
farez
۵۶
«بالاخره فهمیدم که همهٔ ما زندونی ذهن خودمون هستیم.»
کتابها مرا صدا میزنند...
۴۲
آدمها به آن اندازهای که مهربان هستند احمق نیستند
Nilch
۳۹
هر چه بیشتر اینطرف و آنطرف میرفتم بیشتر میفهمیدم جز خانوادهای که پشت سر گذاشته بودم برای کس دیگری مهم نیستم.
eli
۲۶
زمان استراحتم دوروبرشان میپلکیدم تا با شنیدن داستان خلافکاریهایشان ایدهای چیزی به ذهنم برسد. مثلاً فکر کنم «بالاخره فهمیدم که همهٔ ما زندونی ذهن خودمون هستیم.» یا «بالاخره فهمیدم که آزادی بزرگترین هدیهایه که به انسان ارزونی شده.» دوست داشتم این آدمها را مثل فندق بشکنم و مغزشان را غربال کنم و درسهایی استخراج کنم حاصل یک عمر پشیمانی. متأسفانه از آنجایی که بیشتر عمرشان را پشت میلههای زندان سپری کرده بودند، زنان و مردان همکارم هیچچیز جز از زیر کار دررفتن یاد نگرفته بودند.
Fatima
۱۹
باید این کارها را میکردم چون هیچچیز بدتر از اضطراب ناشی از انجام ندادنشان وجود نداشت.
Mel
۱۶
بهای شهرت، از دست دادن حریم خصوصی است.
Lucifer
۱۵
«بالاخره فهمیدم که همهٔ ما زندونی ذهن خودمون هستیم.»
eli
۱۳
«بالاخره فهمیدم که...» چه چیزی را فهمیدم؟ من بهزور چیزی میفهمیدم. بعضی وقتها میفهمیدم که یک لیوان شکستهام یا در ماشین زیادی شوینده ریختهام، ولی مسائلِ مهمتر از من میگریختند.
سارا
۱۱
دوست داشتم سرشان را بکوبم به دیوار و بگویم «لامصّبا اینقدر احمقبازی درنیارین و یهکم بهتر شین!» بعد کبودیهای روی بدنشان را میدیدم و متوجه میشدم یک نفر قبلاً روش مرا امتحان کرده.
m86
۱۱
پدرم همیشه میگفت «دانشگاه بهترین چیزیه که ممکنه تو زندگیت اتفاق بیفته.» راست میگفت، چون آنجا بود که مواد و الکل و سیگار را کشف کردم. از جنبهٔ علمیاش آگاهی ندارم ولی به محض اینکه سیگاری شدم عادتهای عصبیام کمکم ناپدید شدند. شاید اتفاقی بود و شاید هم تیکهایم در برابر دشمنی که علیرغم مضراتش برای سلامتی از نظر اجتماعی مقبولتر از جیغ کشیدن از ته حلق بود عقبنشینی کردند. اگر سیگار نمیکشیدم شاید باید داروهایی مصرف میکردم که همان اندازه برایم خرج داشت ولی مرا از این تجهیزات محروم میکرد: فندکهایی که میتوانستم دمبهساعت بازوبستهشان کنم، زیرسیگاریهایی که بهانهای مشروع برای بلند شدن از روی صندلی دستم میدادند و سیگارهایی که باعث میشدند دست و دهانم بیکار نمانند.
Lucifer
۵
ناله میکردند، زوزه میکشیدند و دادوفریاد راه میانداختند. در نشئگی داروها چرند میبافتند و هوهو میکردند و آب دهان میریختند.
سارا
۵
عقیدهٔ پدرم این بود که هیچچیز به اندازهٔ کارِ بعد از مدرسه شخصیت آدم را نمیسازد. خودش با سورتمه روزنامه میفروخته و خواروبار تحویل مردم میداده، حالا ببین عجب آدم موفقی شده!
کاربر ۲۰۶۳۳۱۰
۵
عنایش این بود که روی مبل خوابش برده. همینجور خروپف میکرد تا زمانی که یکی میزد یک کانال دیگر. فریاد میکشید «چیکار میکنی؟ داشتم نگاه میکردم.»
Mitir
۴
باید عکسهایشان را برعکس میگرفتیم تا لبخندی بر لبانشان ببینیم.
سیلوئِت
۳
خانم چستنات، عجب زن عجیبوغریبی است. چرا دوست دارد بیاید اینجا و کلید برق اتاق من را لیس بزند وقتی خودش یکی دارد؟ شاید مست بوده
سیلوئِت
۳
چهطور خودش میتوانست بیست و چهارساعته از ترس از دست دادن یکقران دوزارش لبش را بجود و کسی هم مجازاتش نکند؟ مادرم سیگار میکشید و خانم چستنات هم مچ دستش را روزی بیست سیبار ماساژ میداد ــ فقط من نباید دماغم را بچسبانم به شیشهٔ ماشین؟
sam b
۳
وقتی به کلاس نهم میرسی و هنوز چشمت به یک پانتومیم نیفتاده تازه میفهمی در یک دهکوره زندگی میکنی
sam b
۳
متنفر بودم از اینکه آرزوهای زندگیام در حد سرماخوردگی پایین بیاید
sam b
۳
هر کسی فکر کند میتواند کار سیمکشی را به من بسپارد یک الاغ تمامعیار است و این مرد واقعاً بود.
sam b
۳
مردی در حیاط ایستاده بود که پیشبند داشت و داشت کباب درست میکرد. بوق زدم و دست تکان دادم، انتظار داشتم چنگالش را بیندازد و پا بگذارد به فرار، واکنشی که قاعدتاً باید نسبت به دیدن یک شامپانزه پشت فرمان نشان میداد.
Arno
۳
چیزی که بیشتر از همه از آن نفرت داشتم ذهنم بود. شاید میشد با فشار یک دکمه خاموشش کرد ولی این دکمهٔ لعنتی را پیدا نمیکردم.
sadaf
۲
بقیهٔ هیچهایکرها به من گفته بودند که همیشه یک چیز کوچک همراهشان دارند، یک چاقو یا اسپری گاز اشکآور، ولی همیشه بهشان میخندیدم و میگفتم بهترین سلاح ذهن انسان است.
Nilch
۲
همیشه بهشان میخندیدم و میگفتم بهترین سلاح ذهن انسان است. احمق.
Nilch
۲
همیشه از بقیه انتظار داشتم که به من اعتماد کنند ولی دیگر به کسی اعتماد نداشتم.
سیلوئِت
۲
مهمترین ویژگی من توانم است در شنیدن تعریفوتمجید دیگران.
eli
۲
از آدم عذرخواهی کردن هم حدی دارد، بالاخره خسته میشوی. قبل از اینکه پانسمان را بردارند علاقهام را از دست دادم
Mitir
۲
شادی حقیقی جایی است که اصلاً انتظارش را نداریم. شاید به شکل یک نسیم خودش را آشکار کند، شاید هم به شکل یک مشت بادامزمینی، ولی وقتی سر برسد آن را با خِرد عامیانهٔ خودمان درک خواهیم کرد.
sam b
۲
طبق نظر پدر و مادرم خیلی با فقر فاصله داشتیم، فقط آنقدر دور نبودیم که من بتوانم به خواستههایم نزدیک شوم.
sam b
۲
بهجای اینکه مرتبهٔ اجتماعیاش را بالا ببرد تصمیم گرفته بود هی بچه تف کند، یکی از یکی کثیفتر.
sam b
۲
احتمالاً محبتش، درست مثل دستپختش، عاری از هر چیزی بوده که به دید هر کسی طبیعی میآید.
