
Mohammad
۹۱
از بین همهٔ چیزهای دیگه، دشمنِ من، منِ درونِ منه.
Mohammad
۴۱
آدمهایی که خودشون خدا رو ساخته بودن توسطِ همون خدا رها میشن.
شعبدهباز واژگان
۱۰
«مهم نیست سفر آدم چهقدر طولانی باشه، آدم هیچوقت نمیتونه از دستِ خودش فرار کنه.»
شعبدهباز واژگان
۹
ولی آدم وقتی جوونه خوب نیست که خیلی هم معقول باشه. خوشیِ آدم رو زایل میکنه.
کاربر ۲۳۷۱۵۹۲
۵
«میدونی من چی فکر میکنم، اینکه تو باید زندگی
رو راحت بگیری و یاد هم بگیری که یهخُرده بیشتر ازش لذت ببری.
منظورم اینه که، فکرش رو بکن: فردا ممکنه یه زلزلهای بیاد؛ ممکنه یه غریبههایی بدزدنت؛ ممکنه یه خرس بخوردت. هیشکی نمیدونه قراره چی
بشه.»
کاربر ۲۳۷۱۵۹۲
۴
«مهم نیست سفر آدم چهقدر طولانی باشه، آدم هیچوقت نمیتونه از دستِ خودش فرار کنه.»
مرضیه
۴
ولی آدم وقتی جوونه خوب نیست که خیلی هم معقول باشه. خوشیِ آدم رو زایل میکنه.
pouria_pf
۳
خیلی گذشت تا آنکه جونکو بالاخره با صدای گرفته گفت «این تو واقعاً هیچچیِ هیچچی نیست. هیچچی توم نمونده. خالی.»
شعبدهباز واژگان
۳
گر اینکه خدا انسان را امتحان میکند درست است، چرا انسان خدا را امتحان کند خطاست؟
کاربر ۱۵۲۲۰۲۰
۲
«مهم نیست سفر آدم چهقدر طولانی باشه، آدم هیچوقت نمیتونه از دستِ خودش فرار کنه.»
شعبدهباز واژگان
۲
قلبهای ما که از سنگ نیستند.
شعبدهباز واژگان
۱
مشکل اینه که، چیزی که مالِ پنجاه هزار سال پیشه هیچ ربطی به من نداره؛ مالِ پنجاه سال بعد هم همینطور. هیچ ربطی. هیچ. چیزی که مهمه الانه. کی میدونه دنیا کِی قراره به تهِ خط برسه؟ مگه میشه به آینده فکر کرد؟ چیزی که فقط اهمیت داره اینه که من میتونم همین الان شکمم رو پُر کنم و همین الان خوش بگذرونم. هان؟
شعبدهباز واژگان
۱
«آدم وقتی زندهست هر کدوم از اندامهاش با اون یکی فرق میکنه، ولی وقتی مُرد کلاً یه چیزه. فقط پوستواستخونِ بهدردنخور.»
مرضیه
۱
بعضی وقتها دلواپسیهای آدم ممکنه نشونهٔ چیزهای دیگهای باشن. و اون چیزهای دیگهای هم که دلواپسیها نشونهشونن ممکنه خیلی حادتر از خودِ واقعیت باشن. ترسناکترین نکتهٔ دلواپسِ چیزی بودن همینه.
koreame mo
۱
نیچه میگه، عالیترین درجهٔ فرزانگی نداشتنِ ترسه.
رسول شعبانی
۱
«گفته بود زندگی کردن با من مثل زندگی کردن با یه تودهٔ هواست.»
Sima_D
۰
سبکِ شخصیاش را چنان پرورانده بود که حالا دیگر میتوانست پُرخموپیچترین صداها و مراتبی ظریف از نورها و رنگها را به نثری موجز و گیرا درآوَرَد
کاربر ۳۴۳۳۱۳۵
۰
درست کنین؟»
«مشکلی نیست. تو نمیخواد بیای. من خودم میرم.»
کایسوکی آهی کشید؛ «نه، میآم. یه دقیقه وقت بده لباس عوض کنم.»
آمپلیفایرش را خاموش کرد، روی زیرشلواریاش شلوار پوشید، پولیور، و رویش ژاکتی کُرکدار که زیپش را تا دمِ چانه داد بالا. جونکو روسرییی پیچید دورِ گردنش و کلاهی بافتنی هم سرش گذاشت.
وقتی داشتند میرفتند سمتِ ساحل کایسوکی گفت «دیوونهاین شماها، چی تو آتیش درست کردن هست که اینقدر باهاش کِیف میکنین؟»
pouria_pf
۰
بعضی وقتها دلواپسیهای آدم ممکنه نشونهٔ چیزهای دیگهای باشن. و اون چیزهای دیگهای هم که دلواپسیها نشونهشونن ممکنه خیلی حادتر از خودِ واقعیت باشن.
pouria_pf
۰
جونپِی با خودش گفت میخواهم داستانهایی بنویسم متفاوت از آنهایی که تا حالا نوشتهام: میخواهم دربارهٔ آدمهایی بنویسم که خواب میبینند و منتظر میشوند شب تمام شود، آدمهایی که چشمبهراهِ روشنیاند تا بتوانند آنهایی را که دوست دارند در آغوش بگیرند.
کاربر ۲۳۷۱۵۹۲
۰
«با صداقتِ تمام میگم آقای کاتاگیری، فکرِ جنگیدن با کِرم تو تاریکی من رو هم میترسونه. من کُلی ساله تو زندگیم صلحطلب بودهم، هنرو دوست داشتهم، با طبیعت زندگی کردهم. جنگیدن کاری نیست که دوست داشته باشم. این کارو میکنم چون مجبورم. این جنگِ بهخصوص هم جنگِ سختیه ــ قطعاً. ممکنه زنده ازش برنگردم. ممکنه سرش یکی دوتا از اعضای بدنم رو از دست بدم. ولی نمیتونم فرار کنم ــ فرار نمیکنم. همونطور که نیچه میگه، عالیترین درجهٔ فرزانگی نداشتنِ ترسه. چیزی که من از شما میخوام آقای کاتاگیری، اینه که اون شجاعتِ نابتون رو با من تقسیم کنین، که دوستِ واقعیم باشین و با تمامِ وجود کمکم کنین. میفهمین چی میخوام بهتون بگم؟»
کاربر ۲۳۷۱۵۹۲
۰
«من تو گیر آوردنِ دوستِ درست تو زمانِ درست تو مکانِ درست استعداد دارم.»
کاربر ۲۳۷۱۵۹۲
۰
میخواهم دربارهٔ آدمهایی بنویسم که خواب میبینند و منتظر میشوند شب تمام شود، آدمهایی که چشمبهراهِ روشنیاند تا بتوانند آنهایی را که دوست دارند در آغوش بگیرند.
amirreza9
۰
وقتی شنا میکرد میتوانست تمامِ خاطراتِ ناخوشایند را از ذهنش دور کند. اگر به قدرِ کافی شنا میکرد، میرسید به جایی که دیگر بهکل حسِ رها بودن داشت ــ همچون پرندهای پرواز کنان در آسمان.
مرضیه
۰
جوون بودن آسون هم نیست.
koreame mo
۰
ارنست همینگوی خیلی خوب پی برده، ارزشِ نهایی زندگیهای ما رو نه چهطور بُردنهامون که چهطور باختنهامون مشخص میکنه
koreame mo
۰
بین همهٔ چیزهای دیگه، دشمنِ من، منِ درونِ منه. درونِ من غیر از منه.
koreame mo
۰
«برای چنین نویسندهٔ جوانی این نوشتهها یعنی کیفیتِ مرغوب، نمونههایی چشمگیر از هم خلق موقعیت و هم تحلیلِ روانشناختی. نویسنده اما گرایش به این دارد که بگذارد هرازگاه احساسات بر کارش چیره شود، و بدین ترتیب اثرش را فاقدِ آن طراوت و وقار لازمهٔ یک داستان میکند.»
koreame mo
۰
میخواهم دربارهٔ آدمهایی بنویسم که خواب میبینند و منتظر میشوند شب تمام شود، آدمهایی که چشمبهراهِ روشنیاند تا بتوانند آنهایی را که دوست دارند در آغوش بگیرند.
Narges Abl
۰
آتشِ میاکی ویژگی محشری داشت. شعلههایش ملایم و یکنواخت بود، همچون نوازشهای آدمی خبره، بیآنکه لمحهای زمختی و شتاب داشته باشد ــ تنها هدفِ این شعلهها گرم کردنِ جانِ آدمها بود.