شبی دیگر، با آمیزهای از آرامش و پریشانی بر ما گذشت و سپس، صبح فرا رسید. باز هم با مسرت چشم گشودیم به نسیم روحافزا، پهنهٔ وسیع چمنزارهای یکدست، آفتاب درخشان، خلوتی باشکوه و بهکل عاری از انسان و مأوایی و فضایی با چنان جلوهٔ اغراقشدهای که در آن درختانی که در سهمایلی ما بودند، در دسترس بهنظر میآمدند. دوباره لباسهای گرممان را درآوردیم، از دلیجانِ درحالحرکت بالا رفتیم، پاهایمان را از کنار آویزان کردیم، هرازگاهی بر سر قاطرهای شتابزده فریاد میکشیدیم تا ببینیم آنها چگونه گوشهایشان را به عقب برمیگردانند و چهارنعل میتازند، کلاههایمان را به سرمان بسته بودیم تا موهایمان را باد نبرد و در جستوجوی چیزهای جدید و شگفتانگیز در فرشی که پیرامونمان را فرا گرفته بود نگاه میانداختیم. فکر کردن به زندگی، شادی و حس سرکش آزادی که در آن صبحهای دلپذیر، خون را در رگهای من به جوش میآورد، حتا امروز هم مرا هیجانزده میکند.