مصدق را خیابانها به قدرت رسانده بود؛ ماندنش در منصبِ نخستوزیری هم به لطفِ همان خیابانها بود. هربار مخالفان، چه در مجلس و چه در دربار، روی دستش بلند میشدند، صاف دستبهدامانِ مردم میشد و تکیهاش به تظاهراتِ مردمی بود تا بتواند رقبایش را «تحتِتأثیر» قرار بدهد. رییسِ شاهدوستِ مجلس از خشم فریاد سَر میداد که «این آدم نخستوزیر است یا رهبرِ توده؟ آخر چهجور سیاستمداری هربار که بناست مسئلهای سیاسی حلوفصل شود، میگوید من با مردم حرف خواهم زد. این آدم همیشه بهنظرِ من غیرقابلِاطمینان میآمد، اما حتا در بدترین کابوسهایم هم هیچ فکرش را نمیکردم پیرمردی هفتادساله بتواند هوچیگری و عوامفریبی کند، یک آدمِ تحریککنندهٔ اراذل که در محاصره کردنِ ساختمانِ مجلس به دستِ تعدادی قلچماق، یک لحظه هم تردید نمیکند.»