بعد از مرگ صنم بر خودش سخت گرفته بود. روزی یک جزء قرآن برای صنم خوانده بود. حالا که صنم رفته بود، قیامت، بهشت و جهنم سروکلهشان پیدا شده بود. سابق بر این، در همهٔ این سالها به بهشت و جهنم فکر نکرده بود. نه اینکه قبول نداشته باشد، قبول داشت، اما فکر نمیکرد. بهشت و جهنم جای دوری بودند. حالاحالاها وقت داشت که دربارهٔ آنها فکر کند. در واقع این نوزده سالی را که در طویله به سر برده بود، جزء عمرش حساب نمیکرد. منتظر بود روزی از طویله بیرون بیاید و زندگیاش را از همان جا که قطع کرده بود دوباره شروع کند.