
٪۵۰
کتاب لذتی که حرفش بود
پدیدآورندگان:
پیمان هوشمندزادهانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
آلوین (هاجیك) ツ
۱۳
آن آقا که نویسنده باشد، توی آن حالت، خیلی که هنر کند نقش یک نویسنده را بازی میکند. آن هم نقش کلیشهای یک نویسنده، نقشی که از رسانهها یاد گرفته. به افقهای دور نگاه میکند و دستش را جوری به پیشانی میزند که انگار در حال حل کردن کل معمای هستیست. و این غیرطبیعیترین حالتِ ممکن است.
salwa
۱۳
ما با خیال زندهایم. به همین دلخوشکُنکهای ساده، به همین گریزهای کوچک خوشبختی. واقعیت همان خط صاف تکراری همیشگیست که فقط راه برگشت ندارد و با همین برگ برنده یک عمر مشغولمان میکند. اما خیال، پرواز است. ما با خیال جهان را وسیع میکنیم. جهان را قابل تحمل میکنیم
kian
۹
جنس لحظه در فیلم و عکس متفاوت است. لحظه در فیلم گذراست و نزدیک به زندگی و در عکس ایستا و نزدیک به مرگ
مینا
۸
یکی از نکاتی که همیشه در عکسهای یادگاری و خانوادگی دیده میشود مستقیم بودن عکس است. در واقع هیچ واسطهای بین دوربین و موضوع وجود ندارد. دوربین دقیقن روبهروی ما قرار میگیرد و ما هم مستقیم به دوربین نگاه میکنیم. و حاصلش عکسی میشود که همه مستقیم به بینندهٔ آیندهٔ عکس نگاه میکنند.
farnaz Puresmaili
۴
جنس لحظه در فیلم و عکس متفاوت است. لحظه در فیلم گذراست و نزدیک به زندگی و در عکس ایستا و نزدیک به مرگ.
farnaz Puresmaili
۴
عکس درست مثل آدمهای ساکت میماند؛ رفتار دارد، حرکت دارد، فعال و یا منفعل است. خوب یا بد اما در نهایت برای خودش شخصیتی دستوپا میکند. شخصیتی که سکوت بخش جدانشدنی اوست
kian
۴
فیلمبرداری و عکاسی از مراسم خاکسپاری؛ که این یکی را اصلن نمیفهمم. نمیفهمم چرا کسی باید پول خرج کند تا لحظاتی را که همه سعی میکنیم دیگر به یاد نیاوریم ثبت شود. واقعن درک نمیکنم چرا باید کسی خودش را در چنین موقعیتی قرار دهد که بنشیند عکس یا فیلم تدفین مادرش را ببیند.
کاربر ۶۴۷۷۶۷۷
۴
انسان واقعن موجود عجیبیست، یکی در عالم فراموشی چیزهایی را حفظ میکند و یکی در عالم هوشیاری تمنای فراموشی.
kian
۳
فهمیدن بخش مهمی از لذت است. عکس اگر مسئلهای طرح میکند باید که محسوس باشد، بیننده باید آن را بفهمد حتا اگر نتواند آن را به کلام بیاورد. در غیر این صورت لذتی در کار نخواهد بود. پیدا کردن اتصالهای عکس با حوزههای دیگر، عکس به فلسفه، عکس به روانشناسی، عکس به فرهنگ، اجتماع، دین؛ کشف این اتصالها دیدن عکس را لذتبخش میکند
Fatma
۳
باید کر باشیم تا بتوانیم آوای اجسام، آوای خطوط و آوای نور را بشنویم. باید کر باشیم تا موسیقی عکس را بشنویم. تا سکوت عکس را بشناسیم.
Fara Tashakkori
۳
ما با خیال زندهایم. به همین دلخوشکُنکهای ساده، به همین گریزهای کوچک خوشبختی. واقعیت همان خط صاف تکراری همیشگیست که فقط راه برگشت ندارد و با همین برگ برنده یک عمر مشغولمان میکند. اما خیال، پرواز است. ما با خیال جهان را وسیع میکنیم. جهان را قابل تحمل میکنیم.
kian
۲
«افغانی میمیره، عکاس برنده میشه.»
Mary
۲
عکسها برای ما قصه میگویند، فقط قصه. سروته واقعیت را میزنند تا باورشان کنیم. و ما باور میکنیم. اما درست بعد از آنکه خود را به ما اثبات کردند، ما را رها میکنند و فقط باور ماست که همهچیز را میسازد. ولی رازی بین همهٔ عکسهای خوب هست که عکسهای دیگر از آن بیخبرند. جملهٔ اول همهٔ آنها یکیست: مرا ببین.
لیلیوم
۲
بههرحال ممکن نیست که بخشی از زندگی را به هر دلیلی دور بریزیم و از جایی که دوست داریم آن را شروع کنیم.
حدیث؛
۲
مکثی کرد و گفت: دیگه نمیتونم خودمو درست تصور کنم.
حدیث؛
۲
یادم هست نویسندهای گفته بود تفاوت ما با دیوانهها فقط در این است که آنها در اقلیتاند.
حدیث؛
۲
ما با خیال زندهایم. به همین دلخوشکُنکهای ساده، به همین گریزهای کوچک خوشبختی. واقعیت همان خط صاف تکراری همیشگیست که فقط راه برگشت ندارد و با همین برگ برنده یک عمر مشغولمان میکند. اما خیال، پرواز است. ما با خیال جهان را وسیع میکنیم. جهان را قابل تحمل میکنیم. بارها سعی کردهام که خودم را به جای دخترم بگذارم و جهان جدیدی کشف کنم. جهانی که برای او جهان پیشتولید است میتواند برای ما سراسر تولید باشد.
Zahra sadeghi
۲
انسان واقعن موجود عجیبیست، یکی در عالم فراموشی چیزهایی را حفظ میکند و یکی در عالم هوشیاری تمنای فراموشی.
آیدا رنجبر
۲
عکس همیشه یک راوی دارد و آن اولشخص مفرد است. فراموش نکنیم؛ اولشخص مفرد. در عکس همیشه این جملهٔ عکاس مستتر است: دیدم، ببین.
behnaz
۱
عکس درست مثل آدمهای ساکت است. آدمهایی که همیشه با سکوتشان تا چند وقتی مشغولمان میکنند، بازیمان میدهند و یا سرمان شیره میمالند. آدمهایی که زمان میبرد تا بفهمیم سکوتشان از داناییست، تعمق است یا نادانی. عکسها را مثل آدمها باید شناخت. آدمها رازند، آدمها زمان میبرند.
بلاگر کتاب خوان
۱
معنیِ داستانیِ اینکه عکاس نباید در عکس دیده شود یعنی عکاس باید برود در نقش دانای کل. که بهنظرم امکان چنین چیزی در عکاسی نیست.
salwa
۱
مردم عاشق زوم کردن هستند. حق هم دارند، کار لذتبخشیست. دورها نزدیک میشوند، غیرقابلدسترس را دسترس میکند. ولی درعینحال، حین عکاسی درست مثل بچهها میشوند، همهچیز را دو قسمت میکنند؛ خوبها و بدها، و از بدها عکس نمیگیرند.
چیمن
۱
هر چند ما بدیهیات را فراموش میکنیم ولی یادمان باشد که بدیهیات بزرگترین رازهای جهاناند.
خوشی
۱
ای شیخ، تکلیف چیست؟
شیخ: تکلیف، همان است که بود.
میم حا یا الف
۱
چرا موقع دیدن عکس سکوت میکنیم؟ چرا همیشه، در لحظهٔ دیدن عکسها ساکتایم؟ آیا این دو، عکس و سکوت، مکمل هم هستند؟ آیا ما با دیدن عکسها آنها را میخوانیم؟ و یا در عکس صدایی هست که ما را مجبور به شنیدن و یا وادار به سکوت میکند؟
لیلیوم
۱
ولی مگر غیر از این است که هر کدام از ما در موقعیتهای متفاوت، آدمهای متفاوتی میشویم؟ ما واقعن آدم دیگری میشویم. ما واقعن میرویم در نقش دیگری. و چه کسی میخواهد بگوید که این حالتمان طبیعیست یا حالت قبلی؟ چه کسی میخواهد این وضعیت را تشخیص دهد؟ ما گاهی خوشحالایم، گاهی ناراحت. و نمود بیرونی آن را از قبل یاد گرفتهایم. یک نمایش عمومی که همه باهم آن را اجرا میکنیم.
شاید مشکل در اجراست. یعنی اگر اجرای شما با باور عمومی هماهنگ نباشد یا متفاوت باشد غیرطبیعی به حسابتان میخورد، هر چند که خودِ خودتان باشید؛ یعنی طبیعیترین حالت خودتان. از طرفی هم اگر بتوانید اجرای خوبی داشته باشید ولی آن اجرا هیچ ربطی به خودتان نداشته باشد همهچیز طبیعی پیش رفته است.
لیلیوم
۱
گاهی فکر میکنم بعضی حرفها کلن نباید شنیده شود. انگار که وقتی بیان نمیشود یک ماهیت دارد و وقتی شنیده میشود ماهیتش عوض میشود. از یک حالت پنهانی به یک وضعیت آشکار تغییر موضع میدهد و ناگهان همهچیزش عوض میشود.
لیلیوم
۱
بیان کردن حرفی هر چند بهشوخی، تمام معادلات معمول را بههم زده بود. مشکل همین بود، بر زبان آوردن حرفی که نباید شنیده میشد.
Fara Tashakkori
۱
در عکس همیشه این جملهٔ عکاس مستتر است: دیدم، ببین. و چیزی شبیه به دیدیم یا دیدند معنی ندارد. معنیِ داستانیِ اینکه عکاس نباید در عکس دیده شود یعنی عکاس باید برود در نقش دانای کل. که بهنظرم امکان چنین چیزی در عکاسی نیست.
Fara Tashakkori
۱
کدام تصویر را باید باور میکردم؟ تصویری که در موبایل بود؟ تصویری که یک لحظه به آن فکر کرده بودم؟ فقط چیزی که میدیدم؟ چیزی که میدیدم بهعلاوهٔ صدای پیانو؟ چیزی که میدیدم منهای موسیقی بهعلاوهٔ صدای بوق اعتراض مردم؟ با محوریت خودم و نه دیگرانی که این صحنه را میدیدند، فقط با محوریت خودم، چه چیز را باید باور میکردم؟
