباسی بوده که روی لباسهای دیگر تنشان میکردند و این لباس ممکن است شبیه به توگای رومی و یا تونیک کشیشها بوده باشد و با ردا و عبای مسلمین و خرقه دراویش و متصوفین و لباده اهل دین و جبه اعیان و مقربین سلاطین و چادر مخدرات و خوانین در یک حکم است.
arghavan
۲
من محکوم به مرگی را دیدهام که شب پیش از اجرای فرمان مرد. من محکوم به مرگی را میشناسم که قبل از تیرباران شدن صورتش را تراشید، لباسهای قشنگ تنش کرد، از دوستانش خداحافظی کرد و مردانه رو به مرگ رفت
آرمین سراوانی
۲
تو را دوست خواهم داشت و با دوستی تو زندگی خواهم کرد
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
هیچ میفهمی که من چه میکشم؟ هیچ میدانی که من چگونه میسوزم؟ من در بحبوحه جوانی باید بمیرم. برای چه؟ فقط برای آنکه از دیگران بهترم. فقط برای آنکه من بیشتر چیز میبینم و میفهمم. از آنچه دیگران لذت میبرند، من زجر میکشم...
کتابها مرا صدا میزنند...
۲
من محکوم بودم به اینکه نتوانم دوست داشته باشم.
مهرنوش آیرم
۱
ای کاش میتوانستم عین کلمات او را اینجا تکرار کنم، شاید همان تأثیری که در من کرده است و یا اقلاً سایهای از آن اینجا بیفتد، تا معلوم شود که زندگی، مصائب زندگی، دردها، چطور آدم را شاعر و هنرمند میکنند.
NeginJr
۱
دقت و مواظبت او، وقار و بزرگمنشی او، وقاری را که از آباء و اجداد به ارث برده بود، وقار شترمآبی او با زندگانی مشوش پریشان من، با دل چرکین من به هیچ وجه جور نمیآمد.
کاربر ۳۷۷۹۸۰۷
۱
آقای نواپور جوان منورالفکری بودند و اعتقاد داشتند که باید چون سعدی قسمتی از عمر را به مطالعه و قسمتی را به مسافرت و قسمتی را به سخنسرایی گذراند، منتها ایشان به هیچ وجه مایل نبودند که سطح فکری خود را تا به حد آن دوره سعدی تنزل دهند و میفرمودند:
«میان عصر حاضر که در آن خدای الکتریک بر همه جا فرمانفرمایی میکند و به وسیله رادیاسیون الکتریک ازدور میلیونها گاو ماده را بدون اینکه قبلاً و بعدا و یا در همان حال با گاوهای نر جمع بشوند، میتوان آبستن کرد، به طوری که حتی نر و ماده بودن گوسالهها در اختیار ما باشد، با دوره سعدی تفاوت از زمین تا آسمان است»
Bluenight
۱
ساززن تازه خودش را فراموش کرده بود، تازه فراموش کرده بود که فردا هم زنده است، تازه فراموش کرده بود آنهایی را که هیچ وقت به فکر او نیستند.
Bluenight
۱
اما او که نمیدید، او که نمیشنید، او در این لحظه این زندگی را از دست داده بود.
arghavan
۱
من خوب میدانم که تو همیشه مرا دوست نخواهی داشت. موجی است میآید و بعد میرود. موج میرود اما آب سر جای خود هست، تو مرا فراموش میکنی. این طور نیست؟ اما من فراموش نمیکنم. من به آرزوی خودم رسیدهام. زندگانی من به هدر نرفته است. تا به حال به عشق این وهم زندگانی میکردم. از این به بعد هم به یاد این روزها زندگی خواهم کرد
arghavan
۱
یک دیو منحوس مندرس مهیب، پول، جامعه، محیط او را مجبور میکرد که برود خودش را بفروشد، برای یک عمر بفروشد، برای این که بتواند فقط زندگانی کند، زنها همه خود را میفروشند، بعضی در مقابل یک پول جزیی برای ساعت و روز، بعضی دیگر برای یک عمر در مقابل تأمین زندگی.
arghavan
۱
«آیا میشود که مهر و محبت هم در دنیا اسباب دردسر آدم باشد؟
صَبا
۱
ایشان به کلی مخالف تمدن سامی و عربی و آثار آن دوره بوده و معتقدند که مملکت ایران که مهد نژاد آریایی است باید خود را از لوث تمدن عرب خلاص کرده و خوی نیاکان و پیشینیان را پیشه گیرد.
کاربر ۲۸۷۲۹۴۸
۱
او مردم را لایق نمیدانست که با آنها حرفهای جدی بزند.
کتابها مرا صدا میزنند...
۱
از استخوانهای برجسته گونههایش پیدا بود که مرگ قربانی تازهای پیدا کرده بود.